I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁴⁸
یهو نامجون داد زد:
نامجون:پیداش کردم..پیداش کردم
رفتم سمت لپتاب..درست حدس زده بودم..ولی اونجا نهایتا ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت راهه
+باند رو جمع کردم..همین الان حرکت میکنیم
لباسامونو عوض کردیم،اسلحه هامونو برداشتیم و سوار ماشین هامون شدیم
امیدوارم بلایی سرش نیاد...
[ویو نیلسو]
یکیشون اسلحه گذاشت پشت سرم و هلم میداد تا برم جلو
تمام جرعتم رو جمع کردم و تفنگ رو ازش قاپیدم و روی سرش گذاشتم
همه ی اونا یه قدم اومدن جلو..چاره ای نداشتم
تیر رو توی سر اولی خالی کردم
بعدی..بعدی..بعدی...
با همون یه دونه تفنگ؟بله..خودمم باورم نمیشه که همشون رو کشتم
یعنی اگر ذرهای دقت داشتن تا الان داشتن جنازهام رو جابهجا میکردن
یه نفرشون چاقو کرد توی بازوم..و بعد در اورد..اونم به رحمت خدا رفت
نوبت رسید به اخری..یعنی مایلو..عمرا از دستش میدادم!
وقتی داشت گلوله داخل اسلحه میذاشت،تفنگ رو روی سرش گذاشتم
مردمک هاش لرزید..نگاهش روی من ثابت موند..دستاش میلرزید..اسلحه از دستش افتاد
زمان متوقف شد..چون دوتاییمون میدونستیم،زندگی مایلو به یه ماشه وصله
بوم!
مغزش پوکید..و روی زمین افتاد
لباسم پر از خون بود..همون موقع چندتا ماشین مشکی جلوم پارک کردم
تفنگ رو جلوم گرفتم
اما تهیونگ از ماشین پیاده شد و بعد پسرا..
با دیدن جنازه ها و تفنگ در دست من،توی شک رفتن
تفنگ رو پرت کردم روی زمین..موهامو دادم پشت گوشم و انرژی زنانهام رو حفظ کردم:
-خب..نمیدونستم کی میاین..مجبور شدم
+تو..تنهایی..اینکارو کردی؟(لکنت)
-اره
جونگکوک:واقعا؟یا خدا..نیلسو ازت میترسم(گریه ی الکی)
خندیدیم..چند قدم رفتن جلو..پاهام درد میکردن..دیدن انقدر خون،برای من غیر طبیعی بود
یهو دنیا دور سرم چرخید..پلک هام سنگین شدن..و دیگه چیزی نفهمیدم...
[ویو تهیونگ]
داشتیم سوار ماشین میشدیم..اما جسم بی جون نیلسو روی دستم افتاد..چندباری تکونش دادم..به هوش نیومد
دستم رو بردم سمت شونش..یه زخم عمیق به وجود اومده بود و کلی خون ازش رفته بود
سریع بغلش کردم و بردمش توی ماشین..انگار این دو روز سرنوشتم به بیمارستان گره خورده
در عرض چند دقیقه رسیدیم
گذاشتمش روی برانکارد و همراه پرستار ها تا در اتاق عمل بردمش..اما از اونجا به بعد،دیگه نذاشتن برم
قلبم لحظهای ایستاد..نکنه چیزیش بشه؟نه اون قویه
جونگکوک و جیمین اومدن پیشم
و من برای اولین بار،گریه کردم..گریه نبود،فقط یه اشک!
و همون عجیب بود..احساسات برای من مرده بودن!حتی فکر کنم فقط زمان تولدم گریه کردم،چون نوزاد بودم
اونا فهمیدن،ولی سکوت کردن
حدودا یک ساعت بعد،دکتر خارج شد
سریع رفتم سمتش..نفس عمیقی کشید:
دکتر:خداروشکر حالش خوبه..زخم رو بخیه کردیم و ضدعفونیش کردیم..یوم عفونت کرده بود..میتونید برید ببینیدش..فقط شما کی خانگ جانگ میشید؟
جیمین:دوستپسر اینده ی خانم جانگ
دکتر:اووو(خنده)
+ساکت شو جیمین..ممنونم اقای دکتر..خسته نباشید
و سریع رفتم توی اتاقش..خوابیده بود و به دستش سرم وصل بود
لبخندی زدم دستشو گرفتم..جیمین و جونگکوک هم اومدن
جیمین:فکر نمیکردم یه دختر بتونه احساساتت رو زنده کنه
+منم اینو نمیدونستم
انگار انتظار نداشت قبول کنم...
*ادامه دارد...
Part⁴⁸
یهو نامجون داد زد:
نامجون:پیداش کردم..پیداش کردم
رفتم سمت لپتاب..درست حدس زده بودم..ولی اونجا نهایتا ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت راهه
+باند رو جمع کردم..همین الان حرکت میکنیم
لباسامونو عوض کردیم،اسلحه هامونو برداشتیم و سوار ماشین هامون شدیم
امیدوارم بلایی سرش نیاد...
[ویو نیلسو]
یکیشون اسلحه گذاشت پشت سرم و هلم میداد تا برم جلو
تمام جرعتم رو جمع کردم و تفنگ رو ازش قاپیدم و روی سرش گذاشتم
همه ی اونا یه قدم اومدن جلو..چاره ای نداشتم
تیر رو توی سر اولی خالی کردم
بعدی..بعدی..بعدی...
با همون یه دونه تفنگ؟بله..خودمم باورم نمیشه که همشون رو کشتم
یعنی اگر ذرهای دقت داشتن تا الان داشتن جنازهام رو جابهجا میکردن
یه نفرشون چاقو کرد توی بازوم..و بعد در اورد..اونم به رحمت خدا رفت
نوبت رسید به اخری..یعنی مایلو..عمرا از دستش میدادم!
وقتی داشت گلوله داخل اسلحه میذاشت،تفنگ رو روی سرش گذاشتم
مردمک هاش لرزید..نگاهش روی من ثابت موند..دستاش میلرزید..اسلحه از دستش افتاد
زمان متوقف شد..چون دوتاییمون میدونستیم،زندگی مایلو به یه ماشه وصله
بوم!
مغزش پوکید..و روی زمین افتاد
لباسم پر از خون بود..همون موقع چندتا ماشین مشکی جلوم پارک کردم
تفنگ رو جلوم گرفتم
اما تهیونگ از ماشین پیاده شد و بعد پسرا..
با دیدن جنازه ها و تفنگ در دست من،توی شک رفتن
تفنگ رو پرت کردم روی زمین..موهامو دادم پشت گوشم و انرژی زنانهام رو حفظ کردم:
-خب..نمیدونستم کی میاین..مجبور شدم
+تو..تنهایی..اینکارو کردی؟(لکنت)
-اره
جونگکوک:واقعا؟یا خدا..نیلسو ازت میترسم(گریه ی الکی)
خندیدیم..چند قدم رفتن جلو..پاهام درد میکردن..دیدن انقدر خون،برای من غیر طبیعی بود
یهو دنیا دور سرم چرخید..پلک هام سنگین شدن..و دیگه چیزی نفهمیدم...
[ویو تهیونگ]
داشتیم سوار ماشین میشدیم..اما جسم بی جون نیلسو روی دستم افتاد..چندباری تکونش دادم..به هوش نیومد
دستم رو بردم سمت شونش..یه زخم عمیق به وجود اومده بود و کلی خون ازش رفته بود
سریع بغلش کردم و بردمش توی ماشین..انگار این دو روز سرنوشتم به بیمارستان گره خورده
در عرض چند دقیقه رسیدیم
گذاشتمش روی برانکارد و همراه پرستار ها تا در اتاق عمل بردمش..اما از اونجا به بعد،دیگه نذاشتن برم
قلبم لحظهای ایستاد..نکنه چیزیش بشه؟نه اون قویه
جونگکوک و جیمین اومدن پیشم
و من برای اولین بار،گریه کردم..گریه نبود،فقط یه اشک!
و همون عجیب بود..احساسات برای من مرده بودن!حتی فکر کنم فقط زمان تولدم گریه کردم،چون نوزاد بودم
اونا فهمیدن،ولی سکوت کردن
حدودا یک ساعت بعد،دکتر خارج شد
سریع رفتم سمتش..نفس عمیقی کشید:
دکتر:خداروشکر حالش خوبه..زخم رو بخیه کردیم و ضدعفونیش کردیم..یوم عفونت کرده بود..میتونید برید ببینیدش..فقط شما کی خانگ جانگ میشید؟
جیمین:دوستپسر اینده ی خانم جانگ
دکتر:اووو(خنده)
+ساکت شو جیمین..ممنونم اقای دکتر..خسته نباشید
و سریع رفتم توی اتاقش..خوابیده بود و به دستش سرم وصل بود
لبخندی زدم دستشو گرفتم..جیمین و جونگکوک هم اومدن
جیمین:فکر نمیکردم یه دختر بتونه احساساتت رو زنده کنه
+منم اینو نمیدونستم
انگار انتظار نداشت قبول کنم...
*ادامه دارد...
- ۲.۴k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط