( عجزه زندگی )
( عجزه زندگی )
پارت پنجم
ات : با من چیکار کردی تو ...
تهیونگ : من با تو ؟ ...ببین دختر دخانم یه چیزی شده که عادی هم نیست دیشب با زنم خوابیدم بیدار که شدم میبینم یه دختر دیگه بجای زنم خوابیده اونم کنار من و حلقه ازدواج زن منو تو انگشتش میبینم
دخترک تند تو دستش نگاه کرد یک حلقه ای که یاقوت سفید داشت و یک حلقه ساده سفید رنگ این بار جدی شد این خواب نیست نه .. تند و با داد گفت
ات : میگم چشماتو ببند دیگه یا پاشو یه چیزی بده بپوشم
تهیونگ سر تا پای ات را نگاه کرد سپس ابرو بالا انداخت و جدی گفت
تهیونگ : مگه من خدمتکار تو هستم
دخترک عصبی گوشه بیش را گزید باید یه کاری میکرد آروم گفت
ات : خواهش میکنم من گیج شدم اصلا نمیفهمم چی شده من .. قبل از اینکه اینجا بیدار بشمـ..
یاد آن پیرمرد دریا جنگل پدرش مادرش لیام داداش بزرگ همه در سرش گذشت ناگهانی سرش به شدت گیج رفت و دست رو سرش گذاشت تهیونگ تند سمتش نگاه کرد و کمی نگران دستش را دراز کرد سمت بازوش
تهیونگ : حالت خوبه
انگشت اش به بازو لخت دخترک نخورد که تند دستش را پس زد سپس آروم گفت
ات: میشه یه چیزی بدی بپوشم
همچنین زل زده بود به زمین و ازش درخواست کرد تهیونگ سریتکون و از روی تخت بلند شد بلافاصله لباس خودش را از روی زمین برداشت و پوشید بعد از برداشت پیراهن سفید تا کمر چسبیده پایین اش بزرگ و بلند روی تخت انداخت بلافاصله آروم گفت...
تهیونگ : بیا اینو بپوش
سپس دست به سینه نشست دخترک تند نفس کشید و ترسیده زل زد به این پسری که روبه رو اش ایستاده بود
٫ پرو عوضی ببین چجوری زل زده با اون چشم های لاشیش ٫
تند آب دهنش را قورت داد و این نگاه های حیضانه پسرک را جمع میکرد سپس آروم گفت
ات: برو بیرون دیگه باید از این خواب بیدار بشم
تهیونگ سری تکون داد و آروم گفت
تهیونگ : دختره احمق !
سپس از اتاق خارج شد دخترک وقتی تنها شد تند و لزراند از روی تخت بلند شد
٫ خدا یا چرا لباس نپوشیده ام چرا خدا مگه با من چیکار کرده این مرد عوضی نکنه ... نه نه اینجوری نشده این فقد یک کابوس هستش ٫ تند آن پیراهن سفید را پوشید سپس موهای بلندش را جمع کرد و به پشت هدایت کرد خوب آروم اطراف را نگاه کرد ... اولین چیزی که به ذهنش رسید باید یه کاری میکرد که بیدار بشه تند سمت در روبه رو تخت رفت سپس آروم بازی کرد یک حمام تمیز و مرتب را دید دست پاچه سمت کشو رفت و بازش کرد اولین چیزی که دید وسایل تمیز کردن دندون ها بود عصبی و لزراند کشو را بست دست به کار شد و گوشه لبش را گزید
پارت پنجم
ات : با من چیکار کردی تو ...
تهیونگ : من با تو ؟ ...ببین دختر دخانم یه چیزی شده که عادی هم نیست دیشب با زنم خوابیدم بیدار که شدم میبینم یه دختر دیگه بجای زنم خوابیده اونم کنار من و حلقه ازدواج زن منو تو انگشتش میبینم
دخترک تند تو دستش نگاه کرد یک حلقه ای که یاقوت سفید داشت و یک حلقه ساده سفید رنگ این بار جدی شد این خواب نیست نه .. تند و با داد گفت
ات : میگم چشماتو ببند دیگه یا پاشو یه چیزی بده بپوشم
تهیونگ سر تا پای ات را نگاه کرد سپس ابرو بالا انداخت و جدی گفت
تهیونگ : مگه من خدمتکار تو هستم
دخترک عصبی گوشه بیش را گزید باید یه کاری میکرد آروم گفت
ات : خواهش میکنم من گیج شدم اصلا نمیفهمم چی شده من .. قبل از اینکه اینجا بیدار بشمـ..
یاد آن پیرمرد دریا جنگل پدرش مادرش لیام داداش بزرگ همه در سرش گذشت ناگهانی سرش به شدت گیج رفت و دست رو سرش گذاشت تهیونگ تند سمتش نگاه کرد و کمی نگران دستش را دراز کرد سمت بازوش
تهیونگ : حالت خوبه
انگشت اش به بازو لخت دخترک نخورد که تند دستش را پس زد سپس آروم گفت
ات: میشه یه چیزی بدی بپوشم
همچنین زل زده بود به زمین و ازش درخواست کرد تهیونگ سریتکون و از روی تخت بلند شد بلافاصله لباس خودش را از روی زمین برداشت و پوشید بعد از برداشت پیراهن سفید تا کمر چسبیده پایین اش بزرگ و بلند روی تخت انداخت بلافاصله آروم گفت...
تهیونگ : بیا اینو بپوش
سپس دست به سینه نشست دخترک تند نفس کشید و ترسیده زل زد به این پسری که روبه رو اش ایستاده بود
٫ پرو عوضی ببین چجوری زل زده با اون چشم های لاشیش ٫
تند آب دهنش را قورت داد و این نگاه های حیضانه پسرک را جمع میکرد سپس آروم گفت
ات: برو بیرون دیگه باید از این خواب بیدار بشم
تهیونگ سری تکون داد و آروم گفت
تهیونگ : دختره احمق !
سپس از اتاق خارج شد دخترک وقتی تنها شد تند و لزراند از روی تخت بلند شد
٫ خدا یا چرا لباس نپوشیده ام چرا خدا مگه با من چیکار کرده این مرد عوضی نکنه ... نه نه اینجوری نشده این فقد یک کابوس هستش ٫ تند آن پیراهن سفید را پوشید سپس موهای بلندش را جمع کرد و به پشت هدایت کرد خوب آروم اطراف را نگاه کرد ... اولین چیزی که به ذهنش رسید باید یه کاری میکرد که بیدار بشه تند سمت در روبه رو تخت رفت سپس آروم بازی کرد یک حمام تمیز و مرتب را دید دست پاچه سمت کشو رفت و بازش کرد اولین چیزی که دید وسایل تمیز کردن دندون ها بود عصبی و لزراند کشو را بست دست به کار شد و گوشه لبش را گزید
- ۱۶.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط