Part
Part ⁷⁷
ا.ت ویو:
دلم نمیخواست همچین خواسته ای رو ازش بخوام ولی مجبور بودم..به خاطر خودم و خودش..
سرش رو تکون داد و اروم از کنارم بلند شد رفت سمت در و گفت
کوک:کاری داشتی به خودم بگو
و بعد از اتاق رفت بیرون..روی تخت دراز کشیدم..واقعا دیر بود برای فهمیدن اینکه همه ی این ها کار من نبوده..واقعا دیر بود یا شاید هم من فکر میکردم که دیره..
روز ها پی هم میگذشت و تا این مدت جونگ کوک تمام تلاششو برای بدست اوردن دلم میکرد..همون اول دلمو بهش داده بودم اما الان زوده تا حرفی درموردش بزنم..
پشت میز نشسته بودم و موهامو شونه میکردم..موهای بلندمو خیلی دوست داشتم..
دراتاق باز شد و مثل همیشه جونگ کوک وارد اتاق شد..بالبخندی پهن به روی ل*بهاش به سمتم اومد و پشت سرم ایستاد..از توی اینه نگاهش کردم..دستشو گذاشت روی شونه هام و بعد دستشو لای موهام فرو کرد..تیکه ای از موهامو جدا کرد و برد جلوی صورتش و نفسی عمیق کشید گفت
کوک:عطر موهات خوش بو ترین بوی جهانه
خیلی خودمو کنترل کردم تا ذوقم رو درون چهرم نشون ندم و اروم گفتم
ا.ت:اوهوم..باشه
و دوباره مشغول شونه کردن موهام شدم..همون جور یه تیکه از موهامو گرفته بودم و مدام شونهش میکردم..تمام حواسم پیش جونگ کوک بود..از توی اینه نگاهش میکردم..غم و نا امیدی رو توی وجودش حس کردم..دلم نمیخواست همچین بلایی سرش بیارم ولی خودش همه چیز رو شروع کرد..جونگ کوک عقب رفت و روی تخت روبه روی میز نشست..همونجور از توی اینه نگاهش میکردم..سرش رو انداخته بود پایین و با یکی از دستاش پشت گردش رو لمس میکرد..و دوباره سرش رو اورد بالا و موهای جلوی صورتش رو با دوتا دستاش داد بالا..از توی اینه نگاهم کرد و گفت
کوک:تا کی میخوایی اینجوری ادامه بدی..
راست میگفت تقریبا یک ماه بود که بهش بی محلی میکردم..خودمم خسته شده بودم اونم به شدت..ولی چجوری این بازی رو تموم کنم..
جونگ کوک ادامه داد
کوک:خودتم خوب میدونی دلم طاقت دوریتو نداره..چرا تمومش نمیکنی..
از جاش بلند شد و اومد سمت من دستشو از کنار گوشم به سمت گردنم برد و گردنم رو گرفت..صورتش رو نزدیک صورتم کرد گفت
کوک:بیا این بازی رو همینجا تموم کنیم
و ل*بهای گرمش رو روی ل*بهام گذاشت..بو*سه عمیق و زیبایی رو شروع کرد..مطیعش شده بودم..کم اورده بودم و دلتنگش شده بودم..دلتنگ همچین بو*سه ای..چطور همچین چیزی رو از خودم محروم کردم..هنوز هم مثل قبل لذت شیرینی داشت..دستمو دور گردنش انداختم که از زمین بلندم کرد و توی اغوش گرفتم..همونطور که توی بغلش روی هوا بودم نگاهش کردم..چطور یک ماه بدون لمس کردن صورتت زنده موندم..اخه چطور میتونم
دستمو سمت صورتش بردم و نیم رخش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم و بو*سه دیگهای از جانب من اغاز شد.. بهترین احساس بود..
ادامه دارد
ا.ت ویو:
دلم نمیخواست همچین خواسته ای رو ازش بخوام ولی مجبور بودم..به خاطر خودم و خودش..
سرش رو تکون داد و اروم از کنارم بلند شد رفت سمت در و گفت
کوک:کاری داشتی به خودم بگو
و بعد از اتاق رفت بیرون..روی تخت دراز کشیدم..واقعا دیر بود برای فهمیدن اینکه همه ی این ها کار من نبوده..واقعا دیر بود یا شاید هم من فکر میکردم که دیره..
روز ها پی هم میگذشت و تا این مدت جونگ کوک تمام تلاششو برای بدست اوردن دلم میکرد..همون اول دلمو بهش داده بودم اما الان زوده تا حرفی درموردش بزنم..
پشت میز نشسته بودم و موهامو شونه میکردم..موهای بلندمو خیلی دوست داشتم..
دراتاق باز شد و مثل همیشه جونگ کوک وارد اتاق شد..بالبخندی پهن به روی ل*بهاش به سمتم اومد و پشت سرم ایستاد..از توی اینه نگاهش کردم..دستشو گذاشت روی شونه هام و بعد دستشو لای موهام فرو کرد..تیکه ای از موهامو جدا کرد و برد جلوی صورتش و نفسی عمیق کشید گفت
کوک:عطر موهات خوش بو ترین بوی جهانه
خیلی خودمو کنترل کردم تا ذوقم رو درون چهرم نشون ندم و اروم گفتم
ا.ت:اوهوم..باشه
و دوباره مشغول شونه کردن موهام شدم..همون جور یه تیکه از موهامو گرفته بودم و مدام شونهش میکردم..تمام حواسم پیش جونگ کوک بود..از توی اینه نگاهش میکردم..غم و نا امیدی رو توی وجودش حس کردم..دلم نمیخواست همچین بلایی سرش بیارم ولی خودش همه چیز رو شروع کرد..جونگ کوک عقب رفت و روی تخت روبه روی میز نشست..همونجور از توی اینه نگاهش میکردم..سرش رو انداخته بود پایین و با یکی از دستاش پشت گردش رو لمس میکرد..و دوباره سرش رو اورد بالا و موهای جلوی صورتش رو با دوتا دستاش داد بالا..از توی اینه نگاهم کرد و گفت
کوک:تا کی میخوایی اینجوری ادامه بدی..
راست میگفت تقریبا یک ماه بود که بهش بی محلی میکردم..خودمم خسته شده بودم اونم به شدت..ولی چجوری این بازی رو تموم کنم..
جونگ کوک ادامه داد
کوک:خودتم خوب میدونی دلم طاقت دوریتو نداره..چرا تمومش نمیکنی..
از جاش بلند شد و اومد سمت من دستشو از کنار گوشم به سمت گردنم برد و گردنم رو گرفت..صورتش رو نزدیک صورتم کرد گفت
کوک:بیا این بازی رو همینجا تموم کنیم
و ل*بهای گرمش رو روی ل*بهام گذاشت..بو*سه عمیق و زیبایی رو شروع کرد..مطیعش شده بودم..کم اورده بودم و دلتنگش شده بودم..دلتنگ همچین بو*سه ای..چطور همچین چیزی رو از خودم محروم کردم..هنوز هم مثل قبل لذت شیرینی داشت..دستمو دور گردنش انداختم که از زمین بلندم کرد و توی اغوش گرفتم..همونطور که توی بغلش روی هوا بودم نگاهش کردم..چطور یک ماه بدون لمس کردن صورتت زنده موندم..اخه چطور میتونم
دستمو سمت صورتش بردم و نیم رخش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم و بو*سه دیگهای از جانب من اغاز شد.. بهترین احساس بود..
ادامه دارد
- ۴.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط