غروب ، تا تو ... دلم ...کولهء سفر می خواست
غروب ، تا تو ... دلم ...کولهء سفر می خواست
...و راهکورهء تا دورِ دورتر می خواست
افق ، نگاه ِ مرا می کشید سمت ِ عبور...
- به خویش آمدنم ، رَدّ ِ پشت ِ سر می خواست
چقدر چشم به راهی ؟!...دلم نمی بارید...
که انتظاری ام اندوه ِ مختصر می خواست..
هوای خستگی ام را نداشت کوه ِ غرور..
..و شب ، که خیمهء اتراق شعله ور می خواست
به قریه ، چنبره زد ، کور بختک ِ پاییز...
که نقش ِ عاشقی ام ، دور از نظر می خواست
چو روح ِ گمشده ماندم ، دچارِ برزخ ِ مِه...
- به وهمگاه ِ جنونم ، که ، دربدر می خواست؟!
چنان شکسته شدم در گُذارِ سرد ِ زمان...
- چنین شکستن ِ در عاشقی ، هنر می خواست
غریب آمده بودم به چشم ِ تو " گویا "..!!
- چرا..؟!.. که عشق دلم را غریب تر می خواست..
...و راهکورهء تا دورِ دورتر می خواست
افق ، نگاه ِ مرا می کشید سمت ِ عبور...
- به خویش آمدنم ، رَدّ ِ پشت ِ سر می خواست
چقدر چشم به راهی ؟!...دلم نمی بارید...
که انتظاری ام اندوه ِ مختصر می خواست..
هوای خستگی ام را نداشت کوه ِ غرور..
..و شب ، که خیمهء اتراق شعله ور می خواست
به قریه ، چنبره زد ، کور بختک ِ پاییز...
که نقش ِ عاشقی ام ، دور از نظر می خواست
چو روح ِ گمشده ماندم ، دچارِ برزخ ِ مِه...
- به وهمگاه ِ جنونم ، که ، دربدر می خواست؟!
چنان شکسته شدم در گُذارِ سرد ِ زمان...
- چنین شکستن ِ در عاشقی ، هنر می خواست
غریب آمده بودم به چشم ِ تو " گویا "..!!
- چرا..؟!.. که عشق دلم را غریب تر می خواست..
- ۶۸۱
- ۲۷ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط