📸 عکس آخر

📸 عکس آخر

پارت چهارم: «نامه‌ای که دیر رسید»

هفت سال گذشته بود.

هفت سالی که اِلیسا هیچ‌وقت واقعاً نفهمید دِیوید چرا رفت.

اوایل، هر روز منتظر تماسش بود.

بعد شد هر چند روز یک‌بار.

بعد هفته‌ای یک‌بار.

و بعد...

دیگه منتظر نشد.

اما چیزی که هیچ‌وقت نتونست ازش دل بکنه، همون عکس آخر بود.

عکسی که شب قبل از رفتن دِیوید گرفته بود.

گاهی عکس رو از کشوی میز بیرون می‌آورد و چند دقیقه نگاهش می‌کرد.

دِیوید کنار در ایستاده بود، کیفش روی شونه‌اش بود و با همون لبخند آروم همیشگی به دوربین نگاه می‌کرد.

اِلیسا همیشه با خودش فکر می‌کرد:

«چطور ممکنه کسی که چند دقیقه بعد قراره ترکت کنه، این‌طوری بهت لبخند بزنه؟»

بعد عکس رو دوباره داخل کشو می‌ذاشت.

و زندگی ادامه پیدا می‌کرد.

تا یک عصر بارونی.

وقتی اِلیسا از سر کار برگشت، یه پاکت قدیمی روی میز دید.

اسم خودش روی پاکت نوشته شده بود.

دست‌خط رو که دید، قلبش برای چند ثانیه ایستاد.

دست‌خط دِیوید بود.

آروم پاکت رو برداشت.

چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد بازش کرد.

داخلش یک نامه بود.

بالای نامه نوشته شده بود:

«برای اِلیسا. اگر روزی این نامه به دستت رسید، یعنی من دیگه نیستم.»

دست‌های اِلیسا شروع به لرزیدن کرد.

نامه رو باز کرد.

اولین جمله رو خوند:

«اِلیسا،

نمی‌دونم این نامه چه زمانی به دستت می‌رسه.

شاید چند ماه بعد.

شاید چند سال بعد.

ولی اگر داری این رو می‌خونی، یعنی دیگه نتونستم خودم برات توضیح بدم.»

اشک توی چشم‌های اِلیسا جمع شد.

دِیوید همه‌چیز رو نوشته بود.

از روزی که وارد اون پرونده شده بود.

از پوشه‌ای که نباید می‌دید.

از آدم‌هایی که دنبالش بودن.

از تهدیدهایی که دریافت کرده بود.

و مهم‌تر از همه...

از اِلیسا.

«اون روز که بهت گفتم یکی دیگه رو دوست دارم...

دروغ گفتم.

هیچ‌کس دیگه‌ای وجود نداشت.

هیچ‌وقت وجود نداشت.

من فقط می‌خواستم ازم متنفر بشی.

چون می‌دونستم اگر دوستم داشته باشی، دنبالم میای.

و اگر دنبالم بیای، ممکنه اتفاقی برات بیفته.»

اِلیسا نامه رو پایین آورد.

اشک‌هاش روی صورتش می‌ریخت.

هفت سال...

هفت سال تمام فکر کرده بود دِیوید ترکش کرده چون دیگه دوستش نداشته.

فکر کرده بود یه نفر دیگه وارد زندگی‌ش شده.

اما حقیقت چیز دیگه‌ای بود.

دِیوید نوشته بود:

«می‌دونم شاید ازم متنفر بشی.

ولی اگر نفرت باعث بشه زنده بمونی، ترجیح می‌دم ازم متنفر باشی تا اینکه کنارم باشی و به خاطر من آسیب ببینی.

من فقط می‌خواستم تو سالم بمونی.»

اِلیسا دستش رو روی دهانش گذاشت.

نمی‌تونست جلوی گریه‌ش رو بگیره.

اما هنوز یه سؤال توی ذهنش بود.

دِیوید کجا بود؟
دیدگاه ها (۲)

📸 عکس آخرپارت پنجم: «حقیقتی که هفت سال دیر رسید»اما هنوز یه ...

📸 عکس آخرپارت سوم: «باید از من متنفر بشی»شب، وقتی دِیوید به ...

📸 عکس آخرپارت دوم: «چیزی که نباید می‌دید»روز اول سفر، همه‌چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط