گرچه لحظه هایم در میان سکوت مرگ میمیرند،

گرچه لحظه هایم در میان سکوت مرگ میمیرند،
و دیگر بوی امیدی نمی دهند...
و سوز عشق تورو دارند،
اما چکنم می سوزم و می سازم...
ثانیه هایم به تب و تاب افتادن...
راه رفتن یادشان رفته...
پس کی می آیی...؟!
هنوز منتظرت هستم...
آفتاب عمرم غروب خود راپیدا خواهد کرد،
اما تو هنوز نیا مدی...
بگو،بگو کی کی می آیی،
تا لحظه ای امدنت را قاب طلا بگیرم و بر سر در قلبم بکوبم...
اما افسوس همش خاب خیاله...
اون شب بعد از اينکه گفت ديگه نميتونم دوستت داشته باشم و رفت،
همه جا بد جوری ساکت شده بود...
مثل رخوت بعد از هم آغوشی...
يادمه زير اون نم نم بارون با دست،
بخار شیشه اتومبيل رو پاک کردم...
و تصوير ماتی از رفتنش رو ديدم...
ديگه تنها شده بودم...
به اين می اندیشيدم که فردا و فرداها چه خواهد شد...
یه روز بهش گفتم:
میرسه روزی که اسم من و تو،
واسه هم فقط يه خاطره باشه وخودمون غرق در زندگی...
واون برام يه شعر رو زير لبهاش زمزمه کرد...!
"پرنده ها در آسمان پاک و پر ستاره می پرند...
وميتوان در اين سياهی عظيم،
غروب يک نگاه بيقرار و تکه تکه های يک خيال بی حساب را به چشم دید..."
و بعدش به يکباره گذاشت و رفت...
رفت تا بينهايت ها...
رفت و رفت و رفت...
دوستش داشتم...
تا اينکه مرا از خود راند...
بهانه آورد و قلب مرا،
هديه مرا،
چونان برگي زرد و پاييزي به فراموشي سپرد...
من ماندم و خاکسترهاي آتش گرفته وجودم...
من ماندم و مشتي حرف عاشقانه...
من ماندم و اشکهايم...
من ماندم و.........
مدتي گذشت.....
دوباره همه چيز از اول شروع شد...
اما نه با کلام من – اشتباه نکنيد...
لبخندها...نگاهها... اشکها...و از همه مهمترعاشقانه ها...
حال منتظر جواب من است...
و من بازهم دوستش دارم...
ولي جوابي ندارم....
دیدگاه ها (۱۱)

زیر سایه درختی آرمیده بودم... باد نرمی وزیدن گرفته بود...آوا...

مرد هم قلـــ♥ــب دارد....فقط صدايش، یواش تر از صداي قلب يک ز...

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم،ولي دل به پائيز نسپرده ايم...چو گ...

"خلاصه ای از زندگانی امام حسین علیه السلام"يزيد پس از معاويه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط