عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁹
آیپدشو بار کرد و گفت:مثل اینکه یه شرکت مهم میخواد با شرکت LB قرار داد ببنده
ابرو هامو انداختم بالا و گفتم:پس خیلی مهمه،میشه درمورد این شرکت یسری اطلاعات برام جمع آوری کنی؟
سرشو تکون داد و گفت:حتما
روی کاناپه نشسته بودم و داشتم اطلاعاتی که جونگ کوک از شرکت جمع آوری کرده بود رو میخوندم.
شرکت خیلی معروف و موفقیه.
قرارداد با این شرکت ممکنه باعث پیشرفت بشه.
اما باز هم باید فردا حرف هاشون رو بشنوم و بعد تصمیم بگیرم.
_آرا،تو توی خونه هم داری کار میکنی؟
هانی با لباس پر زرق و برقش روی کاناپه نشست و ادامه داد:شنیدم فردا یه جلسه مهم دارین،داری برای اون آماده میشی
ای پد رو بستم و گذاشتم کنار.
سرمو تکون دادم و گفتم:اره
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:بهتره امشب زود بخوابی تا فردا انرژی داشته باشی
بلند شدم و گفتم:حق با توئه،پس من میرم یکم استراحت کنم
حتی دلم نمیخواد تو مکانی که اون هست نفس بکشم..
روی تخت دراز کشیده بودم که یکی در زد و لحظه ای بعد اومد تو.
خدمتکار با یه لیوان شیر وارد اتاق شد.
چراغ خواب روشن بود و فضای اتاق رو کمی روشن کرده بود.
شیر رو گذاشت روی میز کنار تخت و گفت:شیر کمک میکنه بهتر بخوابین
لبخندی زدم و گفتم:باشه میخورمش،بنظر میاد توهم خسته باشی بهتره بری بخوابی
سرشو تکون داد و گفت:ممنون خانم،شما شیر رو بخورید تا لیوان رو ببرم
شیر رو برداشتم و سر کشیدم.
لیوانو دادم بهش و گفتم:ممنون،حالا میتونی بری
لبخند پررنگی زد و بعد رفت.
خیلی خسته بودم برای همین سریع خوابم برد..
هنوز یه ساعت هم نگذشته بود که با گرمای شدیدی بیدار شدم..
چرا انقدر بدنم میلرزه؟
چشمامو بستم تا خوابم ببره اما انگار بدنم آروم و قرار نداشت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁹
آیپدشو بار کرد و گفت:مثل اینکه یه شرکت مهم میخواد با شرکت LB قرار داد ببنده
ابرو هامو انداختم بالا و گفتم:پس خیلی مهمه،میشه درمورد این شرکت یسری اطلاعات برام جمع آوری کنی؟
سرشو تکون داد و گفت:حتما
روی کاناپه نشسته بودم و داشتم اطلاعاتی که جونگ کوک از شرکت جمع آوری کرده بود رو میخوندم.
شرکت خیلی معروف و موفقیه.
قرارداد با این شرکت ممکنه باعث پیشرفت بشه.
اما باز هم باید فردا حرف هاشون رو بشنوم و بعد تصمیم بگیرم.
_آرا،تو توی خونه هم داری کار میکنی؟
هانی با لباس پر زرق و برقش روی کاناپه نشست و ادامه داد:شنیدم فردا یه جلسه مهم دارین،داری برای اون آماده میشی
ای پد رو بستم و گذاشتم کنار.
سرمو تکون دادم و گفتم:اره
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:بهتره امشب زود بخوابی تا فردا انرژی داشته باشی
بلند شدم و گفتم:حق با توئه،پس من میرم یکم استراحت کنم
حتی دلم نمیخواد تو مکانی که اون هست نفس بکشم..
روی تخت دراز کشیده بودم که یکی در زد و لحظه ای بعد اومد تو.
خدمتکار با یه لیوان شیر وارد اتاق شد.
چراغ خواب روشن بود و فضای اتاق رو کمی روشن کرده بود.
شیر رو گذاشت روی میز کنار تخت و گفت:شیر کمک میکنه بهتر بخوابین
لبخندی زدم و گفتم:باشه میخورمش،بنظر میاد توهم خسته باشی بهتره بری بخوابی
سرشو تکون داد و گفت:ممنون خانم،شما شیر رو بخورید تا لیوان رو ببرم
شیر رو برداشتم و سر کشیدم.
لیوانو دادم بهش و گفتم:ممنون،حالا میتونی بری
لبخند پررنگی زد و بعد رفت.
خیلی خسته بودم برای همین سریع خوابم برد..
هنوز یه ساعت هم نگذشته بود که با گرمای شدیدی بیدار شدم..
چرا انقدر بدنم میلرزه؟
چشمامو بستم تا خوابم ببره اما انگار بدنم آروم و قرار نداشت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶۳.۵k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط