نمیدونم داستانو از کجا شروع کنم و بگم ولی بهتر از شب قدر

نمیدونم داستانو از کجا شروع کنم و بگم ولی بهتر از شب قدر که برام اتفاق افتاد بگم...انگار قبل از دعا کردن برای تقدیراتم خدا بهترین تقدیر و زده بود...من سیدم و یه آدم مذهبی تقریبا هستم ولی به بعضی چیزا اهمیت نمیدادم،وبه عنوان یه کسی که سید هست همیشه به شخص اعتقادم این بود که باعث ناراحتی پدر و مادرم یعنی حضرت علی و حضرت زهرا میشم...
شب قدر با حرفایی که آقای سخنران زد سخت تو فکر رفتم،به این فکر کردم که به عنوان فرزند حضرت علی و زهرا چی کار کردم؟به جز اینکه همیشه باعث رنجششون شدم..یه جرقه ای تو ذهنم زد انگار خدا خواست..اون جرقه این بود که برای یه ذره تشکر کردن از پدر مادر واقعیم شبیهشون باشم،کاری که به ذهنم زد این بود که دیگه چادر سرم کنم تا شبیه مادرم حضرت زهرا بشم...امیدوارم بتونم از پسش بربیام و ارزش چادر و حفظ کنم..چادر همون لباسیه که پشت در رفت،سوخت ولی از سر صاحبش نیوفتاد...
خلاصه همش همین بود،اگه بخوام یه اسم برا داستانم بذارم،اسمشو میذارم "شبیه مادر"
دیدگاه ها (۲)

✿ 21 تـــیر ✿⇦ روز ملــی عـفاف و حجــاب ⇨ به تمام فرشته های...

کمبــــــــود محبتت را به اشتـراک بذار با نـــــامحرمان…که آ...

رسول خدا(ص) از حضرت جبرئیل(ع) سوال نمود که آیا فرشتگان خنده ...

بشنو از چادر که در توصیف زن تار و پودش با تو می گوید سخن تار...

برف زمستونی

my exp.62e.2/2بابا یه نگاه محبت‌آمیز به هر دوتاشون کرد، بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط