#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 16
جونگکوک با صدای خفه ای اسم پسر را گفت:
{سونگ هو..}
زمان متوقف شد
من به پسر نگاه کردم
به صورتش
به چشم هایش
و بعد...
به عکس داخل دستش
{تو...}
صدایم لرزید
{تو سونگ هویی؟}
پسر چیزی نگفت
جونگکوک به سمتش رفت
{سونگ هو}
این بار صدایش شکست
پسر به او نگاه کرد
چند ثانیه فقط به هم خیره شدن
بعد سونگهو آرام گفت:
سلام، جونگکوک...}
جونگکوک همان جا ایستاد
انگار تمام بدنش از حرکت افتاده بود
من به صورتش نگاه کردم
به برادری که پنج سال فکر میکرد مرده یا ناپدید شده
و حالا...
جلوی ما ایستاده بود
زنده
اما چیزی درست نبود
چیزی در این صحنه درست نبود
{ چطور ممکنه تو مرده بودی}
این جمله از دهان من بیرون آمد
سونگ هو نگاهش را به من دوخت
{نه}
{پس چرا همه گفتن مردی}
لبخند بسیار کمرنگی زد
{چون لازم بود همه اینطور فکر کنن}
{چرا؟ برایچی؟}
سونگ هو جواب نداد
نگاهش به عکس داخل دستش افتاد
عکس من
{چون کسی که اون شب مادرت دید...}
صدایش آرام تر شد
{نباید می فهمید که تو هنوز زنده ای}
نفسم بند آمد
جونگکوک فورا گفت:
{چی گفتی؟}
سونگ هو به جونگکوک نگاه کرد متوجه شد جونگکوک حقیقت را به اتیلدا نگفته
{تو هنوز بهش نگفتی؟}
{چی رو؟}
صدای جونگکوک تیز شد
سونگ هو لبخند تلخی زد
{اینکه مادر اتیلدا تنها شاهد اون قتل نبود}
نگاهم بینشان جابه جا شد
{چی؟}
سونگ هو به من نگاه کرد
{مادرت...}
مکث کرد
{اون شب تنها نبود}
باد سردی از کنارمان گذشت
{با چه کسی بود؟}
سونگ هو جواب نداد
اما نگاهش...
به من بود
قلبم فرو ریخت
{من؟}
هیچکس چیزی نگفت
{من اونجا بودم؟}
جونگکوک به آرامی گفت
{اتیلدا، تو اون شب-}
{دارم میگم من اونجا بودم؟!}
این بار فریاد زدم
سونگ هو عکس را بالا آورد
{تو توی عکس نیستی}
به عکس نگاه کردم
عکسی که از من گرفته شده بود
{پس چرا اینو داری؟}
سونگ هو آرام گفت:
{چون این عکس امروز گرفته نشده}
بدنم یخ زد
{چی؟}
{این عکس...}
...
خیلی وقته شرط نذاشتممم پسسس
شرط داریم لیلیلی
۵۰ لایک ۲۰ بازنشر کامنت هم چی دوست دارید
𝗽𝗮𝗿𝘁 16
جونگکوک با صدای خفه ای اسم پسر را گفت:
{سونگ هو..}
زمان متوقف شد
من به پسر نگاه کردم
به صورتش
به چشم هایش
و بعد...
به عکس داخل دستش
{تو...}
صدایم لرزید
{تو سونگ هویی؟}
پسر چیزی نگفت
جونگکوک به سمتش رفت
{سونگ هو}
این بار صدایش شکست
پسر به او نگاه کرد
چند ثانیه فقط به هم خیره شدن
بعد سونگهو آرام گفت:
سلام، جونگکوک...}
جونگکوک همان جا ایستاد
انگار تمام بدنش از حرکت افتاده بود
من به صورتش نگاه کردم
به برادری که پنج سال فکر میکرد مرده یا ناپدید شده
و حالا...
جلوی ما ایستاده بود
زنده
اما چیزی درست نبود
چیزی در این صحنه درست نبود
{ چطور ممکنه تو مرده بودی}
این جمله از دهان من بیرون آمد
سونگ هو نگاهش را به من دوخت
{نه}
{پس چرا همه گفتن مردی}
لبخند بسیار کمرنگی زد
{چون لازم بود همه اینطور فکر کنن}
{چرا؟ برایچی؟}
سونگ هو جواب نداد
نگاهش به عکس داخل دستش افتاد
عکس من
{چون کسی که اون شب مادرت دید...}
صدایش آرام تر شد
{نباید می فهمید که تو هنوز زنده ای}
نفسم بند آمد
جونگکوک فورا گفت:
{چی گفتی؟}
سونگ هو به جونگکوک نگاه کرد متوجه شد جونگکوک حقیقت را به اتیلدا نگفته
{تو هنوز بهش نگفتی؟}
{چی رو؟}
صدای جونگکوک تیز شد
سونگ هو لبخند تلخی زد
{اینکه مادر اتیلدا تنها شاهد اون قتل نبود}
نگاهم بینشان جابه جا شد
{چی؟}
سونگ هو به من نگاه کرد
{مادرت...}
مکث کرد
{اون شب تنها نبود}
باد سردی از کنارمان گذشت
{با چه کسی بود؟}
سونگ هو جواب نداد
اما نگاهش...
به من بود
قلبم فرو ریخت
{من؟}
هیچکس چیزی نگفت
{من اونجا بودم؟}
جونگکوک به آرامی گفت
{اتیلدا، تو اون شب-}
{دارم میگم من اونجا بودم؟!}
این بار فریاد زدم
سونگ هو عکس را بالا آورد
{تو توی عکس نیستی}
به عکس نگاه کردم
عکسی که از من گرفته شده بود
{پس چرا اینو داری؟}
سونگ هو آرام گفت:
{چون این عکس امروز گرفته نشده}
بدنم یخ زد
{چی؟}
{این عکس...}
...
خیلی وقته شرط نذاشتممم پسسس
شرط داریم لیلیلی
۵۰ لایک ۲۰ بازنشر کامنت هم چی دوست دارید
- ۳.۸k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط