A KISS MADE OF BLOOD
PART:26
جونگکوک خم شده بود روی میز، نقشهها رو نگاه میکرد.
اخم ملایمی بین ابروهاش بود، همون اخمی که فقط وقتی روی کار تمرکز داشت ظاهر میشد. «اگه گروهش از شرق حرکت کنه، ما باید...»
تَق.
جونگکوک سرش را بلند نکرد. فقط یکلحظه مکث کرد. یک ثانیه…دو ثانیه…بعد با همان صدای آرام گفت: «میکا.»
میکا بیگناهترین «بله؟» دنیا را گفت. جونگکوک آهسته نفسش را بیرون داد. «با کش لباس من چیکار کردی؟»
میکا کاملاً جدی جواب داد: «هیچی. فقط… تست کیفیتش.»
جونگکوک آهسته سرش را بالا آورد. نگاهش آرام بود. و همین آرام بودنش خطرناکترش میکرد. «تست کیفیت؟»
میکا شانهای بالا انداخت. «آره خب. اگه کش لباست ضعیف باشه، وسط عملیات پاره میشه.»
جونگکوک سرش را خیلی آرام کج کرد. «و تو فکر کردی الان وقتشه؟»
میکا لبخند شیطونی زد و دوباره با دو انگشتش کش لباس جونگکوک را گرفت. جونگکوک حتی فرصت نکرد چیزی بگوید.
تــــق.
این بار کمی محکمتر. جونگکوک نفسش را حبس کرد. میکا با صدای آروم گفت: «دیدی؟ سالمه.»
چند ثانیه سکوت. خیلی طولانی. بعد جونگکوک بدون هشدار جلو آمد. آنقدر نزدیک که میکا ناخودآگاه به میز چسبید. جونگکوک دو دستش را دو طرف میز گذاشت و میکا را بین بازوهایش گیر انداخت. «میخوای منو عصبانی کنی؟»
میکا: «شاید.»
جونگکوک کمی جلوتر خم شد. نفسش کنار گونهی میکا نشست. «میخوای بازی کنی؟»
میکا هنوز لبخند داشت. «مممم… شاید.»
جونگکوک لبخند خیلی آهسته و خطرناکی زد. دستش بالا رفت و چانهٔ میکا را آرام گرفت. «میدونی مشکل چیه؟...وقتی باهام بازی میکنی…»
انگشت شستش آرام روی لب پایین میکا کشیده شد. «منم یادم میره خونسرد باشم.»
جونگکوک یک قدم دیگر نزدیک شد. «و وقتی خونسردیمو از دست بدم...دیگه نمیذارم ازم دور شی، دردسر کوچیک.»
دست جونگکوک آرام روی کمر میکا نشست. و زمزمه کرد: «دوباره اون کارو بکن.»
میکا چشم گرد کرد. «کدوم کار؟»
جونگکوک آرام گفت: «با کش بازی کن ببینم اینبارش چی میشه.»
میکا چند ثانیه با دهن نیمهباز نگاهش کرد. «جدی میگی؟»
جونگکوک بدون پلک زدن: «کاملاً.»
میکا لبخندش کمکم برگشت. «خودت گفتیا.»
آروم، با دو انگشتش، دوباره کش لباس جونگکوک رو گرفت. جونگکوک حتی سرش رو پایین نیاورد. فقط نگاهش رو توی چشمهای میکا قفل کرد.
تَق.
این بار صدای کش کمی تیزتر بود. جونگکوک نفسش رو از بین دندونهاش بیرون داد. «خوبه…؟»
میکا طوری پرسید انگار واقعاً مشاورهی فنی میخواد. جونگکوک گفت: «ادامه بده.»
میکا یک لحظه جا خورد.«ها؟»
جونگکوک آرامتر، بمتر: «گفتم ادامه بده، کوچولو.»
میکا انگشتش رو دوباره برد سمت کش.ولی این بار…یکهو انگشت جونگکوک دور مچش حلقه شد. محکم نه، اما کاملاً کنترلگر. میکا به دست خودش، بعد به چهرهی جونگکوک نگاه کرد. «فِیک بود! تو گفتی ادامه بده...»
جونگکوک نزدیکتر شد. «ادامه بده، آره. نگفتم راحت باشی.»
دستش هنوز مچ میکا را گرفته بود. اما دست دیگرش آهسته از روی کمر میکا گذشت و پشتش را لمس کرد، طوری که انگار کاملاً ناخودآگاه، اما واقعاً خیلی حسابشده بود. «تو میدونی با من بازی میکنی، هوم؟»
میکا با اعتمادبهنفس: «تو هم میدونی داری میبازی، هوم؟»
جونگکوک ابرو بالا برد. «من؟ میبازم؟»
میکا با دست آزادش خیلی آروم، دو انگشتش رو گذاشت روی سینهی جونگکوک و تَقتَق کوچیکی به سینهاش زد. «نگاه کن، هنوز زندهای. پس ننال.»
جونگکوک سرش رو پایین آورد و در فاصلهی خیلی نزدیک بهش خیره شد. «تو یه روزی با همین زبونت...»
میکا سریع پریدم وسط حرفش: «كشته میشم؟ آره آره، تهدید جدید بیار، این تکراری شد.»
میکا برای پرتکردن حواس خودش، باز برگشت سر شیطنت. این بار با مچ گرفتهشده، سعی کرد با دست آزادش نوک طناب کمربند یا لبهی لباس جونگکوک رو بکشه. جونگکوک سریع آن دست را هم گرفت. حالا هر دو مچ میکا توی دستهای جونگکوک بود. او را کامل روی لبهی میز نگه داشته بود. میکا با خندهی ریز: «اوه، کنترل از راه دور فعال شد.»
جونگکوک به آرامی گفت: «تو جدی جدی داری با جون خودت بازی میکنی، دردسر کوچیک.»
میکا با شیطنت: «جونم دست کیه؟»
جونگکوک بدون مکث، با لبخند: «دست من.»
«خب پس تو مراقبش باش. من فقط مسئول اذیتکردنتم.»
جونگکوک خم شده بود روی میز، نقشهها رو نگاه میکرد.
اخم ملایمی بین ابروهاش بود، همون اخمی که فقط وقتی روی کار تمرکز داشت ظاهر میشد. «اگه گروهش از شرق حرکت کنه، ما باید...»
تَق.
جونگکوک سرش را بلند نکرد. فقط یکلحظه مکث کرد. یک ثانیه…دو ثانیه…بعد با همان صدای آرام گفت: «میکا.»
میکا بیگناهترین «بله؟» دنیا را گفت. جونگکوک آهسته نفسش را بیرون داد. «با کش لباس من چیکار کردی؟»
میکا کاملاً جدی جواب داد: «هیچی. فقط… تست کیفیتش.»
جونگکوک آهسته سرش را بالا آورد. نگاهش آرام بود. و همین آرام بودنش خطرناکترش میکرد. «تست کیفیت؟»
میکا شانهای بالا انداخت. «آره خب. اگه کش لباست ضعیف باشه، وسط عملیات پاره میشه.»
جونگکوک سرش را خیلی آرام کج کرد. «و تو فکر کردی الان وقتشه؟»
میکا لبخند شیطونی زد و دوباره با دو انگشتش کش لباس جونگکوک را گرفت. جونگکوک حتی فرصت نکرد چیزی بگوید.
تــــق.
این بار کمی محکمتر. جونگکوک نفسش را حبس کرد. میکا با صدای آروم گفت: «دیدی؟ سالمه.»
چند ثانیه سکوت. خیلی طولانی. بعد جونگکوک بدون هشدار جلو آمد. آنقدر نزدیک که میکا ناخودآگاه به میز چسبید. جونگکوک دو دستش را دو طرف میز گذاشت و میکا را بین بازوهایش گیر انداخت. «میخوای منو عصبانی کنی؟»
میکا: «شاید.»
جونگکوک کمی جلوتر خم شد. نفسش کنار گونهی میکا نشست. «میخوای بازی کنی؟»
میکا هنوز لبخند داشت. «مممم… شاید.»
جونگکوک لبخند خیلی آهسته و خطرناکی زد. دستش بالا رفت و چانهٔ میکا را آرام گرفت. «میدونی مشکل چیه؟...وقتی باهام بازی میکنی…»
انگشت شستش آرام روی لب پایین میکا کشیده شد. «منم یادم میره خونسرد باشم.»
جونگکوک یک قدم دیگر نزدیک شد. «و وقتی خونسردیمو از دست بدم...دیگه نمیذارم ازم دور شی، دردسر کوچیک.»
دست جونگکوک آرام روی کمر میکا نشست. و زمزمه کرد: «دوباره اون کارو بکن.»
میکا چشم گرد کرد. «کدوم کار؟»
جونگکوک آرام گفت: «با کش بازی کن ببینم اینبارش چی میشه.»
میکا چند ثانیه با دهن نیمهباز نگاهش کرد. «جدی میگی؟»
جونگکوک بدون پلک زدن: «کاملاً.»
میکا لبخندش کمکم برگشت. «خودت گفتیا.»
آروم، با دو انگشتش، دوباره کش لباس جونگکوک رو گرفت. جونگکوک حتی سرش رو پایین نیاورد. فقط نگاهش رو توی چشمهای میکا قفل کرد.
تَق.
این بار صدای کش کمی تیزتر بود. جونگکوک نفسش رو از بین دندونهاش بیرون داد. «خوبه…؟»
میکا طوری پرسید انگار واقعاً مشاورهی فنی میخواد. جونگکوک گفت: «ادامه بده.»
میکا یک لحظه جا خورد.«ها؟»
جونگکوک آرامتر، بمتر: «گفتم ادامه بده، کوچولو.»
میکا انگشتش رو دوباره برد سمت کش.ولی این بار…یکهو انگشت جونگکوک دور مچش حلقه شد. محکم نه، اما کاملاً کنترلگر. میکا به دست خودش، بعد به چهرهی جونگکوک نگاه کرد. «فِیک بود! تو گفتی ادامه بده...»
جونگکوک نزدیکتر شد. «ادامه بده، آره. نگفتم راحت باشی.»
دستش هنوز مچ میکا را گرفته بود. اما دست دیگرش آهسته از روی کمر میکا گذشت و پشتش را لمس کرد، طوری که انگار کاملاً ناخودآگاه، اما واقعاً خیلی حسابشده بود. «تو میدونی با من بازی میکنی، هوم؟»
میکا با اعتمادبهنفس: «تو هم میدونی داری میبازی، هوم؟»
جونگکوک ابرو بالا برد. «من؟ میبازم؟»
میکا با دست آزادش خیلی آروم، دو انگشتش رو گذاشت روی سینهی جونگکوک و تَقتَق کوچیکی به سینهاش زد. «نگاه کن، هنوز زندهای. پس ننال.»
جونگکوک سرش رو پایین آورد و در فاصلهی خیلی نزدیک بهش خیره شد. «تو یه روزی با همین زبونت...»
میکا سریع پریدم وسط حرفش: «كشته میشم؟ آره آره، تهدید جدید بیار، این تکراری شد.»
میکا برای پرتکردن حواس خودش، باز برگشت سر شیطنت. این بار با مچ گرفتهشده، سعی کرد با دست آزادش نوک طناب کمربند یا لبهی لباس جونگکوک رو بکشه. جونگکوک سریع آن دست را هم گرفت. حالا هر دو مچ میکا توی دستهای جونگکوک بود. او را کامل روی لبهی میز نگه داشته بود. میکا با خندهی ریز: «اوه، کنترل از راه دور فعال شد.»
جونگکوک به آرامی گفت: «تو جدی جدی داری با جون خودت بازی میکنی، دردسر کوچیک.»
میکا با شیطنت: «جونم دست کیه؟»
جونگکوک بدون مکث، با لبخند: «دست من.»
«خب پس تو مراقبش باش. من فقط مسئول اذیتکردنتم.»
- ۲۲.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط