ابلیس

part 58
فردا بلاخره رسید و چویا لباس هاشو جمع می‌کرد و یهو چشمش به زنجیر طلایی رنگ خورد و چشماشو رو هم فشرد
+ لعنت بهت
همونو وارد ساکش کرد و زیپ رو کشید و از اتاقش بیرون رفت و رو به دازای که داشت با اکوتاگاوا صحبت می‌کرد گفت
+ من آماده ام
_ بهتری؟
دازای یهویی پرسید و اکوتاگاوا با نگاهش چویا رو برانداز کرد و چویا از خجالت سرخ سفید میشد
+ مگه بد بودم که بخوام بهتر باشم؟
_ درسته...اکوتاگاوا وسایل چویا رو بردار
" چشم "
اکوتاگاوا رفت و دازای چشمکی بهش زد و از عمارت خارج شد و چویا به وضوح تند شدن ضربان قلبش رو حس کرد
+ اروم بگیر...کاری نکرد که اینطوری هیجان زده میشی
نفس عمیقی کشید و به دنبالش رفت و سوار ون شد
+ میریم هتل؟
_ آره
+ اونجا باید چیکار کنیم؟
_ باید اون دو نفر رو شناسایی کنیم
+ دو نفرن؟
_ آره اونا تو تغییر هویت استعداد دارن
چویا سری تکون داد و آرزو می‌کرد امروزو تو هتل استراحت کنن.
..............................
به هتل رسیدن و چویا برعکس همیشه رو مبل نشسته بود و درد بهش اجازه نمی‌داد زیاد سر پا وایسه.
اکوتاگاوا سمت چویا اومد و یه کلید دستش داد
" این اتاق شماست "
+ چرا به دازای ندادی؟
" اتاقاتون جداست کلید دازای ساما دستشه "
چویا سری تکون داد و بلند شد وسمت اتاق خوابش حرکت کرد.
روی تخت نرم و دو نفره دراز کشید و نگاهی به ساعت انداخت...شاید شش بود و بعید بود اگه دازای حرکتی انجام بده پس همونجا به خواب رفت.
فیلم هایی که دروبین از تک تک هتل گرفته بود رو وارد فلش کرد و در آورد. از اتاق بیرون رفت و پوزخندی زد
_ چه محافظ های دربو داغونی
سمت اتاق خودش رفت و لپتاپش رو باز کرد و فلش رو به لپتاپ وصل کرد و تموم دوربین های مدار بسته رو مو به مو با حوصله چک کرد تا بلاخره یکی از اونا رو ناواضح پیدا کرد
_ یک هفته واسه پیدا کردن شما خیلی زیاده
خندید و تکیه داد شراب رو میزش رو به لباش رسوند...
...............................
تقریبا شب شده بود و دازای حتی یک بارم چویا رو ندیده بود و اونقدری خسته بود که حس حال رفتن به دیدنش رو هم نداشت...لباسشو از تنش در اورد و با بالاتنه ی لخت رو تخت لش کرد و به سقف خیره شد
_ خیلی خستم...تاحالا انقدر به لپتاپ یا مانیتور ها نگاه نکرده بودم
چشماشو مالید و خمیازه ای کشید...خیلی وقت بود که نخوابیده بود یا بهتر خواب درست حسابی نداشت...معنی خواب رو نمیدونست برای همین بیشتر اوقات بی عصاب بود و این موضوع که نمیتونست بخوابه رو از چویا مخفی کرده بود چون به محض اینکه بفهمه گیر میده که به دیدن یه روانشناس بره تا کابوس هاش کمتر بشه اما دازای ادم صحبت نبود و فقط این کار بیشتر عصبیش میکرد.
صدای دستگیره در و بعد صدای جیغ در بلند شد و دازای حتی به خودش زحمت نداد که ببینه کی وارد شده چون به خوبی میدونست اون کیه
+ خ...خوابیدی؟
دازای اهی کشید و رو تخت نشست و یه پاشو پایین تخت انداخت و اون یکی پاشو جمع کرد و ارنجش رو روی زانوش گذاشت و با یه لبخند محو بهش نگاه کرد
_ دلتنگم شدی؟
+ میشه ببندی
چشماشو تو کاسه چرخوند و درو پشت سرش بست و وارد اتاق شد و دازای هنوز لنگ زدنشو میدید
_ هنوزم لنگ میزنی
+ تقصیر توعه
با خشونت گفت و رو تخت کنار دازای نشست
+ یه موضوعی هست که باید بهت بگم...همه چیش رو به جون میخرم ولی حق توعه که بدونی
دازای کنجکاو شد که چویا چی میخواست بهش بگه
_ چیشده چیبی؟
چویا خیلی با خودش کلنجار رفته بود ‌و در اخر تصمیم گرفت به دازای بگه...حاضر بود توسط دازای طرد بشه اما اون باید بفهمه که چه حسی بهش داره این بارو تنهایی به دوش نمیکشید
+ دازای من...خب...
دازای موهای چویا رو کنار زد که چویا یهو گفت
+ دازای من عاشقتم
دست دازای یهو خشک شد و چشماش تا حد امکان گرد شد
_ چی؟!
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶وسوسه عشق🥀اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز م...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

بهار بدون تو

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

بوسه ی اجبار پارت دهم

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط