سال ها پیش ازین به من گفتی

سال ها پیش ازین به من گفتی
که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت «آری!»

باز دیروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که «دگر دوستت نمی دارم!»

ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید

تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست

لیک خاموش ماندم و آرام
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند
سینه ی خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز
که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

«دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمی داری...»

زنده یاد سیمین بهبهانی
دیدگاه ها (۱)

آه ای همدم دیرینه مرا یادت هستذره ای از من و آن خاطره ها یاد...

چون خاطره ی غنچه ی پرپر شده در باددر حافظه ی باغچه ها هستی و...

دیـگـر زیـاد پـای تو مـانـدن صـلاح نـیسـتاین قصه را به طول ک...

دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت رامن دوست دارم زندگی با دست‌...

اگر تو نبودینمی‌دانم هر روز برای چه کسی می‌نوشتم !هر جلوه ی ...

مکن از برم جدایی،مرو از کنارم امشبکه نمی شکیبد از تو دل بی ق...

نمی‌دونم الان کجایِ دنیاییو با چه حالی هستی که اینو می‌خونی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط