(Part14)

15 سال دروغ..
فصل دوم..
{در جهنم توجه غرق خواهی شد لتیشیا}
22 اکتبر 2029
ساعت:3:20
لتیشیا آمانه:
درسته من جهنم توجهه رو درست کردم ولی ازشم لذت میبرم همه این مدرسه به جز افراد محدودی منو تاحلا ندیدن چون اونا یه جورای بچه به حساب میان وتا قدرت یا مقامی به دست نیارن نمی توانند به قصر راه پیدا کنن در نتیجه می توانستم بگویم هیما هستم ولی..این جوری هیجان نمی ده که! پسری که گفت اسمش جونگ هی یه چشمان سیاهش برقی زدن و لیسی به لبان پرسینگ دارش زد خندید "اوه اوه واقعا اینجا پرنسس حضور دارن" الا را ول کرد بلند شد وتعظیمی کرد"از آشنایی با هاتون خوشبختم" لبخندی زدم هی شاهزاده من نمی زارم هویتتو مخفی نگه داری"البته تا وقتی کس مهم تری تو این خوابگاه حضور داره دیگه من مهم نیستم.."حرفم قطع کردم چون جونگکوک از طریق حرف زدن توی ذهن بهم گفت(چرئت داری اسم منو به زبون بیار تا خودم حسابتو برسم هیما) پسری که انگار خارجی بود رو بهش کردم"تو یه روسی ای؟"
_آره
دستمو به جلوش دراز میکنم تا با هم دست بدهیم دستم را میگیرد ولبخندی میزند"منم کارول هستم پرنسس"لبخندی میزنم از این یکی بیشتر خوشم اومد ولی همین که میخوام دستمو از دستش جدا کنم نمی شه بیشترین دردی که تو عمرم بود رو تو دستم حس میکنم مو میبینم که خلکوبی کارد داره به سمت کارول میره فریاد میزنم"دستتو جدا کن وگرنه میمیری" ولی اون هیچ کاری نمی کنه مار دور دست من اون می ایستد ومی درخشد تا حلا دیده بودم وقتی به کسی دست می دهم این شکلی شود ولی طرف را میکشت نه این جوری ..که بدرخشه و دور دست من و او بپیچد کارول کمی به من نزدیک ترشد و در گوشم زمزمه کرد جوری که صداش گوشم را قلقلک می داد چشمان سبزش منو یاد یکی می انداخت"پرنسس انگار از من خوشتون اومده.. این باعث افتخاره" اصلا یادم نبود من یه جورای تو ذهنم گفتم از اون خوشم اومد و تو اولین دیدار قبل گرفتن دستش! خاک تو سرم! این یه جورایی به مار دستور داد که من کارول رو انتخاب کردم ومیخوام! یه جورایی یه نشانه گذاری یه سرخ میشوم به عقب نگاه میکنم چشمان الا دارد برق میزند و با دست بهم لایک میده ..اوه نه
جئون جونگکوک:
دیگر نمی توانم تحمل کنم فشار زیادی یه اینکه این صحنه رو ببینم هیما الان به کل این جمع گفت من کارول رو میخوام بلند میشوم دست هیما را میگیرم و از دست کارول جدا میکنم هیما را با خودم میکشم به سمت اون طرف جونگ هی داد میزند"هیی اون مال کاروله خودش هم همنو گفت! تازه چرا جوری رفتار میکنی انگار میشناسیش؟ اون یه پرنسسه" نگاهی به هیما می ندازم انگار خودشم نمی دونه چی کار کرده مار دور دستش نگاهی به چشمانش میندازم که گیج شده است و به گرنبند خنده ای میکنم هنوز گرنبندی که بهش دادم در گردنش است می چرخم به سمت اونها چشمانم را به رنگ شیطانی اش در می آورم "خب اگه من دوست پسرش یا همون شاهزاده دورگه باشم چی؟"..جمعیت در سکوت فرو رفت..ادامه داد..
دیدگاه ها (۳۴)

😭💜 ~ مومنت جونگکوک با یه ARMY توی کنسرت! 🐰💋یکی از ARMYها توی...

هی🙁🙁🙁 دست اون نویسنده می شکست آخر داستان رو اینطوری نمی کرد....

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

شاهکاری به نام دروغ

Destiny part 9

— چرا همه جذبِ اون می‌شن؟ بدون اینکه حتی تلاشی بکنه! ✨ — چون...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط