هانا سرشو تکون داد و تو تاریکی شب رفت تا لباسش رو با لباسی ...
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟱
هانا سرشو تکون داد و تو تاریکی شب رفت تا لباسش رو با لباسی که ویکتوریا بهش داده بود عوض کنه.
بعد چند مین با لباسی که شبیه لباس ویکتوریا بود از تاریکی بیرون اومد و درحالی که ماسک مشکی روی صورتش میزاشت به ویکتوریا اشاره کرد که امادس . .
ویکتوریا سرشو تکون داد و وقتی هانا از در رد شد اروم در رو بست و همراه هانا از اون راهرو تاریک بیرون رفت . .
هر چقدر از اون در خاکستری رنگ که درواقع در پشتی کلاب حساب میشد دور میشدند صدای اهنگ و صدای جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
در حالی که تنها دو قدم مونده بود تا لای جمعیت گم بشن ویکتوریا دست راستشو گرفت و نگهش داشت.
سوالی به ویکتوریا نگاه کرد که ویکتوریا دم گوشش داد زد :
- خاانم همینو مستقیم برید به اسانسور میرسید شماا رمز رو میزنید و میرید طبقه سوم . . فهمیدید؟
ههاناا درجواب ویکتوریا فقط سرش رو تکون داد که دید دختر چند تا جارو برداشته و دادهه دستش :
- اینارو هم باخودتون ببرید که بهتون شک نکنن.
هانا سرشو تکون داد وقتی دختر رمز اسانسور رو بهش گفت در مشکی رنگ رو باز کرد و از راهروی تاریک و مرموز خارج شد.
و بله !
وقتی پاش رو اونجا گذاشت با نور های نئونی و صدای موزیک کع قصد پاره کردن پرده گوشش رو داشتن مواجه شد که اینچیزا خیلی طبیعی و نرمال بود اونم توی معروف کلاب تو سئول !
هانا طبق گفته های ویکتوریا فقط به سمت مستقیم حرکت میکرد تا به اسانسور برسه .
وقتی وارد جمعیت شد و بزور خودشو از بین اون همه ادم رد میکرد بوی سیگار و الکل به مشامش رسید که مثل طناب دار نفس هانا رو بند اورده بود .
هانا که کم مونده بود وسط جمعیت بالا بیاره و گند بزنهه به ماموریت امشبش اما با دست چپش جلوی دهنش رو گرفت و با دوییدن به سمت اسانسور سعی کرد از جمعیت و وضعیت گو*هی که داشت فرار کنه!
وقتی از جمعیت خارج شد بلاخره تونست اکسیژن رو وارد ریه هاش بکنه!
هانا به چند ثانیه پیش که داشت وسط جمعیت خفه میشد فکر کرد.
وقتی اون وسط بود داشت کم کم باورش میشد اونجا چیزی به نام اکسیژن وجود نداشت و هوای اونجا پر بود از دود و بوی الکل و مشروب!
بهه هر حال مهم این بود تونسته بود تا جای ممکن از جمعیت دور بشه نفس عمیقی بکشه.
وقتی نفس و تپش قلبش منظم شد به سمت اسانسور حرکت کرد و جلوش ایستاد.
دستش سمت کلید های طلایی رنگ که روش اعداد ۰ تا ۹ حک شده بودن رفت تا رمز اسانسور رو بزنه اما بادیگارد سیاه پوشی که کنار اسانسور ایستاده بود با دستهای قوی اش محکم مچ دست هانا رو گرفت!
هانا که از رفتار بد بادیگارد عصبی شده بود با نگاهی که عصبانیت از توش موج میزد مستقیم به چشم بادیگارد خیره شد.
بادیگارد یه نیشخند کثیفی زد و در حالی که از فرصت برای لمس کردن دست دختری که با الهه هیچ فرقی نداشت استفاده میکرد نهایت لذت رو میبرد الکی چند تا کلمه سر هم کرد و جواب دخترو داد:
- باید بگی کدوم طبقه میری و واسه چکاری میری اونجا!
" به تو چه " همین چند کلمه تو ذهن هانا پلی شد ولی مجبور شد یچیز دیگه بگهه پس با سرد ترین حاالت ممکن گفت:
- طبقه سوم ، برای تمیز کردن اتاق ها .
بادیگارد که هنوز پوزخند کثیفش از رو صورتش کنار نرفته بود زمزمه کرد :
- چطوره بجاش دوتایی بریم طبقه دوم تا صبح اونجا حال کنیم ، هومم؟
شرط: +۴۰ لایک ۳۰ کامنت(نفری ۶ یا ۵ تا کامنت بزارید)
#تاوان_حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟱
هانا سرشو تکون داد و تو تاریکی شب رفت تا لباسش رو با لباسی که ویکتوریا بهش داده بود عوض کنه.
بعد چند مین با لباسی که شبیه لباس ویکتوریا بود از تاریکی بیرون اومد و درحالی که ماسک مشکی روی صورتش میزاشت به ویکتوریا اشاره کرد که امادس . .
ویکتوریا سرشو تکون داد و وقتی هانا از در رد شد اروم در رو بست و همراه هانا از اون راهرو تاریک بیرون رفت . .
هر چقدر از اون در خاکستری رنگ که درواقع در پشتی کلاب حساب میشد دور میشدند صدای اهنگ و صدای جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
در حالی که تنها دو قدم مونده بود تا لای جمعیت گم بشن ویکتوریا دست راستشو گرفت و نگهش داشت.
سوالی به ویکتوریا نگاه کرد که ویکتوریا دم گوشش داد زد :
- خاانم همینو مستقیم برید به اسانسور میرسید شماا رمز رو میزنید و میرید طبقه سوم . . فهمیدید؟
ههاناا درجواب ویکتوریا فقط سرش رو تکون داد که دید دختر چند تا جارو برداشته و دادهه دستش :
- اینارو هم باخودتون ببرید که بهتون شک نکنن.
هانا سرشو تکون داد وقتی دختر رمز اسانسور رو بهش گفت در مشکی رنگ رو باز کرد و از راهروی تاریک و مرموز خارج شد.
و بله !
وقتی پاش رو اونجا گذاشت با نور های نئونی و صدای موزیک کع قصد پاره کردن پرده گوشش رو داشتن مواجه شد که اینچیزا خیلی طبیعی و نرمال بود اونم توی معروف کلاب تو سئول !
هانا طبق گفته های ویکتوریا فقط به سمت مستقیم حرکت میکرد تا به اسانسور برسه .
وقتی وارد جمعیت شد و بزور خودشو از بین اون همه ادم رد میکرد بوی سیگار و الکل به مشامش رسید که مثل طناب دار نفس هانا رو بند اورده بود .
هانا که کم مونده بود وسط جمعیت بالا بیاره و گند بزنهه به ماموریت امشبش اما با دست چپش جلوی دهنش رو گرفت و با دوییدن به سمت اسانسور سعی کرد از جمعیت و وضعیت گو*هی که داشت فرار کنه!
وقتی از جمعیت خارج شد بلاخره تونست اکسیژن رو وارد ریه هاش بکنه!
هانا به چند ثانیه پیش که داشت وسط جمعیت خفه میشد فکر کرد.
وقتی اون وسط بود داشت کم کم باورش میشد اونجا چیزی به نام اکسیژن وجود نداشت و هوای اونجا پر بود از دود و بوی الکل و مشروب!
بهه هر حال مهم این بود تونسته بود تا جای ممکن از جمعیت دور بشه نفس عمیقی بکشه.
وقتی نفس و تپش قلبش منظم شد به سمت اسانسور حرکت کرد و جلوش ایستاد.
دستش سمت کلید های طلایی رنگ که روش اعداد ۰ تا ۹ حک شده بودن رفت تا رمز اسانسور رو بزنه اما بادیگارد سیاه پوشی که کنار اسانسور ایستاده بود با دستهای قوی اش محکم مچ دست هانا رو گرفت!
هانا که از رفتار بد بادیگارد عصبی شده بود با نگاهی که عصبانیت از توش موج میزد مستقیم به چشم بادیگارد خیره شد.
بادیگارد یه نیشخند کثیفی زد و در حالی که از فرصت برای لمس کردن دست دختری که با الهه هیچ فرقی نداشت استفاده میکرد نهایت لذت رو میبرد الکی چند تا کلمه سر هم کرد و جواب دخترو داد:
- باید بگی کدوم طبقه میری و واسه چکاری میری اونجا!
" به تو چه " همین چند کلمه تو ذهن هانا پلی شد ولی مجبور شد یچیز دیگه بگهه پس با سرد ترین حاالت ممکن گفت:
- طبقه سوم ، برای تمیز کردن اتاق ها .
بادیگارد که هنوز پوزخند کثیفش از رو صورتش کنار نرفته بود زمزمه کرد :
- چطوره بجاش دوتایی بریم طبقه دوم تا صبح اونجا حال کنیم ، هومم؟
شرط: +۴۰ لایک ۳۰ کامنت(نفری ۶ یا ۵ تا کامنت بزارید)
#تاوان_حقیقت
- ۱.۲k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط