رمان خرس عسلی پارت ۸

رمان خرس عسلی پارت ۸

و اون شب شد بهترین شب زندگی ته و آنها باهم به خانه برگشتند و خوابیدند ولی کی از فردا خبر داشت شاید یه فردای شاد در انتظار انها بود و شاید هم غمگین

صبح روز بعد
کوک زود تر از ته بیدار شد رفت پایین و صبحانه درست کرد و بعد از چند دقیقه ته هم بیدار شد به سرویس بهداشتی رفت کارهای لازم را انجام داد و به طبقه پایین رفت در طبقه ی پایین بوی قهوه و کیک شکلاتی و پنکیک موزی همه جارا فرا گرفته بود و ترکیب بوی زیبایی درست کرده بود به طرف یکی از صندلی های میز رفت و نشست و به کوک نگاه کرد کوک با احساس نگاه کسی به طرف میز نهارخوری برگشت و با دیدن ته که داشت خیلی زیبا بهش نگاه میکرد لبخندی زد

کوک : صبح بخیر آبنبات ( لبخند )

ته : صبح بخیر

کوک بعد از چند دقیقه کیک های فنجونی که درست کرده بود را اورد و روی میز گذاشت و به پسر که با چشم های درشت به غذا نگاه میکرد نگاهی کرد و بعد خودش هم نشست و شروع به خوردن کرد و بعد از صبحانه کسی به کوک زنگ زد و کوک چهرش توهم رفت و گوشی رو از روی میز برداشت و به طرف با اتاق به راه افتاد و بعد از چند دقیقه پیش ته برگشت و لبخند مصنوعی برای نگران نشدن ته زد ته از اون نگاه ناراحتی و نگرانی را فهمید ولی چیزی نگفت چون میدونست اگر مشکی داره و به اون نگفته حتماً دلیلی داره بس چیزی نگفت و کوک بعد از چند دقیقه به نامجون زنگ زد و گفت به یونگی زنگ بزنه و بگه که فوراً بیان اونجا چون کار واجبی داره و نامجون هم باشه ای گفت و حالا کوک با نگرانی منتظر اونا بود و بعد

ادامه دارد........

سلام بعد از دو سه هفته شروع به فعالیت کردم میدونم خیلی نبودم ولی سعی میکنم جبران کنم امیدوارم از این پارت خوشتون اومده باشه ❤️
دیدگاه ها (۱۰)

بلاخره بعد از قرن ها پارت گذاشتم ولی قول میدم نبودمو جبران ک...

صدتایی شدنمون مبارک باشه 🥰🫠 دارم خر ذوق میشم 🤭🫢از همتون ممنو...

ستاره دنباله‌دار رو چطور اونو دیدید؟؟ 🙃

بچها ماه گرفتگی رو دیدید امروز کامل بود فکر کنم یه توضیح کتا...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

پارت ۱۴نیم ساعت بعد یانا تو آشپزخونه بودته: چیکار میکنی ؟یان...

Forced love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط