خسته ام از قصه های شوم تان

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر ،دل کس خون نشد
این همه سعی ،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا نکرد
نه ،فکر دست تنگ ما را نکرد
هیچ کس از حال ما پرسید؟
نه هیچکس اندوه ما را دید؟
نه هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این وآن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
دیدگاه ها (۱)

چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیستگاه ...

هیچ کس اشکے براے ما نریختهر کہ با ما بود از ما مے گریخت چند ...

هیچ کس اشکے براے ما نریختهر کہ با ما بود از ما مے گریخت چند ...

هیچ کس اشکے براے ما نریختهر کہ با ما بود از ما مے گریخت چند ...

هیچ کس اشکے براے ما نریختهر کہ با ما بود از ما مے گریخت چند ...

هیچکس اشکی برای ما نریخت هرکه بامابود ازما می گریخت چندروزی ...

هیچکس از حال ما پرسید ، نه !!هیچکس اندوه ما را دید ، نه !!هی...

هیچکس اشکی برای ما نریخت هرکه بامابود ازما می گریخت چندروزی ...

هیچکس اشکی برای مانریختهرکه با ما بود از ما میگریخت.چندروزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط