عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۳

ویو راوی
فردای اون روز تهیونگ دوباره به پادگان ارتش برگشت و املیا خوشحال تر از همیشه بود چون میخواست امروز تو رستوران حس خودشو به تهیونگ بگه و تو این راه لوئیس و خانم لیو هم بهش کمک میکردن تو انتخاب لباس آرایش ، مدل مو ، بعد از اینکه املیا رو اماده کردن هرسه راه افتادن به سمت رستوران ویلتوس و وقتی به اونجا رسیدن با صاحب رستوران صبحت کردن و تمام غذاهایی که تهیونگ دوست داشت رو سفارش داد ساعت تقریبا ۶:۵۴ بود و املیا ذوق کرده بود و منتظره تهیونگ بود ولی نیم ساعت ، یک ساعت ، دو ساعت ، تهیونگ نیومده بود که نیومده بود نیم ساعت اول املیا با خودش گفت

‌+ امتحان رستوران رو پیدا نکرده

ساعت اول با خودش گفت

+شاید کارش زیاده دیر میاد

ولی وقتی ۲ ساعت طول کشید املیا هیچ جواب برای خودش نداشت ، املیا در حالی که پشت میز به غذاهای رنگارنگ روی میز که سرد شده بودن نگاه میکرد هر از گاهی یه ذره از مش*روب جلوش میخورد و با خودش فکر میکرد که گارسون اومد و املیا رو از افکارش بیرون کرد

گارسون= ببخشید بانو میخوام غذا ها رو دسته‌بندی کنیم و با خودتون ببرین

+اره.......اره ممنون ( اروم )

گارسون غذاها رو برد و املیا موند جای خالی که تهیونگ قرار بود پرش کنه بعد از چند دقیقه گارسون به همراه غذا هایی که دسته بندی شده بود اومد سمت املیا و گفت

گارسون = بفرمایید اینم غذا ها تون ............ببخشید شما حالتون خوبه

+ارههههههه ( مست )

املیا غذا ها رو گرفت و میخواست بلند شه ولی اونقدری مست بود که نمیتونست روی پای خودش وایسه ، صاحب رستوران با دیدن املیا به لوئیس و خانم لیو خبر داد که بیان و املیا رو ببرن ، مدتی گذشت و لوئیس و خانم لیو اومدن و به زحمت املیا رو با خودشون بردن ، املیا تو راه هر کی رو میدید براش شکلک های مختلفی در می‌آورد و همینطوری میخندید ، لوئیس و خانم لیو املیا آوردن خونه ولی نگه داشتن املیا خیلی سخت تر از چیزی بود که فکرش رو میکردن ........ اونطرف تهیونگ هر بار میخواست بره رستوران اتفاقی می‌افتد و نمیتونست بره اولین بار یکی از سربازا مجروح شد دومین بار یکی از چادر های ارتش آتش گرفت و سومین بار هم اونقدر خسته شده بود که خوابش برده بود ولی به محض اینکه بیدار شد به سمت رستوران راه افتاد و دعا دعا میکرد املیا نرفته باشه ولی وقتی به رستوران رسید نه تنها املیا نبود بله کلا رستوران تعطیل شده بود با نا امیدی به سمت خونه رفت ولی وقتی وارد خونه شد.................
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

بچه هاااااا این بانو رو فالو کنید 🛐🛐ایدیش = @hana_575

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۲ویو راوی املیا و لوئیس و خانم لی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۱ویو راوی تهیونگ با پیرزن حرف زد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط