روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام بر

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد. . .
بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد.! ! !
نمی دانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید ! ! !
پس از مدتی تلاش ملا نصرالدین خسته شد و پایین آمد
ولی الاغ به شدت جفتک می انداخت و بالا و پایین می پرید تا اینکه سقف فرو ریخت و الاغ جان باخت..! ! !
ملا که به فکر فرو رفته بود با خود گفت : لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را هلاک مینماید !
دیدگاه ها (۵)

صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومبیل‌...

این روزهاحتّی تابلوها هم زور می گویند...!چرا باید "از سرعت خ...

زنان ریشه های انسانیت اند اشتباه خواهد بود اگر فکر کنیم با م...

پیر مردِ همسایه مافقط آلزایمر داشتدیروزبی خودی شلوغش کرده بو...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ صورتش هیچ تغییری ...

رمان «دختر کوچولوی من» پارت دوم

راز خون پارت ششم

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

🔳 در آغوش «امید»▫️چهل و اندی سال پیش، اکثر طلاب و مومنان هرگ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۷سویون، با چهره‌ای که...

#my.FUCKER.mafai. part 4دنیای فیلیکس در آن لحظه فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط