داستان امروز

داستان امروز:



داشتم تو رستوران قدم میزدم که صدای بانی اومد ولی هر کجای رستوران که فک کنی رو گشتم ولی خبری از بانی نبود ( منظورم رستوران فناف ۳ است)
زنگ زدم به مایکل که بیاد چون واقعا خسته شده بودم
مایکل اومد و یکم باهم صحبت کردیم
دوباره صدای بانی اومد ولی خبری ازش نبود
منو مایکل به هم نگاه کردیم
من بهش گفتم بیا صدارو دنبال کنیم
مایکل به نشانه تایید سرشو تکون داد
و منتظر موندیم که دوباره صدای بانی بیاد
یهو بانی یه غرش خیلی بلند کرد
منو مایکل ریدیم به خودمون
بعد دویدیم دنبال صدا ولی بانی نبود فقط پوسته صورت بانی اونجا بود
مایکل گفت من که میرم حالا تو میخای اینجا باش
من صورت بانی رو بر داشتم و با خودم بردم و جلوی در گذاشتم
وقتی گذاشتم مایکل با نگاه عصبی بهم نگاه می‌کرد
منم با مشت خوابوندم تو مخش
بعد یهو پانتوم بانی از ماسک بیرون اومد
مایکل که خیلی ترسیده بود ولی من نع چون میدونستم نمیتونه بهم دست بزنه
وقتی حمله کرد نتونست بهم دست بزنه و از تو بدنم رد شد
ولی من میتونستم لمسش کنم
گرفتمشو پرتش کردم پشت در و در رو بستم
و بله دیگه راحت شدیم
ساعت ۶ شد و رفتیم تو کپیدیم
دیدگاه ها (۰)

یه دیقه بانی رو تو خونم تنها گذاشتم خونمو آتیش زدی لعنتییی

۲۰۳ تایی شدم هورااااممنونم از همتون که کنارم بود و حمایتم کر...

من و داداشم هر دیقه و ثانیه

ادامه داستان امروز: خب بعد از اینکه گیلیچ ترپ رو از بلاب جدا...

p10 بیو هینابله 😑درست فکر میکردم یه مثلث عشقی.. ولی چرا اخه ...

شغل پنهان

سلام آمدم بعد سالها پارت بدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط