.

.
ماه،
شبگردی آواره ا‌ست
كه چادرت را کنار می‌زند
خورشيد،
دیوانه‌ای
که خود را به جنون ظهرگاه بیابانت می‌زند .. من اما نه ماهم، نه خورشيد
یک شب تو را از قبيله‌ات می‌دزدم
و شمشير می‌كشم
به روی برادرانت
تا فراموشت كنند !




آرش شفاعی
دیدگاه ها (۴)

.تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باشاز راه آهن تا خود دربن...

.گفت ديده است مرا؛ اینکه كجا يادش نيستهمه چيزم شده و هيچ مرا...

.وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جاییمست با این ، بغلِ آن ...

صبح آمد باید از یادتو برخیزم ببخشآفتاب آمد تورا از من بگیرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط