The first snow
The first snow
part 3 ( اخر )
بدون نگاه کردن بهش به سمت در خروجی دوییدی و مردی که عاشقش بودی و تنها گذاشتی
جیمین لبخندی با ترکیبی از دلشوره زد... کم مونده بود بیانش کنه اما نتونست... بازم مثل همیشه
به دنبالت اومد... با دیدنت که مثل بچه ها ذوق می کردی... بیخیال شد... نمی خواست اون لحظه برای تو خراب کنه
دستات به بالا گرفته بودی به امید اینکه بتونی دونه های برف ل*مس کنی... با ذوق به سمتش برگشتی
ات: جیمینی نگاه کن... بلاخره برف اومد... قشنگ نیست؟!
نگاه پر از محبتی کرد و گونه هات ل*مس کرد... تازه یاد حرفاتون افتادی پس شتابزده دستاش گرفتی
ات: ای وااای عزیزم، منو ببخش، من اینقدر برای دیدن برف ذوق داشتم، نذاشتم حرفات کامل کنی، میخواستی چی بهم بگی؟
کمی سرش انداخت پایین... دستاش یخ کرده بود... مطمئن نبود بگه یا نه ولی بازم به امتحان کردنش می ارزید پس گلوش صاف کرد
جیمین: ات من... یعنی منظورم اینه که من...
اونقدر استرس داشت که هرچی با خودش تمرین کرده بود به کل از یاد برده بود... دست هاتو رو شونه هاش گذاشتی و لبخند اطمینان بخشی زدی
ات: عزیزم، استرس نداشته باش، راحت بهم بگو... چیزی شده؟!
نگاهش از زمین گرفت و به تو داد... دستاش تو جیبش برد و جعبه کوچکی در اورد
جیمین: خب راستش من... من نمی دونستم چجوری بهت بگم... یعنی نه اینکه مطمئن نباشم نه... فقط... نمی دونستم تو راجبش قراره چه فکری کنی... ات من خیلی وقته که دوستت دارم و اینم تو می دونی اما نمی خوام این دوست داشتن فقط برای الان و امروز باش، میخوام برای همیشه باش، حاضری مالک قلبم بشی؟
قهقهه زدی
ات: عزیزم استرست الکی بود... تو که میدونی همین الانش هم من مالک قلب توام و توام مالک قلب من
خوشحال بود... زیادی خوشحال... حلقه انداخت دستت... بو*سه ای به پیشونیت و سپس به ل*ب هات زد
اولین برف شاهد پیمان یک عشق مقدس میان تموم اون مردمان از جمله این دو زوج عاشق شد
پایان
part 3 ( اخر )
بدون نگاه کردن بهش به سمت در خروجی دوییدی و مردی که عاشقش بودی و تنها گذاشتی
جیمین لبخندی با ترکیبی از دلشوره زد... کم مونده بود بیانش کنه اما نتونست... بازم مثل همیشه
به دنبالت اومد... با دیدنت که مثل بچه ها ذوق می کردی... بیخیال شد... نمی خواست اون لحظه برای تو خراب کنه
دستات به بالا گرفته بودی به امید اینکه بتونی دونه های برف ل*مس کنی... با ذوق به سمتش برگشتی
ات: جیمینی نگاه کن... بلاخره برف اومد... قشنگ نیست؟!
نگاه پر از محبتی کرد و گونه هات ل*مس کرد... تازه یاد حرفاتون افتادی پس شتابزده دستاش گرفتی
ات: ای وااای عزیزم، منو ببخش، من اینقدر برای دیدن برف ذوق داشتم، نذاشتم حرفات کامل کنی، میخواستی چی بهم بگی؟
کمی سرش انداخت پایین... دستاش یخ کرده بود... مطمئن نبود بگه یا نه ولی بازم به امتحان کردنش می ارزید پس گلوش صاف کرد
جیمین: ات من... یعنی منظورم اینه که من...
اونقدر استرس داشت که هرچی با خودش تمرین کرده بود به کل از یاد برده بود... دست هاتو رو شونه هاش گذاشتی و لبخند اطمینان بخشی زدی
ات: عزیزم، استرس نداشته باش، راحت بهم بگو... چیزی شده؟!
نگاهش از زمین گرفت و به تو داد... دستاش تو جیبش برد و جعبه کوچکی در اورد
جیمین: خب راستش من... من نمی دونستم چجوری بهت بگم... یعنی نه اینکه مطمئن نباشم نه... فقط... نمی دونستم تو راجبش قراره چه فکری کنی... ات من خیلی وقته که دوستت دارم و اینم تو می دونی اما نمی خوام این دوست داشتن فقط برای الان و امروز باش، میخوام برای همیشه باش، حاضری مالک قلبم بشی؟
قهقهه زدی
ات: عزیزم استرست الکی بود... تو که میدونی همین الانش هم من مالک قلب توام و توام مالک قلب من
خوشحال بود... زیادی خوشحال... حلقه انداخت دستت... بو*سه ای به پیشونیت و سپس به ل*ب هات زد
اولین برف شاهد پیمان یک عشق مقدس میان تموم اون مردمان از جمله این دو زوج عاشق شد
پایان
- ۱.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط