باد با زلف تو بازی کرد و زلفت با دلم

باد با زلف تو بازی کرد و زلفت با دلم
این چنین آغشته شد عشق تو با آب و گِلم

با که غیر از چشم هایت راز دل افشا کنم؟
من که زیر تیغ ابروی تو مرغ بسملم

جنگ عقل و دل به پا شد، هرکه راه خود گرفت
آن قَدَر دیوانه ات بودم که گفتم عاقلم

با نگاهی جای خود را در دلم وا کرده ای
قاتلم را ناگزیر آورده ام در منزلم

روزگاری از تو غافل بودم و در بند خویش
حال در بند تو افتادم که از خود غافلم
دیدگاه ها (۵)

جمعه ها در پس دیوار دلم می گیردمیروم کافه و بسیار ،،،دلم می ...

کوه را طاقت نباشد ، عشق پنهان مراعاشقم من عاشقم ، مشکن تو ...

گر بگویم عاشقم با من مدارا میکنی یا که بازم مثل...

با بوسه به لبهای تو پیوند قشنگ استاین رابطه ی گرم خوشایند قش...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا ای مرا...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

(سایه های خونی) part۳/ماشه را کشیدم .ی دفعه سرجاش بند شد،دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط