n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟕
═════════════════
۴ شیطان هستند که تقریبا در ۳ هزارهی پیش ، وزیران لوسیفر بودند
۴ شیطان خونخوار ، که از آتش و مذاب جهنم به وجود امدند...
═════════════════
صدای تقتق روی درِ مسافرخانه، توجهش را جلب کرد، تازه از حمام امده بود ،موهایش را در درون حولهای با زور بسته بود.
روبانی به دور چشمانش ، باندی به دور گردنش ، با لباسِ راحتی بلندی که تا پشت زانوهایش بود ، هیچکس در این ساعت مزاحم او نمیشد ، پس دخترک امادهی قتل عام بود به خصوص که احساس میکرد عادت ماهانهاش نزدیک است
از گوشهی ترک خوردهی دَر چوبی بیرون را نگاه کرد و کارمند مسافرخانه را دید ، قفل در را باز کرد و طوری در چارچوب در قرار گرفت که اگر لازم شد در را ببندد
_«شما ؟؟»
_«کارمند اینجا ، اومدم تا بهتون چندتا حولهی اضافه تحویل بدم و اگر بخواین ، اتاقتون رو سریع مرتب کنم، از این به بعد اگر بخواین خودم هر روز صبحانه ناهار و شام رو براتون میارم»
نه...اگر میومد داخل ، میدید که یک دختر کور ، وسط اتاق ۴ کتاب دور تا دور خودش چینده و درحال خوندنشونه ، پس نمیتونست اجازه بده...
«واقعا نیازی نیست، ممنون»
و سعی کرد در رو ببنده
«اما میتونم بهتون کمک کن-...»
در رو روی صورت مرد...بست و قفل کرد
عجیب بود ، هیچکس تابه حال کاری به کارش نداشت
شاید زیبا بود اما چون نابینا بود ، برای هیچ مردی جذاب دیده نمیشد و حال که فکر میکرد مطلقا هیچ کارمندی جز شیطان پیری که صاحب مسافرخانه بود و پسرش رو به یاد نمیاورد...
صدای صاعقه مهیب تر شده بود...
لوسیفر امروز از دندهی چپ بیدار شده بود ؟!
═════════════════
بین ۴ پیرمرد نشسته بود ، ۴ شیطان خونخوار که حال جز پوست و چند استخوان توخالی چیزی جز جاه طلبی های دوران جوانی نداشتند ، زمانی این مردان در کودتایش در برابر خدا کمکش کردند ، حال اینجا مینشستند و از خاطرات میلیونسالهی خود برای یکدیگر میگفتند ، میلیونها سال خاطره نیاز به میلیونها سال زمان نیاز داشت تا آنها را بازگو کنند
میخواست از ان مردان چیزی بپرسد...همیشه مشورت بود ،چگونه حکمرانی چند ، چگونه مجازات کند ، چگونه بکشد اما اینبار..
_«اگر میخواستین یک زنِ...بیپروا رو اغوا کنین و به اغوش خودتون بکشونین ، فکر میکنین برگ برندهاتون چی میتونست باشه ؟!»
سوالش در هوا معلق موند...
۴ شیطان ، ۱۰ میلیون بار مردند و زنده شدند تا سوال امپراطور شیاطین را هزم کنند...
_«فرمانروا ، شما فقط میتونین از اون زن بخواین و قبول میکنه...»
_« اگر قبول نکرد ، با اجبار به کاخ بیارینش»
اما دستهاش فقط از تصور تحمیل کردی چیزی روی او ، گزگز میشدند
_«فکر کنین زور و...روی این زن تاثیر نداره»
_«پس فقط بیخیال همچین زنی بشین ، شما لیاق-...»
_«راهحل میخوام نه نصیحت»
و ایدهها شروع شد...
«ثروت»
«قدرت»
«جواهرات»
«شاید رتبهی شیطانیاش رو افزایش بدین»
«بهش یک قصر طلا بدین»
_«همهی نظراتتون تقریبا یکیه...»
«شاید یک چهرهی جذاب»
«منظورت اینکه که امپراطور شیاطین کافی نیس-»
«من...یکبار شیطان آزازل رو از دور دیدم ، چهرهی دلربایی داشت ، از نظرم همچون چهرهای میتونه یک زن رو اغوا کنه ، با کمک کمی پول و ثروت و قدرت»
فردا صبح ، چندین روستا غرق در سیل باران بود و صاعقه یک جنگل کامل را به آتش کشیده بود.
═════════════════
شرط:۱۰۰لایک و ۱۱۰ کامنت❤✨
راسی سیسی ها پاراگراف اول بخشی از جزئیات فیکشنه که سعی میکنم برای بعضی از پارت ها بزارمش❤✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟕
═════════════════
۴ شیطان هستند که تقریبا در ۳ هزارهی پیش ، وزیران لوسیفر بودند
۴ شیطان خونخوار ، که از آتش و مذاب جهنم به وجود امدند...
═════════════════
صدای تقتق روی درِ مسافرخانه، توجهش را جلب کرد، تازه از حمام امده بود ،موهایش را در درون حولهای با زور بسته بود.
روبانی به دور چشمانش ، باندی به دور گردنش ، با لباسِ راحتی بلندی که تا پشت زانوهایش بود ، هیچکس در این ساعت مزاحم او نمیشد ، پس دخترک امادهی قتل عام بود به خصوص که احساس میکرد عادت ماهانهاش نزدیک است
از گوشهی ترک خوردهی دَر چوبی بیرون را نگاه کرد و کارمند مسافرخانه را دید ، قفل در را باز کرد و طوری در چارچوب در قرار گرفت که اگر لازم شد در را ببندد
_«شما ؟؟»
_«کارمند اینجا ، اومدم تا بهتون چندتا حولهی اضافه تحویل بدم و اگر بخواین ، اتاقتون رو سریع مرتب کنم، از این به بعد اگر بخواین خودم هر روز صبحانه ناهار و شام رو براتون میارم»
نه...اگر میومد داخل ، میدید که یک دختر کور ، وسط اتاق ۴ کتاب دور تا دور خودش چینده و درحال خوندنشونه ، پس نمیتونست اجازه بده...
«واقعا نیازی نیست، ممنون»
و سعی کرد در رو ببنده
«اما میتونم بهتون کمک کن-...»
در رو روی صورت مرد...بست و قفل کرد
عجیب بود ، هیچکس تابه حال کاری به کارش نداشت
شاید زیبا بود اما چون نابینا بود ، برای هیچ مردی جذاب دیده نمیشد و حال که فکر میکرد مطلقا هیچ کارمندی جز شیطان پیری که صاحب مسافرخانه بود و پسرش رو به یاد نمیاورد...
صدای صاعقه مهیب تر شده بود...
لوسیفر امروز از دندهی چپ بیدار شده بود ؟!
═════════════════
بین ۴ پیرمرد نشسته بود ، ۴ شیطان خونخوار که حال جز پوست و چند استخوان توخالی چیزی جز جاه طلبی های دوران جوانی نداشتند ، زمانی این مردان در کودتایش در برابر خدا کمکش کردند ، حال اینجا مینشستند و از خاطرات میلیونسالهی خود برای یکدیگر میگفتند ، میلیونها سال خاطره نیاز به میلیونها سال زمان نیاز داشت تا آنها را بازگو کنند
میخواست از ان مردان چیزی بپرسد...همیشه مشورت بود ،چگونه حکمرانی چند ، چگونه مجازات کند ، چگونه بکشد اما اینبار..
_«اگر میخواستین یک زنِ...بیپروا رو اغوا کنین و به اغوش خودتون بکشونین ، فکر میکنین برگ برندهاتون چی میتونست باشه ؟!»
سوالش در هوا معلق موند...
۴ شیطان ، ۱۰ میلیون بار مردند و زنده شدند تا سوال امپراطور شیاطین را هزم کنند...
_«فرمانروا ، شما فقط میتونین از اون زن بخواین و قبول میکنه...»
_« اگر قبول نکرد ، با اجبار به کاخ بیارینش»
اما دستهاش فقط از تصور تحمیل کردی چیزی روی او ، گزگز میشدند
_«فکر کنین زور و...روی این زن تاثیر نداره»
_«پس فقط بیخیال همچین زنی بشین ، شما لیاق-...»
_«راهحل میخوام نه نصیحت»
و ایدهها شروع شد...
«ثروت»
«قدرت»
«جواهرات»
«شاید رتبهی شیطانیاش رو افزایش بدین»
«بهش یک قصر طلا بدین»
_«همهی نظراتتون تقریبا یکیه...»
«شاید یک چهرهی جذاب»
«منظورت اینکه که امپراطور شیاطین کافی نیس-»
«من...یکبار شیطان آزازل رو از دور دیدم ، چهرهی دلربایی داشت ، از نظرم همچون چهرهای میتونه یک زن رو اغوا کنه ، با کمک کمی پول و ثروت و قدرت»
فردا صبح ، چندین روستا غرق در سیل باران بود و صاعقه یک جنگل کامل را به آتش کشیده بود.
═════════════════
شرط:۱۰۰لایک و ۱۱۰ کامنت❤✨
راسی سیسی ها پاراگراف اول بخشی از جزئیات فیکشنه که سعی میکنم برای بعضی از پارت ها بزارمش❤✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۳۸.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط