دلتنگ یک رفیق
دلتنگ یک رفیق
پارت ؟🗿🗿🗿🗿🗿
سونیک : شدو تو دیگه نمیجنگی !!!!!
شدو : نه خیر
سونیک : اینطوری از پا در میای !
شدو : فوقش محدود کننده هامو در میارم ، تو نمیتونی برام تصمیم بگیری *جدی *
سونیک : ..
اندکی بعد ......
تیلز : سونیک ...
سونیک : بله؟
تیلز : من گرسنمه... اونم خیلی زیاد ..
_متاسفم تیلز چیزی برای خوردن نداریم ....
*شب*
_سونیک_
همه خوابیدن اما تا بلند شدم دیدم که جای شدو خالیه ، کل اونجارو گشتم و دیدم یه گوشه کز کرده و داره یه چیزی زمزمه میکنه__
میرم سمتش ...
_شدو !تو اینجایی؟!!
شدو : چ_
برای چی اومدی؟؟
سونیک : بیدار شدم و دیدم نیستی ... اومدم پیدات کنم ، راستی داشتی چی میخوندی زیر لب؟
شدو : هیچی !!
سونیک : هه..♡ راستی ... برای چی بلند شدی؟
شدو : سونیک ، راستش ...
_راستش چی؟؟
شدو : راستش .....
من نگرانم .. اگه نتونیم فرار کنیم چی؟...
اگه متال ها به تام و مدی حمله کنن چی؟... اگه بچه ها کشته بشن چی؟ ....
سونیک : ! این اولین باره میبینم نگرانی ...
اما ناراحت نباش ما با همیم.♡♡♡♡
_سونیک _
این حرف هارو که بهش زدم خودمم احساساتی شدم
شدو رو بقل کردم و دیدم که داره خوابش میبره .. برای همین کنار هم خوابمون برد ..♡
*صبح زود *
_ناکلز _
با سردر. از خواب بیدار شدم ، دیدم جای شدو و سونیک خالیه
رفتم سراغشون ..
عع!!! اون موذی چرا بقل سونیک خوابیده؟؟!!!!!
_سونیک ! سونیک ! بیدار شوو!
سونیک : چی شده؟*با کمی شوک*
ناکلز : بیا بریم
_اما شدو ...
ناکلز : اونو ولش کن ...
* سر شدو از شونه ی سونیک می افته *
سونیک : 💔🙃چرا بیدارم کردی ؟
ناکلز : خ..خواستم پیش اون نباشی..*گرفتن دست سونیک *
سونیک : ناکلز .، مگه شدو چشه ؟؟؟ مشکلی باهاش داری؟؟؟ *کشیدن دست *
ناکلز : آره!! اون داشت تام رو میکشت !!
سونیک : ولی نجاتش داد !!!! واقعا دوست ندارم شما دوتا باهم مشکلی داشته باشین !!!💔بعدشم من هیچ مشکلی با شدو ندارم که بیدارم کردی ، چرا باور نمیکنی؟....
اون ... موجود بدی نیست !
پارت ؟🗿🗿🗿🗿🗿
سونیک : شدو تو دیگه نمیجنگی !!!!!
شدو : نه خیر
سونیک : اینطوری از پا در میای !
شدو : فوقش محدود کننده هامو در میارم ، تو نمیتونی برام تصمیم بگیری *جدی *
سونیک : ..
اندکی بعد ......
تیلز : سونیک ...
سونیک : بله؟
تیلز : من گرسنمه... اونم خیلی زیاد ..
_متاسفم تیلز چیزی برای خوردن نداریم ....
*شب*
_سونیک_
همه خوابیدن اما تا بلند شدم دیدم که جای شدو خالیه ، کل اونجارو گشتم و دیدم یه گوشه کز کرده و داره یه چیزی زمزمه میکنه__
میرم سمتش ...
_شدو !تو اینجایی؟!!
شدو : چ_
برای چی اومدی؟؟
سونیک : بیدار شدم و دیدم نیستی ... اومدم پیدات کنم ، راستی داشتی چی میخوندی زیر لب؟
شدو : هیچی !!
سونیک : هه..♡ راستی ... برای چی بلند شدی؟
شدو : سونیک ، راستش ...
_راستش چی؟؟
شدو : راستش .....
من نگرانم .. اگه نتونیم فرار کنیم چی؟...
اگه متال ها به تام و مدی حمله کنن چی؟... اگه بچه ها کشته بشن چی؟ ....
سونیک : ! این اولین باره میبینم نگرانی ...
اما ناراحت نباش ما با همیم.♡♡♡♡
_سونیک _
این حرف هارو که بهش زدم خودمم احساساتی شدم
شدو رو بقل کردم و دیدم که داره خوابش میبره .. برای همین کنار هم خوابمون برد ..♡
*صبح زود *
_ناکلز _
با سردر. از خواب بیدار شدم ، دیدم جای شدو و سونیک خالیه
رفتم سراغشون ..
عع!!! اون موذی چرا بقل سونیک خوابیده؟؟!!!!!
_سونیک ! سونیک ! بیدار شوو!
سونیک : چی شده؟*با کمی شوک*
ناکلز : بیا بریم
_اما شدو ...
ناکلز : اونو ولش کن ...
* سر شدو از شونه ی سونیک می افته *
سونیک : 💔🙃چرا بیدارم کردی ؟
ناکلز : خ..خواستم پیش اون نباشی..*گرفتن دست سونیک *
سونیک : ناکلز .، مگه شدو چشه ؟؟؟ مشکلی باهاش داری؟؟؟ *کشیدن دست *
ناکلز : آره!! اون داشت تام رو میکشت !!
سونیک : ولی نجاتش داد !!!! واقعا دوست ندارم شما دوتا باهم مشکلی داشته باشین !!!💔بعدشم من هیچ مشکلی با شدو ندارم که بیدارم کردی ، چرا باور نمیکنی؟....
اون ... موجود بدی نیست !
- ۲۷۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط