خاطرات بر تن خیس پنجره ی چشمانم رقص باران اجرا میکنند

خاطرات بر تن خیس پنجره ی چشمانم رقص باران اجرا میکنند...

خاطراتی که تداعیشان در کوچه باغ ذهنم مجال فراموشی نمی دهند...

خاطراتی که سرشارند از بوی آرزوهایی که برای همیشه محال شدند...

بوی احساس هایی که همانند برگهای خشک پاییزی زیر پا له شدند...

خاطرات آنچنان دردی بر وجود بی طاقتم انداخته اند که... 

شعری جز غم از سپیدی ذهن و قلب بی جانم نمی تراود...

و این دل...

این واژه ی بی نقطه ی مبهم...

گاه به وسعت آسمان،ابری...

و گاه به پهنای زمین خیس است از باران...

اما...

بیچاره من که تنها سهمم از زندگی به دوش کشیدن درد تمام خاطره ها ...

و دلی همواره تنگ و گرفته است...

در این روزهای خاکستری.....
دیدگاه ها (۷)

ازتشیع جنازه می آیم......دلم رابا تمام آرزوهایم زنده به گور ...

.

ﺭﻭﺯﻫــــــــــﺎ ﻣﯿﮕﺬﺭﻧـــــﺪﻭ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ...ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸ...

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی ،چرا باید لح...

Minho

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط