شهید مهدی زین الدین

شهید مهدی زین الدین

ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن.
رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم .
این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.

یادگاران ص 19
#شروع عاشقی#همسرداری شهدا#شهدا شرمنده ایم..❤
دیدگاه ها (۱)

❤ 🌹 🌷 #دختران زهرایی

اللهم عجل لولیک الفرج...❤ 😔

😋 😻 🍕 #پیتزا

شهید محمود کاوه بعد از چند ماه انتظار خواستم خبر پدر شدنشو ...

* 🍀﷽🍀#خانم_خبرنگارو_آقای_طلبه#هوالعشق❤شب حدود ساعت هشت بود ک...

سناریو توکیو ریونجرز

𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.PART¹⁴...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط