( پارت۲۳)
( پارت۲۳)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
*سرعت زمان:بالاخره اردوی سازمان تموم شد و همه رفتن خونه هاشون*
-سلام مامااااان من رسیدم خونههههه
+سلام دخترم خوش اومدی بهت خوش گذشت؟
-اره خیییلی زیاد تازه یه خبر خیلی مهم هم برات دارم
+چیه؟ چه خبری؟
-امممم...... اون روز اون پسره بود باکوگو اومده بود خونمون؟
+اره اون پسره، خب چیشده؟
-خب اون گفت که.....
+حتما الان دوست پسرته اره؟
-خ...... خب اره
+وایییی بالاخره دخترم نیمه گمشده اش رو پیدا کرد
نویسنده:کاشکی مامان ما هم اینطوری بود😂
-اره، خوشحال شدی؟
+اره خیلی هم زیاد واقعا خیلی پسر خوبیه ولی یکم خشن بنظر میرسه
-اره یکم خشنه اما با من نه
+حالا بیا ادامش رو بهم بگو
*هیکاری رفت و با مامانش گپ زد و حالا خونه باکوگو*
+هوی! پیر زن من اومدم خونه
-سلام! مگه نگفتم با من اینطوری حرف نزن!؟
+خب باشه،راستی من الان یه دوست دختر دارم
-واقعا؟! کیه؟ کجاست؟!
+هنوز نمیشناسیش، همسایه بغلیمونه
-اهان، هیکاری رو دوست داری پس هممممم... دختر واقعا خوبیه
+اره اون بهترینه من بهش اعتراف کردم
-هورا قراره عروسم رو خونه ام دعوت کنممممم
+هنوز که عروست نیست پیر زن پرحرف من میرم تو اتاقم خدافظ
-بازم با من اینجوری حرف زد اَه باشه برو گمشو
*و حالا سر وقت خونه دک... ببخشید ایزوکوعه*
+سلام مامان من برگشتم
-سلام عزیزم وای چه گل خوبیه
+بفرما برای تو گرفتم
-نکنه میخوای یه چیزی بگی؟
+خب اره
-بیا بریم بشینیم حرف بزنیم
*حالا ایزوکو رفت لباسش رو عوض کرد و اومد*
+خب مامان من از یه نفر خوشم میومد و هفته قبل بهش اعتراف کردم
-چه عالی، حالا چه جوابی داد؟
+اون قبول کرد
-خب یروز دعوتش کن بیاد ببینمش
+باش خب من میرم که استراحت کنم
-باشه عزیزم برو راحت باش
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
*سرعت زمان:بالاخره اردوی سازمان تموم شد و همه رفتن خونه هاشون*
-سلام مامااااان من رسیدم خونههههه
+سلام دخترم خوش اومدی بهت خوش گذشت؟
-اره خیییلی زیاد تازه یه خبر خیلی مهم هم برات دارم
+چیه؟ چه خبری؟
-امممم...... اون روز اون پسره بود باکوگو اومده بود خونمون؟
+اره اون پسره، خب چیشده؟
-خب اون گفت که.....
+حتما الان دوست پسرته اره؟
-خ...... خب اره
+وایییی بالاخره دخترم نیمه گمشده اش رو پیدا کرد
نویسنده:کاشکی مامان ما هم اینطوری بود😂
-اره، خوشحال شدی؟
+اره خیلی هم زیاد واقعا خیلی پسر خوبیه ولی یکم خشن بنظر میرسه
-اره یکم خشنه اما با من نه
+حالا بیا ادامش رو بهم بگو
*هیکاری رفت و با مامانش گپ زد و حالا خونه باکوگو*
+هوی! پیر زن من اومدم خونه
-سلام! مگه نگفتم با من اینطوری حرف نزن!؟
+خب باشه،راستی من الان یه دوست دختر دارم
-واقعا؟! کیه؟ کجاست؟!
+هنوز نمیشناسیش، همسایه بغلیمونه
-اهان، هیکاری رو دوست داری پس هممممم... دختر واقعا خوبیه
+اره اون بهترینه من بهش اعتراف کردم
-هورا قراره عروسم رو خونه ام دعوت کنممممم
+هنوز که عروست نیست پیر زن پرحرف من میرم تو اتاقم خدافظ
-بازم با من اینجوری حرف زد اَه باشه برو گمشو
*و حالا سر وقت خونه دک... ببخشید ایزوکوعه*
+سلام مامان من برگشتم
-سلام عزیزم وای چه گل خوبیه
+بفرما برای تو گرفتم
-نکنه میخوای یه چیزی بگی؟
+خب اره
-بیا بریم بشینیم حرف بزنیم
*حالا ایزوکو رفت لباسش رو عوض کرد و اومد*
+خب مامان من از یه نفر خوشم میومد و هفته قبل بهش اعتراف کردم
-چه عالی، حالا چه جوابی داد؟
+اون قبول کرد
-خب یروز دعوتش کن بیاد ببینمش
+باش خب من میرم که استراحت کنم
-باشه عزیزم برو راحت باش
- ۳.۸k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط