چندپارتی وقتی برای اینکه لجش رو در بیاریpt

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt²

مراسم اهدای جایزشون بود..که تهیونگ کنار یه دختره داشت باهاش میگفت و میخندید...تهیونگ هوفی کشید:"هوففف...ببینم منظورت لورا عه؟؟"
+"عهه؟؟ پس اسمشم میدونی...جالبه..جالبه..."
''ببین عزیز من..اون همکارمه..اون تازه کاره استرس داشت من فقط داشتم کمکش میکردم تا استرسش کمتر شه همین!"
+"هه..همین؟؟ اصلا تو چرا باید حواست به اون باشه که حالش خوبه یا نهه؟؟"
''حالا که چیزی نشده من فقط خواستم کمکش کنم مگه چیشده؟"
+"هه..تازه میگه مگه چیشده...یعنی تو نمیدونی؟!"
تهیونگ شکه تر از قبل بود:"باور کن من..من نمیدونم!"
+"کل اینستا و تیک تاک و اینور و اونور ازتون ادیت زدن!..همه دارن شیپتون میکنن که وای چقدررر اینا بهم میان!"
تهیونگ لبخند زد:"عزیزم...تو که میدونی من به این شیپ کردنا اهمیت نمیدم دیگه؟...نمیدونی؟؟"
+"اگه اهمیت نمیدادی نمیرفتی دل داریش بدی یا بغلش کنی.."
تهیونگ کلافه شده بود:"بس کن دیگه..چیز خیلی مهمی نیست...من کار اونقدر عجیب یا بدی انجام ندادم سایو.. فقط خواستم به یکی کمک کنم همین..."
سایو دست به سینه وایساد:"خیلی خب..پس اصلا به من ربطی نداره برو پیش همون.."
و بعد رفت تو اتاق:"هی سایو..سایو این مسخره بازیا چیه؟؟هوفف"
تهیونگ خودشو روی مبل انداخت..دستشو تو موهاش برد..کمی که گذشت ، گوشیش زنگ خورد..با دیدن اسم برادرش گوشیو جواب داد:"الو...سلام تهیون(اسم دیگه به ذهنم نیومد خبببب)
+"سلام هیونگ خوبی؟؟"
''بد نیستم..چخبر؟؟کاری داشتی؟؟''
+''آم..آره راستش..مامان الان زنگ زد گفت تولد بابا مه هفته ی دیگست رو امروز میخواد بگیره یعنی... امشب..خواست بهت بگم که با سایو بیای!"
"اوه حتما میایم.."
و بعد خدافظی کردن...تهیونگ کمی با خودش کلنجار رفت ولی بعد رفت در اتاق سایو و اروم زدم:"سایو؟؟عزیرم؟؟.. برادرم زنگ زد..تولد پدرمه امشب و...مارو دعوت کردن..تا ساعت هفت حاضر باش..باشه؟؟"
و بعد جوابی نشنید..و رفت..
*پرش زمانی به زمانی که میخوان برن مهمونی*
سایو یه پیرهن مشکی خیلی زیبا با کفش پاشنه بلند قرمز پوشیده بود..داشت گوشواره هاشو مینداخت که تهیونگ با یه کت شلوار قهوه ای اومد دم در اتاق:"حاضر شدی عزیزم؟*لبخند*"
سایو نگاه سردی انداخت و سرشو به معنای تایید تکون داد..و بعد باهم رفتن و سوار ماشین شدن...تو کل راه باهم حرف نمیزدن تا اینکه تهیونگ نگاهی بهش انداخت و دستشو گرفت و لب زد:"ببین...میدونم ازم ناراحتی...ولی بیا..امشب فراموشش کنیم باشه؟..امشب فقط خوش بگذرونیم! نظرت چیه؟"
سایو همینطور که داشت به تهیونگ نگاه میکرد اروم گفت:"خیلی خب..باشه!''
تهیونگ لبخندی زد و دست سایو رو کمی فشرد..سایو سرشو برگردوند و از پنجره به بیرون نگاه میکرد..توی دلش میگفت:''نگران نباش جناب کیم...امشب میدونم چیکار کنم!!...یه کاری میکنم تا دیگه به هیچ دختری حتی نگاهم نکنی!"
ادامه دارد...
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۳۸)

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt³*بچه ها من یذ...

نمیدونم چی بگم....امیدوارم جواب همرو داده باشم حرفی سوالی چی...

تولدت مبارک https://wisgoon.com/army_girl777 عزیز🩷تک پارتی:و...

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt¹کلید رو توی د...

چندپارتی: وقتی برای اینکه لجش رو در بیاری...pt⁴(end)تهیونگ ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط