تک پارتی تهیونگ چون جا نمیشد تو دو قسمت گذاشتمش
تک پارتی تهیونگ ، چون جا نمیشد تو دو قسمت گذاشتمش .
only. part
🌌 Taehyung 🌌
ی روز عادی بود...داشتم با دوستام چرخ میزدم و خوشحال بودم که یهو خوردم بهش...قهوه اش ریخت روی لباسش...۱۲ تا بادیگارد پشت سرش بودن...من با اون برخورد افتادم زمین...وقتی قد بلندش رو دیدم گفتم جنازه ام رو باید تحویل خانواده ام بدن که یهو دستش رو دراز کرد...
+هی حالت خوبه؟
-من...من واقعا متاسفم...واقعا خیلی تند راه میرفتم و...
+نگران نباش اشکال نداره لباسه دیگه...یکی دیگه اش رو میخرم...
-ممنونم...
ویو میکا
هم ترسیده بودم هم نمیدونستم چیکار کنم...بهش گفتم که پولی ندارم که بتونم برای لباسش پرداخت کنم و به جاش به شام دعوتش کردم و شماره اش رو گرفتم...چند ماه گذشت و من رفته بودم خرید و ی ساعت دیدم که مردونه بود و خیلی شیک بود...خیلی هم گرون نبود پس اون رو خریدم...شب بهش زنگ زدم تا اگه مشکلی نداره شام بریم بیرون...اون هم اوکی داد و شب رفتیم بیرون و وقتی رسید ی جعبه ی هدیه ی عجیب دستش بود و اومد و سلام کرد و شام خوردیم و حرف زدیم و بعد اون اول جعبه رو به من داد...
-این برای چیه تهیونگ شی؟
+ی هدیه ی ناقابل...بازش کن...
ویو میکا
بازش کردم و ی حلقه ی خیلی خاص توش بود...
-این برای چیه؟
+شاید...دلم ی زن میخواد؟
-چیییییی!؟جدییی؟! آخه ما تازه ۱۰ ماهه که آشنا شدیم...
+من درباره ات تحقیق کردم...من کامل میشناسمت...راستی اون جعبه چیه؟
-اوو اها کلا یادم رفته بود...منم این رو برات خریدم...
ویو تهیونگ
ساعت شیک و قشنگ بود اما انگار ارزون بود ولی من همه جوره اون دختر رو قبول داشتم پس اون ساعت رو گرفتم و چند ماه بعد ما ازدواج کردیم...
-تهیونگ!!!!مگه نگفتم گاز رو خاموش کن! غذا سوخت!
+عههه! ببخشید یادم رفت! بزار ی چیزی از بیرون سفارش بدم...
-باشه....اوق!
(میکا دوید سمت دستشویی و کلی بالا آورد)
+میکا؟ خوبی؟؟؟
-اوهوم...فقط حالت تهوع دارم یکم...
+بیا بریم بیمارستان...
-من خوبم نگران نباش...
+همین که گفتم...
ادامه داره ...
چطور بود ؟
لایک و کامنت فراموش نشه ✨
نظرتون هم حتما بگید
only. part
🌌 Taehyung 🌌
ی روز عادی بود...داشتم با دوستام چرخ میزدم و خوشحال بودم که یهو خوردم بهش...قهوه اش ریخت روی لباسش...۱۲ تا بادیگارد پشت سرش بودن...من با اون برخورد افتادم زمین...وقتی قد بلندش رو دیدم گفتم جنازه ام رو باید تحویل خانواده ام بدن که یهو دستش رو دراز کرد...
+هی حالت خوبه؟
-من...من واقعا متاسفم...واقعا خیلی تند راه میرفتم و...
+نگران نباش اشکال نداره لباسه دیگه...یکی دیگه اش رو میخرم...
-ممنونم...
ویو میکا
هم ترسیده بودم هم نمیدونستم چیکار کنم...بهش گفتم که پولی ندارم که بتونم برای لباسش پرداخت کنم و به جاش به شام دعوتش کردم و شماره اش رو گرفتم...چند ماه گذشت و من رفته بودم خرید و ی ساعت دیدم که مردونه بود و خیلی شیک بود...خیلی هم گرون نبود پس اون رو خریدم...شب بهش زنگ زدم تا اگه مشکلی نداره شام بریم بیرون...اون هم اوکی داد و شب رفتیم بیرون و وقتی رسید ی جعبه ی هدیه ی عجیب دستش بود و اومد و سلام کرد و شام خوردیم و حرف زدیم و بعد اون اول جعبه رو به من داد...
-این برای چیه تهیونگ شی؟
+ی هدیه ی ناقابل...بازش کن...
ویو میکا
بازش کردم و ی حلقه ی خیلی خاص توش بود...
-این برای چیه؟
+شاید...دلم ی زن میخواد؟
-چیییییی!؟جدییی؟! آخه ما تازه ۱۰ ماهه که آشنا شدیم...
+من درباره ات تحقیق کردم...من کامل میشناسمت...راستی اون جعبه چیه؟
-اوو اها کلا یادم رفته بود...منم این رو برات خریدم...
ویو تهیونگ
ساعت شیک و قشنگ بود اما انگار ارزون بود ولی من همه جوره اون دختر رو قبول داشتم پس اون ساعت رو گرفتم و چند ماه بعد ما ازدواج کردیم...
-تهیونگ!!!!مگه نگفتم گاز رو خاموش کن! غذا سوخت!
+عههه! ببخشید یادم رفت! بزار ی چیزی از بیرون سفارش بدم...
-باشه....اوق!
(میکا دوید سمت دستشویی و کلی بالا آورد)
+میکا؟ خوبی؟؟؟
-اوهوم...فقط حالت تهوع دارم یکم...
+بیا بریم بیمارستان...
-من خوبم نگران نباش...
+همین که گفتم...
ادامه داره ...
چطور بود ؟
لایک و کامنت فراموش نشه ✨
نظرتون هم حتما بگید
- ۴۱۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط