چشم تو برده به یغما دل آهوها را

چشم تو برده به یغما دل آهوها را
"باد" هم چنگ زده از هیجان موها را

تیغ بررنده ابروی کمان پرور تو
برده از "رو" تبر و نیزه و چاقوها را

شهد شیرین لبت وسوسه زنبوران
آفت جان شده لبهای تو کندوها را

زلف تومثل نسیمی ست که دریک تالاب
زده برهم شب و رویای شب قوها را

در هوای تو "هما" شوق پریدن دارد
نفست بال و پری داده پرستوها را

بی گمان خانه و کاشانه بهم میریزد
تا که بر شانه بریزی گل گیسوها را

گل وپروانه هم از شوق به رقص آوردی
تا که بر هم زده ای صوت النگوها را

نقش زیبای تورا شوق کشیدن دارم
کرده ای محو تماشا تو قلم موها را

شاه و دربار همه پای تو زانو بزنند
تا که در هم بکشانی خم ابروها را

با نگاهت شده ای ساحره و جادوگر
سحر و جادوی تو بر هم زده جادوها را

با حضورت همه جا کفر نمایان گشته
کرده ای کافر و مرتد تو خداجوها را
دیدگاه ها (۳)

عاقبت در قفس عشق گرفتار شدم دیدم آن خال لبت سخت خریدار شدم چ...

عاقبت از غم معشوق حکایت کردم نزد قاضی شدم و طرح شکایت کردمقل...

آسمان آبــی عرفــان من چشمان توستاختر تابنده ی کیهان من چشما...

آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم !!تو می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط