زندگی بر شانه ام سنگینی آوار بود

زندگی بر شانه ام سنگینی آوار بود

هستی من پرسه ای در طول یک تکرار بود

روی بوم لحظه ها تصویر لبخندی نماند

زیستن مرثیه ای در سوگ یک پندار بود

بی تو هر گهواره گوری بی تو هر شادی غمی

هر نفس ناقوس مرگی هر دری دیوار بود

می گذشتم با شتاب از کوچه های کودکی

دیگر از جشن عروسکها دلم بیزار بود

می هراسیدم دگر از هر سیاه و هر سپید

امتداد لحظه ها در دیده ام چون مار بود

مرگ را با دوستی بر گردنم آویختند

دستان نارفیقان حلقه دار بود
دیدگاه ها (۳)

بَـــــراے ڪَسے بِـــــســـــوز⇩ڪہ بَرا خـــــاموش ڪَردَنت⇩ا...

خداوند معشوق نیست,او خود “عشق” است…کدامین معشوق می تواند بگو...

ﺻﺪﻑ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ؟ﮐﻪ ﮔﻮﻫﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺟﺎﯼ ﺩﺍﺭﺩﮐﻪ ﻣﯽ...

ﺑﻐﻀﻢ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﻡ ﺑﺮﺱ، ﺁﺭﺍﻡ... ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﺸﻮﻡﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط