معامله
معامله
p12
جونگکوک لب پایینش را محکم گاز گرفت.
درد این بار شدیدتر بود.
قلبش بیرحمانه تیر میکشید، اما حتی یک صدا هم از گلویش بیرون نیامد.
سالها بود همینطور بزرگ شده بود.
درد را پنهان کن.
گریه نکن.
کسی را نگران نکن.
ضعف نشان نده.
پس فقط دستش را روی سینهاش فشرد و سرش را پایین انداخت.
تهیونگ متوجه شد.
نه به خاطر صدای جونگکوک؛ چون صدایی وجود نداشت.
به خاطر انگشتهایی که از شدت فشار سفید شده بودند.
«جونگکوک.»
جوابی نیامد.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«نگام کن.»
جونگکوک آرام سر بلند کرد.
رنگش پریده بود و چشمهایش از شدت درد خیس شده بودند.
با صدایی بسیار ضعیف گفت:
«فقط... زودتر.»
همین دو کلمه کافی بود.
تهیونگ فوراً رو به مأمورانش کرد.
«هیچکس منتظر نمیمونه. ماشین رو بیارید جلوی عمارت.»
یکی از مأموران با عجله از در خارج شد.
تهیونگ دوباره کنار جونگکوک ایستاد.
«دارو کی میرسه؟»
مأمور دیگری پاسخ داد:
«فرستادیم دنبالش، ارباب.»
جونگکوک چشمهایش را بست.
«زودتر...»
این بار صدایش تقریباً شنیده نمیشد.
تهیونگ برای لحظهای به او خیره ماند.
بعد بیآنکه اجازه بگیرد، دستش را پشت شانهی جونگکوک گذاشت تا اگر تعادلش را از دست داد، زمین نخورد.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«گفتم... لازم نیست.»
تهیونگ سرد جواب داد:
«حرف نزن.»
جونگکوک اخم کرد.
«چرا؟»
«چون رنگت هر لحظه بدتر میشه.»
سکوت.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
«و من حوصله ندارم صبحم با دردسر شروع بشه.»
جونگکوک میدانست آن جمله احتمالاً فقط همان سردی همیشگی تهیونگ بود.
اما دست تهیونگ هنوز پشت شانهاش مانده بود.
نه محکم.
نه مهربان.
فقط آنقدر که نگذارد بیفتد.
چند دقیقه بعد صدای ترمز ماشین در حیاط پیچید.
مأمور با عجله وارد شد.
«ارباب! دارو—»
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
«بده به من.»
دارو را گرفت و فوراً به سمت جونگکوک برگشت.
اما وقتی بسته را دید، مکث کرد.
نام دارو را خواند.
چشمهای عسلیاش سردتر شد.
«بعد از اینکه حالت بهتر شد، با دکتر صحبت میکنیم.»
جونگکوک به سختی جواب داد:
«نه...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«این مذاکره نیست.»
جونگکوک لبش را دوباره گاز گرفت.
تهیونگ آرامتر، اما همچنان سرد گفت:
«فعلاً فقط داروت رو بخور.»
و برای اولین بار، جونگکوک فهمید پشت آن سردی بیرحمانه، چیزی شکل گرفته که خودش هنوز نمیتوانست اسمش را بگذارد.
p12
جونگکوک لب پایینش را محکم گاز گرفت.
درد این بار شدیدتر بود.
قلبش بیرحمانه تیر میکشید، اما حتی یک صدا هم از گلویش بیرون نیامد.
سالها بود همینطور بزرگ شده بود.
درد را پنهان کن.
گریه نکن.
کسی را نگران نکن.
ضعف نشان نده.
پس فقط دستش را روی سینهاش فشرد و سرش را پایین انداخت.
تهیونگ متوجه شد.
نه به خاطر صدای جونگکوک؛ چون صدایی وجود نداشت.
به خاطر انگشتهایی که از شدت فشار سفید شده بودند.
«جونگکوک.»
جوابی نیامد.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«نگام کن.»
جونگکوک آرام سر بلند کرد.
رنگش پریده بود و چشمهایش از شدت درد خیس شده بودند.
با صدایی بسیار ضعیف گفت:
«فقط... زودتر.»
همین دو کلمه کافی بود.
تهیونگ فوراً رو به مأمورانش کرد.
«هیچکس منتظر نمیمونه. ماشین رو بیارید جلوی عمارت.»
یکی از مأموران با عجله از در خارج شد.
تهیونگ دوباره کنار جونگکوک ایستاد.
«دارو کی میرسه؟»
مأمور دیگری پاسخ داد:
«فرستادیم دنبالش، ارباب.»
جونگکوک چشمهایش را بست.
«زودتر...»
این بار صدایش تقریباً شنیده نمیشد.
تهیونگ برای لحظهای به او خیره ماند.
بعد بیآنکه اجازه بگیرد، دستش را پشت شانهی جونگکوک گذاشت تا اگر تعادلش را از دست داد، زمین نخورد.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«گفتم... لازم نیست.»
تهیونگ سرد جواب داد:
«حرف نزن.»
جونگکوک اخم کرد.
«چرا؟»
«چون رنگت هر لحظه بدتر میشه.»
سکوت.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
«و من حوصله ندارم صبحم با دردسر شروع بشه.»
جونگکوک میدانست آن جمله احتمالاً فقط همان سردی همیشگی تهیونگ بود.
اما دست تهیونگ هنوز پشت شانهاش مانده بود.
نه محکم.
نه مهربان.
فقط آنقدر که نگذارد بیفتد.
چند دقیقه بعد صدای ترمز ماشین در حیاط پیچید.
مأمور با عجله وارد شد.
«ارباب! دارو—»
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
«بده به من.»
دارو را گرفت و فوراً به سمت جونگکوک برگشت.
اما وقتی بسته را دید، مکث کرد.
نام دارو را خواند.
چشمهای عسلیاش سردتر شد.
«بعد از اینکه حالت بهتر شد، با دکتر صحبت میکنیم.»
جونگکوک به سختی جواب داد:
«نه...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«این مذاکره نیست.»
جونگکوک لبش را دوباره گاز گرفت.
تهیونگ آرامتر، اما همچنان سرد گفت:
«فعلاً فقط داروت رو بخور.»
و برای اولین بار، جونگکوک فهمید پشت آن سردی بیرحمانه، چیزی شکل گرفته که خودش هنوز نمیتوانست اسمش را بگذارد.
- ۲۴۵
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط