گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت
گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شبی گرگ را ناراحت دیدم...با لاشه یک آهو در دهان به گله آمد...گرگ های گله شاد از این شکار او. پرسیدند...چرا ناراحتی گرگ گفت شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم..دلم را ربود هر شب به خواست پایم که نه به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم..امشب محو او بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را ...دویدم پریدم...زیر گلویش را گرفتم ودریدمش ..انچنان دوسش داشتم که نمیخواستم سهم دلم نصیب سگان ولگرد شود....
- ۲.۵k
- ۰۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط