میان موج گیسویت زدم دل را به دریایی

میان موج گیسویت زدم دل را به دریایی
که از غرق تماشایش ندارم هیچ پروایی

چنان مستم که از حد نگاهت غافلم زیرا
شراب ناب را هم نیست چون چشم تو گیرایی

بهشت آن لحظه می گردد میسر که کنی یک شب
تو با جام لب لعلت ز لبهایم پذیرایی
نمی گویم که آدم باشی و با من شکیبا تر
که بی اندازه بی صبر و پریچهر و پریسایی!! حقیقت گوهری ناب است و تلخ اما اگر بینی
اگر چشم بصیرت را پس از یک عمر بگشایی،

به چاه و گرگ و پیراهن نیازی نیست و در بین
نه تنها ناتنی ، حتی تنی ها نیز تنهایی!! تو کردی آنچه با من، بر تمام شهر ثابت شد؛
به پیری عشق اگر جنبد، کشاند سر به رسوایی..
دیدگاه ها (۱)

کهنه شرابِ عشق ! بیا تا بنوشمتمن سردِ سردم است بیا تا بپوشم...

من ز برای دیدنت، خانه ب خانه میرومهم قدمم با غم خود، شانه ب ...

تو بیا باغچه بان گل لبخندم باش مهربان یار من و،عاشق و پابندم...

چشم گیسوی توامشب مه تارست مراسایه برزلف تو افتاده خمارست مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط