Part تقاص ابریشمی
✨ Part ²¹ : تقاصِ ابریشمی ✨
در فضای نیمهتاریکِ کابین، تنها صدای برخوردِ موجها به بدنهی کشتی و نفسهای نامنظمِ جانگ می شنیده میشد. جونگکوک دستهای جانگ می را با چنان قدرتی بالای سرش قفل کرده بود که او حتی نمیتوانست سر سوزنی جابجا شود. نگاهِ جونگکوک، مثل یک تیغهی تیز، روی تمامِ اجزای صورتِ جانگ می میچرخید.
او سرش را جلو آورد، طوری که لبهایش مماس با گوشِ جانگ می بود. با صدایی خشدار و بم که لرزه به اندامِ جانگ می میانداخت، نجوا کرد:
«میبینی جانگ می؟ بیرونِ این اتاق، دنیا داره توی خون غرق میشه... آدمها برای یه تیکه طلا همدیگه رو میکشن... ولی اینجا، توی این اتاق، قانونِ من حکمفرماست. و قانونِ من میگه تو حتی اجازه نداری بدونِ اجازه من نفس بکشی.»
جونگکوک دستِ دیگرش را روی گلوی ظریفِ جانگ می گذاشت؛ نه برای خفه کردن، بلکه برای اینکه تپشِ تندِ نبضِ او را زیر انگشتانش حس کند. پوزخندی زد و ادامه داد:
«بگو... با اون لبهای لرزونت اعتراف کن. بگو که وقتی دستای خونیِ من رو میبینی، وقتی میبینی چطور بقیه رو جلوی پات به زانو در میارم، توی اعماقِ وجودت لذت میبری. بگو که از اینکه متعلق به قدرتمندترین مردِ این اقیانوسی، به خودت میبالی.»
جانگ می با چشمهایی که از اشک لبریز بود، سرش را به طرفین تکان داد: «نه... تو یه هیولایی... جونگکوک...»
جونگکوک فشارِ انگشتانش را کمی بیشتر کرد و با لحنی تهدیدآمیز غرید: «دروغ نگو! اگه متنفر بودی، الان اینطوری توی آغوشم ذوب نمیشدی. بگو که من تنها پناهگاهِ تو هستی. بگو: ارباب، من فقط مالِ توام.»
جانگ می که تحت تأثیرِ هیبت و بوی تلخِ ادکلن و باروتِ تنِ او قرار گرفته بود، در حالی که هقهق میکرد، به سختی زمزمه کرد: «من... من فقط مالِ توام... جونگکوک...»
لحظهای بعد، ناگهان آن خشونتِ وحشیانه فروکش کرد. جونگکوک دستهای او را رها کرد، اما نه برای اینکه دور شود. او با مهربانیِ سمی و عجیبی، جانگ می را به سینهاش چسباند و لای موهایش را بوسید.
او دستش را زیر چانهی جانگ می برد و او را مجبور کرد به چشمان سیاهش نگاه کند.« فردا که به عمارت برگردیم، یه سورپرایز برات دارم. چیزی که بهت ثابت میکنه فرار کردن، احمق ترین فکرِ دنیاست.»
🍓🫐✨
در فضای نیمهتاریکِ کابین، تنها صدای برخوردِ موجها به بدنهی کشتی و نفسهای نامنظمِ جانگ می شنیده میشد. جونگکوک دستهای جانگ می را با چنان قدرتی بالای سرش قفل کرده بود که او حتی نمیتوانست سر سوزنی جابجا شود. نگاهِ جونگکوک، مثل یک تیغهی تیز، روی تمامِ اجزای صورتِ جانگ می میچرخید.
او سرش را جلو آورد، طوری که لبهایش مماس با گوشِ جانگ می بود. با صدایی خشدار و بم که لرزه به اندامِ جانگ می میانداخت، نجوا کرد:
«میبینی جانگ می؟ بیرونِ این اتاق، دنیا داره توی خون غرق میشه... آدمها برای یه تیکه طلا همدیگه رو میکشن... ولی اینجا، توی این اتاق، قانونِ من حکمفرماست. و قانونِ من میگه تو حتی اجازه نداری بدونِ اجازه من نفس بکشی.»
جونگکوک دستِ دیگرش را روی گلوی ظریفِ جانگ می گذاشت؛ نه برای خفه کردن، بلکه برای اینکه تپشِ تندِ نبضِ او را زیر انگشتانش حس کند. پوزخندی زد و ادامه داد:
«بگو... با اون لبهای لرزونت اعتراف کن. بگو که وقتی دستای خونیِ من رو میبینی، وقتی میبینی چطور بقیه رو جلوی پات به زانو در میارم، توی اعماقِ وجودت لذت میبری. بگو که از اینکه متعلق به قدرتمندترین مردِ این اقیانوسی، به خودت میبالی.»
جانگ می با چشمهایی که از اشک لبریز بود، سرش را به طرفین تکان داد: «نه... تو یه هیولایی... جونگکوک...»
جونگکوک فشارِ انگشتانش را کمی بیشتر کرد و با لحنی تهدیدآمیز غرید: «دروغ نگو! اگه متنفر بودی، الان اینطوری توی آغوشم ذوب نمیشدی. بگو که من تنها پناهگاهِ تو هستی. بگو: ارباب، من فقط مالِ توام.»
جانگ می که تحت تأثیرِ هیبت و بوی تلخِ ادکلن و باروتِ تنِ او قرار گرفته بود، در حالی که هقهق میکرد، به سختی زمزمه کرد: «من... من فقط مالِ توام... جونگکوک...»
لحظهای بعد، ناگهان آن خشونتِ وحشیانه فروکش کرد. جونگکوک دستهای او را رها کرد، اما نه برای اینکه دور شود. او با مهربانیِ سمی و عجیبی، جانگ می را به سینهاش چسباند و لای موهایش را بوسید.
او دستش را زیر چانهی جانگ می برد و او را مجبور کرد به چشمان سیاهش نگاه کند.« فردا که به عمارت برگردیم، یه سورپرایز برات دارم. چیزی که بهت ثابت میکنه فرار کردن، احمق ترین فکرِ دنیاست.»
🍓🫐✨
- ۲۹۹
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط