ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۷

تمام شب جونگکوک نخوابید. ساعت را نگاه می‌کرد. هشت صبح. زمان مقرر برای تماس.

تلفن را برداشت. شماره را گرفت. زنگ خورد... یک بار... دو بار...

"سلام؟" صدای خواب‌آلود حدیث از آن طرف خط آمد.

"سلام. من جونگکوکم. گفتیم فردا زنگ بزنم."

سکوتی کوتاه. جونگکوک مطمئن بود صدای ضربان قلبش از خط شنیده می‌شود.

"من هنوز جوابتو ندادم." حدیث گفت.

"می‌دونم."

"دیروز وقتی اون دختر کوچیک زمین خورد... نحوهٔ برخورد تو رو دیدم. اون لحظه فهمیدم تو چه جور آدمی هستی."

جونگکوک نفسش را حبس کرد.

"پس جواب من..." حدیث مکث کرد. "بله."

هوا برای چند ثانیه از سینهٔ جونگکوک بیرون نیامد. سپس خنده‌ای از ته دل سر داد.

"بله؟ واقعا؟"

"بله. اما یه شرط دارم."

"هر شرطی."

"جای اولمون نباید خیلی لوکس باشه. یه جای ساده. جایی که بتونیم واقعا همدیگه رو بشناسیم."

"قبول. امشب هشت؟ کافهٔ کوچیک کنار رودخونه رو می‌شناسی؟"

"می‌شناسم. پس امشب می‌بینمت."

وقتی تماس تمام شد، جونگکوک فریاد شادی کشید. بقیهٔ اعضا که در اتاق استراحت بودند، یک‌دیگر را نگاه کردند و لبخند زدند.

یونگی گفت: "به نظر می‌رسه بیمار ما finally بهبود پیدا کرده."
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۸کافهٔ کنار رودخانه، دنج و آرام بود. نور...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۹قرار اول به قرار دوم تبدیل شد. سپس سوم....

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۶بعد از این اتفاق، جو متفاوت شده بود. جو...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۵ناگهان فریادی شنیده شد. یونا، دخترک گیس...

ازدواج اجباری «پارت ۳۲»

شکلات تلخ من 🍫(p22)در اتاق رو زدن جونگکوک بلند شد ببینه کی ب...

ازدواج اجباری «پارت ۳۳»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط