chance again
chance again
part : ⁴
نور سفید همه جا رو روشن کرد ، باد با صدای بلند میوزید و ورق های کتاب تند تند تکان میخورند ، جمله ها محو میشدن و جمله های جدید اضافه میشدن..
«اگر میخواهی سرنوشت رو تغییر دهی ، قدم اول رو بردار!»
جونگکوک با ترس و هیجان نزدیک کتاب شد و دستش و روش کشید و ناگهان زمین زیر پایش محو شد و سپس ، وارد فضای کاملا سفید رنگ شد..
...
وقتی چشم هاش و باز کرد آفتاب پر قدرت میتابید ، صدای شر شر آب فضای جنگل رو پر کرده بود ، صبر کن!چی؟مگه الان زمستان نبود؟پس چطوری آفتاب میتابید و هوا گرم بود؟...وقتی از جاش بلند شد نگاهی به خودش انداخت تا ببینه آسیب دیده یا نه اما ، با صحنه عجیبی مواجه شد لباس هایش تغییر کرده بود!
_چ..چطور ممکنه؟!..
با تعجب به دور و برش خیره شد ، داخل یک جنگل سرسبز بود درست کنار یک رودخانه با آب زلال...نگاهی به تصویر خودش داخل آب انداخت ، صدای پرنده ها و انواع حیوانات همه جا رو پر کرده بود.
_اینجا..اینجا کجاست...اصلا من کجام؟!!
با تعجب از خودش سوال پرسید ولی تنها سکوت نصیبش شد بلند شد و سعی کرد کمی راه بره اما سرش گیج میرفت که صدایی شنید ، انگار که چند نفر درحال صحبت بودن اهمیت نداد و شروع کرد به راه رفتن و قدم زدن و بعد از چندی به یه بازارچه رسید ، مردم درحال خرید و فروش بودن!
°این پارچه از جنس مخمل میباشد خانم.
^اوه ، پس گران به نظر میرسه
°همینطوره از این پارچه ها به سختی پیدا میشود.
زن در سکوت سر تکان داد و رفت تا چیزه دیگری بخرد. از آن طرف دختر بچه ای گریه میکرد تا مادرش برای آبنبات بخرد.
≠لطفا مادر!
¥عزیزم برات ضرر داره میخوای چیزه دیگه ای برات بخرم؟
≠من آبنبات میخوام!
دختر بچه گریه میکرد و درخواست آبنبات میکرد اما مادرش نگران سلامتی او بود.
¥گفتم ضرر داره!
دختر بچه رو بغل گرفت و رفت تا کمی سبزیجات بخرد.
از طرف دیگه ای فروشنده ها سعی در فروش اجناس داشتن. جونگکوک آروم سمت پیرزنی رفت که به نظر مهربان میرسید.
_ببخشید؟
٪اوه ، بله پسرم؟
_اینجا کجاست؟
پیرزن با تعجب به پسر رو به روش خیره شد
٪اینجا بازار هان سئونگ هست پسرم
_بازار..هان سئونگ؟!
٪درسته ، مگه تا به حال به اینجا نیومدی؟!
_خب نه..
پیرزن تعجب کرد ولی چیزی نگفت ، از آن طرف چند نگهبان سوار بر اسب وارد بازارچه شدن و همان لحظه نگاهشان به جونگکوک افتاد.
&به نظر میرسه تازه وارده!
*باید ببریمش تا ببینم از کجا اومده و کیست!
&درسته.
نگهبان ها به طرف جونگکوک رفتن.
&تازه وارد باید همراه ما بیای!
_چرا؟!
&حرف اضافه نشنوم
و بعد بدون رحمی اون و همراه خودشان بردن.
...
_من هیچ کاری نکردم!حداقل بگید من و کجا میبرید!؟
نگهبان بدون حرف اضافه اون و وسط سالن انداخت و بعد با صدای بلندی گفت.
& شاهزاده بکهیون وارد میشود!ادای احترام کنید.
شاهزاده وارد شد و نگاهش به صورت پایین افتاده جونگکوک افتاد ، با صدای بم و سردی گفت:
+مشکل کجاست؟
&سرورم این تازه وارد با لباس و لهجه عجیبش ادعا کرده نمیدونه اینجا کجاست!
+اسمت چیست؟
جونگکوک با کمی عصبانیت گفت:
_جونگکوک!
چند نفر با تعجب بهش نگاه کردن ، نامش عجیب بود!شاهزاده با خونسردی گفت:
+سرت و بالا بیار
جونگکوک با گیجی سرش و بالا آورد و لحظه ای از تعجب چشمانش گرد شد ، شبیه همان پسری بود که چند ثانیه وقتی دستش رو به کتاب کشید دید!حس عجیبی پیدا کرد ، انگار که قبلاً اون رو دیده..اما شاهزاده با همان خونسردی گفت:
+اسمت عجیب است..
_اسمم؟تمام اینجا برای من عجیبه!
نگهبان بغل دستش با عصبانیت بهش خیره شد:
&چطور جرئت میکنی گستاخ!حق تو شلاق میباشد!
اما شاهزاده دستش و بالا آورد به نشونه سکوت ، این تازه اول ماجرا بود...
~~~~
ادامه دارد...
part : ⁴
نور سفید همه جا رو روشن کرد ، باد با صدای بلند میوزید و ورق های کتاب تند تند تکان میخورند ، جمله ها محو میشدن و جمله های جدید اضافه میشدن..
«اگر میخواهی سرنوشت رو تغییر دهی ، قدم اول رو بردار!»
جونگکوک با ترس و هیجان نزدیک کتاب شد و دستش و روش کشید و ناگهان زمین زیر پایش محو شد و سپس ، وارد فضای کاملا سفید رنگ شد..
...
وقتی چشم هاش و باز کرد آفتاب پر قدرت میتابید ، صدای شر شر آب فضای جنگل رو پر کرده بود ، صبر کن!چی؟مگه الان زمستان نبود؟پس چطوری آفتاب میتابید و هوا گرم بود؟...وقتی از جاش بلند شد نگاهی به خودش انداخت تا ببینه آسیب دیده یا نه اما ، با صحنه عجیبی مواجه شد لباس هایش تغییر کرده بود!
_چ..چطور ممکنه؟!..
با تعجب به دور و برش خیره شد ، داخل یک جنگل سرسبز بود درست کنار یک رودخانه با آب زلال...نگاهی به تصویر خودش داخل آب انداخت ، صدای پرنده ها و انواع حیوانات همه جا رو پر کرده بود.
_اینجا..اینجا کجاست...اصلا من کجام؟!!
با تعجب از خودش سوال پرسید ولی تنها سکوت نصیبش شد بلند شد و سعی کرد کمی راه بره اما سرش گیج میرفت که صدایی شنید ، انگار که چند نفر درحال صحبت بودن اهمیت نداد و شروع کرد به راه رفتن و قدم زدن و بعد از چندی به یه بازارچه رسید ، مردم درحال خرید و فروش بودن!
°این پارچه از جنس مخمل میباشد خانم.
^اوه ، پس گران به نظر میرسه
°همینطوره از این پارچه ها به سختی پیدا میشود.
زن در سکوت سر تکان داد و رفت تا چیزه دیگری بخرد. از آن طرف دختر بچه ای گریه میکرد تا مادرش برای آبنبات بخرد.
≠لطفا مادر!
¥عزیزم برات ضرر داره میخوای چیزه دیگه ای برات بخرم؟
≠من آبنبات میخوام!
دختر بچه گریه میکرد و درخواست آبنبات میکرد اما مادرش نگران سلامتی او بود.
¥گفتم ضرر داره!
دختر بچه رو بغل گرفت و رفت تا کمی سبزیجات بخرد.
از طرف دیگه ای فروشنده ها سعی در فروش اجناس داشتن. جونگکوک آروم سمت پیرزنی رفت که به نظر مهربان میرسید.
_ببخشید؟
٪اوه ، بله پسرم؟
_اینجا کجاست؟
پیرزن با تعجب به پسر رو به روش خیره شد
٪اینجا بازار هان سئونگ هست پسرم
_بازار..هان سئونگ؟!
٪درسته ، مگه تا به حال به اینجا نیومدی؟!
_خب نه..
پیرزن تعجب کرد ولی چیزی نگفت ، از آن طرف چند نگهبان سوار بر اسب وارد بازارچه شدن و همان لحظه نگاهشان به جونگکوک افتاد.
&به نظر میرسه تازه وارده!
*باید ببریمش تا ببینم از کجا اومده و کیست!
&درسته.
نگهبان ها به طرف جونگکوک رفتن.
&تازه وارد باید همراه ما بیای!
_چرا؟!
&حرف اضافه نشنوم
و بعد بدون رحمی اون و همراه خودشان بردن.
...
_من هیچ کاری نکردم!حداقل بگید من و کجا میبرید!؟
نگهبان بدون حرف اضافه اون و وسط سالن انداخت و بعد با صدای بلندی گفت.
& شاهزاده بکهیون وارد میشود!ادای احترام کنید.
شاهزاده وارد شد و نگاهش به صورت پایین افتاده جونگکوک افتاد ، با صدای بم و سردی گفت:
+مشکل کجاست؟
&سرورم این تازه وارد با لباس و لهجه عجیبش ادعا کرده نمیدونه اینجا کجاست!
+اسمت چیست؟
جونگکوک با کمی عصبانیت گفت:
_جونگکوک!
چند نفر با تعجب بهش نگاه کردن ، نامش عجیب بود!شاهزاده با خونسردی گفت:
+سرت و بالا بیار
جونگکوک با گیجی سرش و بالا آورد و لحظه ای از تعجب چشمانش گرد شد ، شبیه همان پسری بود که چند ثانیه وقتی دستش رو به کتاب کشید دید!حس عجیبی پیدا کرد ، انگار که قبلاً اون رو دیده..اما شاهزاده با همان خونسردی گفت:
+اسمت عجیب است..
_اسمم؟تمام اینجا برای من عجیبه!
نگهبان بغل دستش با عصبانیت بهش خیره شد:
&چطور جرئت میکنی گستاخ!حق تو شلاق میباشد!
اما شاهزاده دستش و بالا آورد به نشونه سکوت ، این تازه اول ماجرا بود...
~~~~
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط