پارت۹۶
پارت۹۶
روز بعد
قلمرو رینجر
از دور سرصدا میومد و معلوم بود حسابی شلوغه.خوب که گوش دادم صدای دستور ها و حمله ایاف کوثولو
رو میشنیدم.گیره رو به بینیم زدم و تند خودمو رسوندم پیش بقیه.
تا رسیدم،یه عده سرباز زامبی طور اومدن سمتم.
_فرار کن،نمیتونیم متوقفش کنیم.
_زودباش نمیخوام بهت صدمه بزنم.
_برگرد!
شمشیرمو کشیدم و با یه پرش بلند از بالای سرشون پریدم.بعد یکی یکی به نقاطی که باعث بیهوشی میشد ضربه زدم و بیهوششون کردم.
بعد تند رفتم سمت ایاف کوثولو.وضع از اونی که فکر میکردم بدتره.حتی اون اسلایم اسیدی ها هم بود،علاوه بر گاز زامبی ساز!
_عجب مصیبتی!(لبخند مصمم)بریم تو کارش!
تند دوییدم سمتش که گاز ابی پخش کرد.
_فکر کردی!
از زیرش رو زمین سر خوردم و رفتم پشتش و شمشیرمو بهش زدم.یه غرش بلند کرد و شروع کرد تند تند تکون خوردن تا من بیوفتم.
دید من ول نمیکنم دوباره گاز ابی پخش کرد.ازش رفتم بالا،از بالاش خم شدم رو چشمش:سلام!شرمنده که نقشه هات جواب نداد ولی قرار نیست ببازم!تو اونی هستی که قراره بره به جهنم.
چاقومو از کمرم برداشتم و یه راست زدم تو چشمش.چون با شمشیرم خودمو نگه داشته بودم هرچی هم حرکت کرد نتونست منو بندازه.
به چشمش که زدم،اسلایم ریخت ازش.چاقوم در نمیومد،اسلایما داشت میریخت رو دستم.مجبور شدم ولش کنم:با بدبختی اونو بدست اوردم حالا اینجوری...
روانی شده بود و دیوونهوار به هر طرف حرکت میکرد.اصلا نمیتونستم روش ثابت باشم اما بااین حال سعی کردم شمشیرمو بیشتر تو مغزش فرو کنم.بلاخره جونش تموم شد و افتاد رو زمین.
داد زدم:اگه با دهن تنفس کنین زامبی نمیشین!
دوتای دیگه هم اومدن.
_زودباشین،تنهایی از پس جفتشون برنمیام!(داد)
پریدم پایین رفتم سراغ یکیشون،اون یکی هم اومد روبروش و محاصرم کردن.جفتشون همزمان بهم حمله کردن و دهنشونو باز کردن که گازم بزنن،لحظه اخر از زیر پای یکیشون سر خوردم و رفتم کنار.جفتشون به هم خوردن،اونم با یه حالت ناجور!
دستامو به کمرم زدم و با طعنه و خنده گفتم:وای پسرررر شماها مذکر مونث دارید دیگه!؟اگه جفتتون مذکر باشید گی میشهههه،این خیلی ناجورههه!اخه بالا دستی تون ببینه جفتتون به خاک سفید میشینین.(خنده تمسخرآمیز)
جفتشون با هم اخم کردن و دوباره بهم حمله کردن.پریدم عقب که یه نفر پرید جلوی من:یکیش باتو،دیگری با من.
_رواله،بسپرش به خودم!
روز بعد
قلمرو رینجر
از دور سرصدا میومد و معلوم بود حسابی شلوغه.خوب که گوش دادم صدای دستور ها و حمله ایاف کوثولو
رو میشنیدم.گیره رو به بینیم زدم و تند خودمو رسوندم پیش بقیه.
تا رسیدم،یه عده سرباز زامبی طور اومدن سمتم.
_فرار کن،نمیتونیم متوقفش کنیم.
_زودباش نمیخوام بهت صدمه بزنم.
_برگرد!
شمشیرمو کشیدم و با یه پرش بلند از بالای سرشون پریدم.بعد یکی یکی به نقاطی که باعث بیهوشی میشد ضربه زدم و بیهوششون کردم.
بعد تند رفتم سمت ایاف کوثولو.وضع از اونی که فکر میکردم بدتره.حتی اون اسلایم اسیدی ها هم بود،علاوه بر گاز زامبی ساز!
_عجب مصیبتی!(لبخند مصمم)بریم تو کارش!
تند دوییدم سمتش که گاز ابی پخش کرد.
_فکر کردی!
از زیرش رو زمین سر خوردم و رفتم پشتش و شمشیرمو بهش زدم.یه غرش بلند کرد و شروع کرد تند تند تکون خوردن تا من بیوفتم.
دید من ول نمیکنم دوباره گاز ابی پخش کرد.ازش رفتم بالا،از بالاش خم شدم رو چشمش:سلام!شرمنده که نقشه هات جواب نداد ولی قرار نیست ببازم!تو اونی هستی که قراره بره به جهنم.
چاقومو از کمرم برداشتم و یه راست زدم تو چشمش.چون با شمشیرم خودمو نگه داشته بودم هرچی هم حرکت کرد نتونست منو بندازه.
به چشمش که زدم،اسلایم ریخت ازش.چاقوم در نمیومد،اسلایما داشت میریخت رو دستم.مجبور شدم ولش کنم:با بدبختی اونو بدست اوردم حالا اینجوری...
روانی شده بود و دیوونهوار به هر طرف حرکت میکرد.اصلا نمیتونستم روش ثابت باشم اما بااین حال سعی کردم شمشیرمو بیشتر تو مغزش فرو کنم.بلاخره جونش تموم شد و افتاد رو زمین.
داد زدم:اگه با دهن تنفس کنین زامبی نمیشین!
دوتای دیگه هم اومدن.
_زودباشین،تنهایی از پس جفتشون برنمیام!(داد)
پریدم پایین رفتم سراغ یکیشون،اون یکی هم اومد روبروش و محاصرم کردن.جفتشون همزمان بهم حمله کردن و دهنشونو باز کردن که گازم بزنن،لحظه اخر از زیر پای یکیشون سر خوردم و رفتم کنار.جفتشون به هم خوردن،اونم با یه حالت ناجور!
دستامو به کمرم زدم و با طعنه و خنده گفتم:وای پسرررر شماها مذکر مونث دارید دیگه!؟اگه جفتتون مذکر باشید گی میشهههه،این خیلی ناجورههه!اخه بالا دستی تون ببینه جفتتون به خاک سفید میشینین.(خنده تمسخرآمیز)
جفتشون با هم اخم کردن و دوباره بهم حمله کردن.پریدم عقب که یه نفر پرید جلوی من:یکیش باتو،دیگری با من.
_رواله،بسپرش به خودم!
- ۸۱۵
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط