«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۷
دیدمش..
مودبانه لبخند باريکي زدم و گفتم:سلام..بفرمایید. مرد جدي و با ابهت گفت:با مهندس هریسون کار داشتم.. دفتر قرارهاي تهیونگ رو باز کردم و گفتم:وقت قبلي
داشتین؟
خشک نگام کرد و گفت:منو نمیشناسین؟ نگاش کردم و جدي گفتم:باید بشناسم؟
با تحقیر نگام کرد و گفت: باید میشناختي و از جات بلند
ميشدي..
ابرو بالا انداختم.
مرد تازه اینجا مشغول شدی نه؟ قبلا ندیده بودمتابرو
مرد-تازه اینجا مشغول شدي نه؟ قبلا ندیده بودمت.. از نگاه بالا به پایینش اصلا خوشم نیومد و لحنم تلخ شد.
-بله..
مرد میانسال-منشي جديد؟
با غیض گفتم باید به شما توضیح بدم کي هستم؟دستیار جديد اقاي هریسون هستم..فرمایشتون؟
نگاهي به سرتاپام کرد و گفت: تا حالا ندیدم تهیونگ دستیار دخترجوون بگیره.
دستامو رو میز قفل کردم و با حرص گفتم:حتما بهشون میگم که دفعه بعد با جناب عالی هماهنگ کنه بعد
بگیره..کارتون همین بود؟
خیره و خيلي پر غیض نگام براي گوشيم اسمس اومد.
با اخم نگاش کردم.
شماره تهیونگ بود.
نوشته بود: ردش کن بره.. من نیستم
حتما از دوربین دیده بود.
مرد عصبي
گفت: هست؟
تند نگاش کردم و گفتم کي؟
مرد-تهیونگ..
دستیار
با تاکید گفتم خير.. جناب مهندس هریسون تشریف ندارن.. با تهدید گفت: تهیونگ با زبون درازا نمیسازه..زیاد پشت این
میز نمیشيني..مطمین باش..
ریلکس گفتم حالا که ساخته..كي بلندم میکنه؟
با غرور گفت:من..
لبخند زدم و گفتم این میز رو کسی به من داده که فقط همون میتونه بلندم کنه. پس شما خیال پردازي نکن.. لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم خوش گذشت. به
سلامت...
و به در اشاره کردم..و به در اشاره کردم..
با حرص شدید نفس نفس زد و گفت: اخراجت
میکنم..مطمین باش..
ابروهامو بالا انداختم و شوخ گفتم کي باشي شما؟ پر حرص گفت:پدر اونیکه این صندلي رو داده
یه لحظه اصلا فرو ریختم.
چي شد؟چي گفت؟ پدر تهیونگ؟
وااااي..
وا رفتم.
اين بابای تهیونگ بود؟
گند زدم..اونم خيلي بد..
اخ شبیه عکسش بود..چطور نفهمیدم؟
سریع و عصبي رفت بیرون.
بهت..
اشفته و لبمو گاز گرفتم و دستمو وسط پیشونیم کوبیدم
باباش بود..
چطور از ابهتش نفهمیدم؟
خاك برسرم.
تهیونگ میبندتم به ستون و تیربارونم میکنه
...
هی اونایی که فالو کردن اما حمایت نمیکنند
بدونید که ظرف سه ثانیه بلاک میشید پس باید حمایت کنید ..
😏🙂↕️
part ۱۵۷
دیدمش..
مودبانه لبخند باريکي زدم و گفتم:سلام..بفرمایید. مرد جدي و با ابهت گفت:با مهندس هریسون کار داشتم.. دفتر قرارهاي تهیونگ رو باز کردم و گفتم:وقت قبلي
داشتین؟
خشک نگام کرد و گفت:منو نمیشناسین؟ نگاش کردم و جدي گفتم:باید بشناسم؟
با تحقیر نگام کرد و گفت: باید میشناختي و از جات بلند
ميشدي..
ابرو بالا انداختم.
مرد تازه اینجا مشغول شدی نه؟ قبلا ندیده بودمتابرو
مرد-تازه اینجا مشغول شدي نه؟ قبلا ندیده بودمت.. از نگاه بالا به پایینش اصلا خوشم نیومد و لحنم تلخ شد.
-بله..
مرد میانسال-منشي جديد؟
با غیض گفتم باید به شما توضیح بدم کي هستم؟دستیار جديد اقاي هریسون هستم..فرمایشتون؟
نگاهي به سرتاپام کرد و گفت: تا حالا ندیدم تهیونگ دستیار دخترجوون بگیره.
دستامو رو میز قفل کردم و با حرص گفتم:حتما بهشون میگم که دفعه بعد با جناب عالی هماهنگ کنه بعد
بگیره..کارتون همین بود؟
خیره و خيلي پر غیض نگام براي گوشيم اسمس اومد.
با اخم نگاش کردم.
شماره تهیونگ بود.
نوشته بود: ردش کن بره.. من نیستم
حتما از دوربین دیده بود.
مرد عصبي
گفت: هست؟
تند نگاش کردم و گفتم کي؟
مرد-تهیونگ..
دستیار
با تاکید گفتم خير.. جناب مهندس هریسون تشریف ندارن.. با تهدید گفت: تهیونگ با زبون درازا نمیسازه..زیاد پشت این
میز نمیشيني..مطمین باش..
ریلکس گفتم حالا که ساخته..كي بلندم میکنه؟
با غرور گفت:من..
لبخند زدم و گفتم این میز رو کسی به من داده که فقط همون میتونه بلندم کنه. پس شما خیال پردازي نکن.. لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم خوش گذشت. به
سلامت...
و به در اشاره کردم..و به در اشاره کردم..
با حرص شدید نفس نفس زد و گفت: اخراجت
میکنم..مطمین باش..
ابروهامو بالا انداختم و شوخ گفتم کي باشي شما؟ پر حرص گفت:پدر اونیکه این صندلي رو داده
یه لحظه اصلا فرو ریختم.
چي شد؟چي گفت؟ پدر تهیونگ؟
وااااي..
وا رفتم.
اين بابای تهیونگ بود؟
گند زدم..اونم خيلي بد..
اخ شبیه عکسش بود..چطور نفهمیدم؟
سریع و عصبي رفت بیرون.
بهت..
اشفته و لبمو گاز گرفتم و دستمو وسط پیشونیم کوبیدم
باباش بود..
چطور از ابهتش نفهمیدم؟
خاك برسرم.
تهیونگ میبندتم به ستون و تیربارونم میکنه
...
هی اونایی که فالو کردن اما حمایت نمیکنند
بدونید که ظرف سه ثانیه بلاک میشید پس باید حمایت کنید ..
😏🙂↕️
- ۲۹۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط