#خورشیدوماه🌙☀️
#خورشیدوماه🌙☀️
part=16
«دیدگاه ایرانا»
نشستیم توی ماشین، منو جانا عقب نشستیم، حامیم هم که رانندگی میکرد، من انقدر خجالت میکشیدم ولی خب یاد حرفای جانا افتادم و یکمی خودمو دلداری میدادم، نگران حال حامیم هم بودم که نکنه اذیت شه 🥺
کم کم رسیدیم به جاده و یه مغازه پیدا کردیم، حامیم میخواست خوراکی برای راهمون بخره که گشنه نمونیم، با اینکه مامان لیلا برامون یک عالمه غذا گذاشته بود❤️🥹
اما حامیم میخواست خوراکی بخره.
.
.
حامیم: بچه ها چی میخورین؟
جانا: آممم برام چیپس ماست و موسیر بخر
حامیم: باشه، ایرانا؟
ایرانا: من چیزی نمیخورم(با بی حوصلگی گفت)
جانا: خب یه چیزی بخور توروخدا
ایرانا:غذا داریم جانا خوراکی نمیخوام
حامیم: خیله خب ولی من برات میخرم
جانا: ایرانا؟ ببینمت؟
ایرانا: چیه؟
جانا: صورتت.. جای زخمه، چیشده؟
ایرانا: زخم؟ نه نیست،،
جانا: نه.. ببین خط افتاده
ایرانا: چیزی نیست..
جانا: خودتو زدی؟ 😳
ایرانا: خب داشتم گریه میکردم و دست خودم نبود.. 😔
«دیدگاه جانا»
دلم براش کباب بود این دختر اصلا دختر بدی نیست و هیچوقطم نبوده، فقط خدا خدامیکردم حال پدر مادرش خوب باشه..
..
..
««حامیم اومد و حرکت کردیم»»
.
.
«دیدگاه حامیم»
تقریبا چند ساعتی از حرکتمون گذشته بود، هوا تاریک شده بود، ایرانا و جانا خواب بودن، از خستگی زیاد چشماشون رو نمیتونستن باز بزارن، از ایینه به ایرانا نگاه کردم، چقدر خوابیدنش خوشگله🥹بچه چقدر زجر میکشه، چقدر اذیت میشه، دلم براش تیکه تیکه بود، خداکنه حال پدر مادرش خوب باشه🤲🏻🥺
(صبح شد)
جانا: عاااا🥱🥱
حامیم؟ خوابیدی؟
حامیم: عهه ولم کن😴
جانا: پسر جان توی پارک ماشینو نگه داشتی خوابیدی😧
ایرانا: چیشده چرا سر صدا میکنی(با صدای خابالود)
جانا: وای ببخشید بیدار شدی
ایرانا: نه بابا ساعت چنده؟
جانا: ساااعت؟ 9صبح🥱
ایرانا: اینجا کجاست؟
جانا: نمیدونممم یکی حامیمو بیدار کنه😤
ایرانا: ولش کن بزار بخوابه بنده خدا از دیشب پشت فرمونه، میای بریم سرویس؟ اینجا پارکه قطعا پیدا میشه
جانا: بزار حامیمو بیدار کنم تنهایی نریم توی شهر غریب😶🌫
حامیمممممممممممم(حامیمو تکون میده)
حامیم: بابا چیهههههه🥱
جانا: پاشو میخوایم بریم سرویس با ما بیا
.
.
.
حامیم بلند شد و با ما اومد، از حامیم پرسیدیم و فهمیدیم که توی تبریز هستیم، بازم خوب اومدیم و توی24ساعت به تبریز رسیدیم
part=16
«دیدگاه ایرانا»
نشستیم توی ماشین، منو جانا عقب نشستیم، حامیم هم که رانندگی میکرد، من انقدر خجالت میکشیدم ولی خب یاد حرفای جانا افتادم و یکمی خودمو دلداری میدادم، نگران حال حامیم هم بودم که نکنه اذیت شه 🥺
کم کم رسیدیم به جاده و یه مغازه پیدا کردیم، حامیم میخواست خوراکی برای راهمون بخره که گشنه نمونیم، با اینکه مامان لیلا برامون یک عالمه غذا گذاشته بود❤️🥹
اما حامیم میخواست خوراکی بخره.
.
.
حامیم: بچه ها چی میخورین؟
جانا: آممم برام چیپس ماست و موسیر بخر
حامیم: باشه، ایرانا؟
ایرانا: من چیزی نمیخورم(با بی حوصلگی گفت)
جانا: خب یه چیزی بخور توروخدا
ایرانا:غذا داریم جانا خوراکی نمیخوام
حامیم: خیله خب ولی من برات میخرم
جانا: ایرانا؟ ببینمت؟
ایرانا: چیه؟
جانا: صورتت.. جای زخمه، چیشده؟
ایرانا: زخم؟ نه نیست،،
جانا: نه.. ببین خط افتاده
ایرانا: چیزی نیست..
جانا: خودتو زدی؟ 😳
ایرانا: خب داشتم گریه میکردم و دست خودم نبود.. 😔
«دیدگاه جانا»
دلم براش کباب بود این دختر اصلا دختر بدی نیست و هیچوقطم نبوده، فقط خدا خدامیکردم حال پدر مادرش خوب باشه..
..
..
««حامیم اومد و حرکت کردیم»»
.
.
«دیدگاه حامیم»
تقریبا چند ساعتی از حرکتمون گذشته بود، هوا تاریک شده بود، ایرانا و جانا خواب بودن، از خستگی زیاد چشماشون رو نمیتونستن باز بزارن، از ایینه به ایرانا نگاه کردم، چقدر خوابیدنش خوشگله🥹بچه چقدر زجر میکشه، چقدر اذیت میشه، دلم براش تیکه تیکه بود، خداکنه حال پدر مادرش خوب باشه🤲🏻🥺
(صبح شد)
جانا: عاااا🥱🥱
حامیم؟ خوابیدی؟
حامیم: عهه ولم کن😴
جانا: پسر جان توی پارک ماشینو نگه داشتی خوابیدی😧
ایرانا: چیشده چرا سر صدا میکنی(با صدای خابالود)
جانا: وای ببخشید بیدار شدی
ایرانا: نه بابا ساعت چنده؟
جانا: ساااعت؟ 9صبح🥱
ایرانا: اینجا کجاست؟
جانا: نمیدونممم یکی حامیمو بیدار کنه😤
ایرانا: ولش کن بزار بخوابه بنده خدا از دیشب پشت فرمونه، میای بریم سرویس؟ اینجا پارکه قطعا پیدا میشه
جانا: بزار حامیمو بیدار کنم تنهایی نریم توی شهر غریب😶🌫
حامیمممممممممممم(حامیمو تکون میده)
حامیم: بابا چیهههههه🥱
جانا: پاشو میخوایم بریم سرویس با ما بیا
.
.
.
حامیم بلند شد و با ما اومد، از حامیم پرسیدیم و فهمیدیم که توی تبریز هستیم، بازم خوب اومدیم و توی24ساعت به تبریز رسیدیم
- ۸۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط