از خواب پریدم

از خواب پریدم
پیشونیم عرق سرد کرده بود.....دستم میلرزید.
ضربان محکم قلبمو حس میکردم،در حدی بود که انگار چند ثانیه‌ی بعد قلبم میخواست از سینم خارج بشه. بغض گلومو چنگ میزد.
اتاق تاریک و سرد بود.سوسوی نور ماه از پنجره به داخل اتاق میومد و کمی از اتاق رو روشن میکرد.
چشمام نبض میزد.به اطرافم نگاهی کردم.دنبالش بودم تا اینکه موهای بلوندشو دیدم.چشماش بسته بودن و اقیانوس آبیه زیرش رو در بر گرفته بود.کنارم آروم خواب بود.آرومتر شدم و بعد بی اختیار اشک هام پایین میریخت.چشمام رو بستم و اجازه دادم بغض زیاد گلوم به صورت اشک از چشمام پایین بریزه
دستی دورم پیچیده شد.
+ربکا...عزیزم آروم باش.....چیشده؟
نگاهی بهش کردم.مردمک چشمش میلرزید و نگران بود.با دیدن دوباره‌ی چشماش نفس راحتی کشیدم و محکم تر بغلش کردم.
_خداروشکر....خداروشکر که هستی دراکو
+زیبای من....آروم باش
جوری بغلش کرده بودم که انگار سال هاست ندیدمش.انگار که اگه ولش میکردم از دستش میدادم.....انگار که اگر ولش میکردم مثل خوابی که دیدم خنجری توی سینش فرو میره.
_خیلی واقعی بود.....خیلی
گریه‌م شدید تر شد.دستشو لای موهام برد و نواششون کرد.
+آروم باش ماه زیبای من.....آروم باش همه‌چیزم.....من اینجام
عطره تنش رو استشمام کردم و آروم تر شدم.موهام رو نوازش میکرد و روشون بوسه‌ای میزد.
_قول بده.....هیچ وقت از پیشم نری
+قول میدم....هیچوقت ترکت نمیکنم قشنگم
چند دقیقه ای توی بغلش بودم و آروم تر میشدم.
گریه‌م بند اومد.سرمو از روی سینش برداشتم و به چشمای اقیانوسیش خیره شدم.با محبت بهم نگاه میکرد.
+خوبی؟
_آره.....خوبم
از روی تخت بلند شد و پارچ آب روی عسلی کنار تخت رو برداشت و بعد توی لیوان آب ریخت و دستم داد.
+بخور نفسم
آب رو گرفتم و یک نفس کل لیوان رو خوردم.
ضربان قلبم به حالت عادیش برگشت.
اومد روی تخت نشست و بهم نگاه کرد.بودنش حس امینت میداد.
دستی روی سرم کشید و بعد لبخندی زد.
دوباره اون صحنه ها توی ذهنم زنده شد.صحنه‌ی جون دادنش.....همون لحظه ای که داشت میمرد و من نمیتونستم واسش کاری کنم.خیلی واقعی بود....باورم نمیشد یه خواب بوده.
+ربکا.....عزیزم بهش فک نکن.....آروم باش
آروم منو توی آغوش خودش کشید بعد باهم روی تخت دوباره دراز کشیدیم.موهام رو نوازش میکرد و بو میکشید و هر چند دقیقه یکبار میبوسیدشون.
ضربان قلبش سردرد و استرسم رو کمتر میکرد،تا اینکه کم کم دوباره توی بغل امنش خوابم برد.
دیدگاه ها (۰)

p6تقدیم نگاهاتون😘

p1جالبه.....قطره های اشک رو روی گونه‌م حس میکردم.قلبم تیر می...

p5راستش حال نداشتم متن رو کپی کنم اسلاید گذاشتم:)

p4با حس دستی که روی شونم بود هینی کشیدم سرم رو بالا اوردم.در...

Forced marriagePart17به سقف خیره بودم خوابم نمیبرد نمیدونم چ...

پارت سی و هشتم

I can be myself with himPart⁸⁷ضربه ی دیگه ای به در خورد..در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط