[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹²
تهیونگ که دید جونکوک توی فکر رفته، پوزخندی زد و پرونده رو باز کرد روی میز:
«خلاصه از ما گفتن بود. بابات زیر بار کوتاه اومدن نمیره، اون دختر هم نشون داده از اونایی نیست که بگه چشم و سرشو بندازه پایین. این ازدواج سناریوی خوبیه برای اینکه کفتارهای بیرون دست از سرمون بردارن.»
جونکوک با حرکتی سریع پرونده رو بست و با لحنی کلافه و بیرحم گفت:
«بحث رو تمام کن تهیونگ. کارامون رو ردیف کن، امشب باید بریم انبار شمالی.»
تهیونگ شونهای بالا انداخت، پرونده رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.
از اون طرف، جینوو که میدونست از طریق جونکوک به این زودیها به نتیجه نمیرسه، تصمیم گرفت مستقیم بره سراغ خود آلیس. نیم ساعت بعد، وقتی آلیس تازه از اتاق نینا برگشته بود به اتاق خودش و داشت لباسش رو عوض میکرد، صدای تقه در اومد.
جینوو وارد اتاق شد. چهرهش جدیت همیشگی رو داشت، اما لحنش آروم بود:
«آلیس، باید با هم حرف بزنیم.»
آلیس دستاش رو کرد توی جیب هودیش، با همون قیافه شیطون و لجبازش زل زد به جینوو:
«اگه باز هم قراره داستانهای عهد بوقی ازدواج رو تعریف کنید، من گوشام دربارة این حرفا در داره آقای جئون!»
جینوو رفت سمت پنجره و به تاریکی باغ نگاه کرد:
«من قصهبافی نمیکنم آلیس. تو فکر میکنی من میخوام تو رو مجبور کنم؟ نه. اما باید بدونی دشمنهای پدرت توی شهر راه افتادن. اونها فهمیدن دختر الکس زنده است. اگه خبر به گوششون برسه، یتیمخونه که هیچ، کل کره هم برات امن نیست. تنها جایی که هیچکس جرأت نمیکنه بهت دست بزنه، کنار جونکوكه.»
آلیس ابروهاش رو کشید تو هم. با چهره معصوم اما نگاه خاکستری و پرجراتش رفت جلوتر:
«یعنی میگید من مثل یه دختر ضعیف پناه ببرم به اون پسرهی مغرورِ یخمکک؟ من دفاع شخصی بلدم، بلدم از خودم مراقبت کنم. نیازی به بادیگارد یا شوهرِ اجباری ندارم!»
جینوو برگشت، نگاهی به ایستادگیِ آلیس انداخت و زیر لب خنده کمرنگی زد. این دختر کاملاً شباهت به پدرش داشت.
«باشه، دفاع شخصی بلدی. اما جلوی اسلحه و مافیا چطور؟ من ازت نمیخوام عاشقش بشی. این قرارداد فقط یه سپر حمایتیه تا زمانش برسه. فکراتو بکن دختر الکس. فردا شب یه مهمونی خانوادگی بزرگ داریم، اونجا همه چیز مشخص میشه.»
جینوو از اتاق رفت بیرون و آلیس رو با یه دنیا حرص و علامت سوال تنها گذاشت. آلیس خودش رو پرت کرد روی تخت سلطنتی و زل زد به سقف:
«مهمونی خانوادگی؟ هه... ببینیم فردا شب قراره چه سیرکی راه بیفته!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹²
تهیونگ که دید جونکوک توی فکر رفته، پوزخندی زد و پرونده رو باز کرد روی میز:
«خلاصه از ما گفتن بود. بابات زیر بار کوتاه اومدن نمیره، اون دختر هم نشون داده از اونایی نیست که بگه چشم و سرشو بندازه پایین. این ازدواج سناریوی خوبیه برای اینکه کفتارهای بیرون دست از سرمون بردارن.»
جونکوک با حرکتی سریع پرونده رو بست و با لحنی کلافه و بیرحم گفت:
«بحث رو تمام کن تهیونگ. کارامون رو ردیف کن، امشب باید بریم انبار شمالی.»
تهیونگ شونهای بالا انداخت، پرونده رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.
از اون طرف، جینوو که میدونست از طریق جونکوک به این زودیها به نتیجه نمیرسه، تصمیم گرفت مستقیم بره سراغ خود آلیس. نیم ساعت بعد، وقتی آلیس تازه از اتاق نینا برگشته بود به اتاق خودش و داشت لباسش رو عوض میکرد، صدای تقه در اومد.
جینوو وارد اتاق شد. چهرهش جدیت همیشگی رو داشت، اما لحنش آروم بود:
«آلیس، باید با هم حرف بزنیم.»
آلیس دستاش رو کرد توی جیب هودیش، با همون قیافه شیطون و لجبازش زل زد به جینوو:
«اگه باز هم قراره داستانهای عهد بوقی ازدواج رو تعریف کنید، من گوشام دربارة این حرفا در داره آقای جئون!»
جینوو رفت سمت پنجره و به تاریکی باغ نگاه کرد:
«من قصهبافی نمیکنم آلیس. تو فکر میکنی من میخوام تو رو مجبور کنم؟ نه. اما باید بدونی دشمنهای پدرت توی شهر راه افتادن. اونها فهمیدن دختر الکس زنده است. اگه خبر به گوششون برسه، یتیمخونه که هیچ، کل کره هم برات امن نیست. تنها جایی که هیچکس جرأت نمیکنه بهت دست بزنه، کنار جونکوكه.»
آلیس ابروهاش رو کشید تو هم. با چهره معصوم اما نگاه خاکستری و پرجراتش رفت جلوتر:
«یعنی میگید من مثل یه دختر ضعیف پناه ببرم به اون پسرهی مغرورِ یخمکک؟ من دفاع شخصی بلدم، بلدم از خودم مراقبت کنم. نیازی به بادیگارد یا شوهرِ اجباری ندارم!»
جینوو برگشت، نگاهی به ایستادگیِ آلیس انداخت و زیر لب خنده کمرنگی زد. این دختر کاملاً شباهت به پدرش داشت.
«باشه، دفاع شخصی بلدی. اما جلوی اسلحه و مافیا چطور؟ من ازت نمیخوام عاشقش بشی. این قرارداد فقط یه سپر حمایتیه تا زمانش برسه. فکراتو بکن دختر الکس. فردا شب یه مهمونی خانوادگی بزرگ داریم، اونجا همه چیز مشخص میشه.»
جینوو از اتاق رفت بیرون و آلیس رو با یه دنیا حرص و علامت سوال تنها گذاشت. آلیس خودش رو پرت کرد روی تخت سلطنتی و زل زد به سقف:
«مهمونی خانوادگی؟ هه... ببینیم فردا شب قراره چه سیرکی راه بیفته!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۶k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط