دونفر در یک قلب پارت
☆دونفر در یک قلب پارت ۷☆
یومه هنوز روی تخت نشسته بود و گیج و ترسیده بود. هیچ چیزی از اتفاقات بیرون به یاد نمیآورد.
یومه (با صدای لرزان): «هاروکا… من… چی شد؟ چرا بیهوش شدم؟»
هاروکا، بیاحساس ولی با نگاه مراقبتی، روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: «یه کم بیهوش شدی… و لازم بود یه کم استراحت کنی. الان امنی.»
یومه سرش را تکان داد و لبهایش را به هم فشرد: «اما… من… یادم نمیاد چی شد… چرا مردم کشته شدن؟»
هاروکا آهسته نفس کشید و با همان سردی همیشگی جواب داد: «اونها آدمای بد بودن… کاری که کردم لازم بود. الان مهم نیست. فقط باید آرامش داشته باشی.»
یومه قلبش تند زد و ترس و سردرگمیاش با هم ترکیب شد، اما حضور هاروکا کمی دلگرمی میداد.
در همین لحظه، یوما وارد شد و با نگرانی به یومه نگاه کرد: «یومه! حالت خوبه؟»
یومه با نگاه گیج و لرزان به او نگاه کرد: «یوما… من… چی شد؟»
یوما با عصبانیت کمی به هاروکا نگاه کرد: «تو چه کاری انجام دادی؟!»
هاروکا سرش را آرام تکان داد و با صدای سرد گفت: «هیچ کار غیرضروری نکردم. فقط ازش محافظت کردم.»
یوما مشتهایش را گره کرد: «محافظت؟ اون هنوز ترسیده و گیجه… تو نباید اینقدر نزدیکش باشی!»
هاروکا نگاهی سرد اما محکم به یوما انداخت: «این کار من بود. اگه بخوام ازش محافظت کنم، کسی نمیتونه جلوش رو بگیره.»
یومه بین این دو ایستاده بود، قلبش تند میزد و سردرگمیاش بیشتر شد. ترسش با وجود حضور هاروکا آرامتر شد، اما همزمان حسادت یوما را هم احساس میکرد.
یومه (با صدای نرم): «یوما… هاروکا… لطفاً دعوا نکنید… من… فقط گیج و ترسیدهم…»
هاروکا کمی سرش را تکان داد و گفت: «باشه، حرف تو درسته. الان فقط باید آرامش پیدا کنی.»
یوما هنوز کمی دلخور بود، اما سرش را تکان داد و گفت: «باشه… فقط قول بده که چیزی ازش پنهان نشه…»
هاروکا با نگاه بیاحساسش جواب داد: «قول میدم… ولی بعضی چیزا هست که بهتره فراموشش کنه.»
یومه نفس عمیقی کشید و کمی از ترسش کم شد، اما در دلش حس میکرد این فقط شروع یک مسیر پر از اسرار و احساسات پیچیده است…
یومه هنوز روی تخت نشسته بود و گیج و ترسیده بود. هیچ چیزی از اتفاقات بیرون به یاد نمیآورد.
یومه (با صدای لرزان): «هاروکا… من… چی شد؟ چرا بیهوش شدم؟»
هاروکا، بیاحساس ولی با نگاه مراقبتی، روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: «یه کم بیهوش شدی… و لازم بود یه کم استراحت کنی. الان امنی.»
یومه سرش را تکان داد و لبهایش را به هم فشرد: «اما… من… یادم نمیاد چی شد… چرا مردم کشته شدن؟»
هاروکا آهسته نفس کشید و با همان سردی همیشگی جواب داد: «اونها آدمای بد بودن… کاری که کردم لازم بود. الان مهم نیست. فقط باید آرامش داشته باشی.»
یومه قلبش تند زد و ترس و سردرگمیاش با هم ترکیب شد، اما حضور هاروکا کمی دلگرمی میداد.
در همین لحظه، یوما وارد شد و با نگرانی به یومه نگاه کرد: «یومه! حالت خوبه؟»
یومه با نگاه گیج و لرزان به او نگاه کرد: «یوما… من… چی شد؟»
یوما با عصبانیت کمی به هاروکا نگاه کرد: «تو چه کاری انجام دادی؟!»
هاروکا سرش را آرام تکان داد و با صدای سرد گفت: «هیچ کار غیرضروری نکردم. فقط ازش محافظت کردم.»
یوما مشتهایش را گره کرد: «محافظت؟ اون هنوز ترسیده و گیجه… تو نباید اینقدر نزدیکش باشی!»
هاروکا نگاهی سرد اما محکم به یوما انداخت: «این کار من بود. اگه بخوام ازش محافظت کنم، کسی نمیتونه جلوش رو بگیره.»
یومه بین این دو ایستاده بود، قلبش تند میزد و سردرگمیاش بیشتر شد. ترسش با وجود حضور هاروکا آرامتر شد، اما همزمان حسادت یوما را هم احساس میکرد.
یومه (با صدای نرم): «یوما… هاروکا… لطفاً دعوا نکنید… من… فقط گیج و ترسیدهم…»
هاروکا کمی سرش را تکان داد و گفت: «باشه، حرف تو درسته. الان فقط باید آرامش پیدا کنی.»
یوما هنوز کمی دلخور بود، اما سرش را تکان داد و گفت: «باشه… فقط قول بده که چیزی ازش پنهان نشه…»
هاروکا با نگاه بیاحساسش جواب داد: «قول میدم… ولی بعضی چیزا هست که بهتره فراموشش کنه.»
یومه نفس عمیقی کشید و کمی از ترسش کم شد، اما در دلش حس میکرد این فقط شروع یک مسیر پر از اسرار و احساسات پیچیده است…
- ۹.۵k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط