آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود
 
نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود
 
 
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
 
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
 
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
 
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
 
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
 
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود...
 
؛ ابولحسن ورزی ؛
دیدگاه ها (۱)

من اگر عاشقانه مینویسم نه عاشقم نه شکست خوردهفقط مینویسم تا ...

...به گند نکشید دوست داشتن را !وقتی هنوز ...تکلیفتان با خودت...

هــر شب می نشینـم پای حسـاب و کتابـم چنـد بار گفتـه ای دوستـ...

ﺩﻟــــــتنگت ﻣﯽ ﺷﻮﻡ...ﭼــــــﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻫـــــﻢ ﻣﯽ ﮔــــﺬﺍ...

_____پارت¹⁴ نفرین کوچولو_____آرام از جایم بلند شدم و با قدم‌...

جونگکوک مثل یک شکار محبوس با قدم‌های تند و عصبی طول و عرض ات...

نخستین تصاویر از داخل خودروی حامل پیکر مطهر رهبر شهید انقلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط