پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
شب...
عمارت آرام و ساکت بود.
ات روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون روشن بود، اما اصلاً حواسش به فیلم نبود.
نگاهش هر چند ثانیه یکبار به سمت پلهها میرفت.
چند دقیقه بعد...
صدای قدمهای کوک آمد.
کوک با لباس راحتی از پلهها پایین آمد.
ات تا او را دید، لبخند زد.
ات: بالاخره اومدی.
کوک روی مبل روبهرویش ننشست.
این بار...
کنار خود ات نشست.
کوک: منتظر من بودی؟
ات شانهای بالا انداخت.
ات: شاید...
کوک لبخند خیلی آرومی زد.
کوک: معلوم بود.
ات با خنده گفت:
ات: از کجا؟
کوک: فیلم پنج دقیقهست شروع شده.
هنوز هیچی ازش نفهمیدی.
ات خندید.
ات: لو رفتم؟
کوک: کامل.
...
چند دقیقه هر دو فیلم را نگاه کردند.
ات ناگهان ظرف پاپکورن را برداشت.
یک مشت برداشت و خورد.
بعد ظرف را جلوی کوک گرفت.
ات: بگیر.
کوک یک دانه برداشت.
ات: فقط یکی؟!
کوک گفت:
کوک: همین بسمه.
ات سرش را تکان داد.
ات: عجب آدمی...
...
وسط فیلم...
ات بدون اینکه حواسش باشد، کمکم به پشتی مبل تکیه داد.
چند دقیقه بعد...
سرش آرام روی شانهی کوک افتاد.
خودش اصلاً متوجه نشد.
کوک به آرامی نگاهش کرد.
ات کاملاً غرق فیلم شده بود.
کوک چیزی نگفت.
فقط همانطور نشست.
حتی تکان هم نخورد...
که مبادا ات ناراحت شود.
چند دقیقه بعد...
ات تازه فهمید.
سریع سرش را عقب کشید.
ات: وای!
ببخشید...
اصلاً حواسم نبود.
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: اشکالی نداشت.
ات خجالتزده لبخند زد.
ات: سنگین نبودم؟
کوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
کوک: نه.
ات: مطمئنی؟
کوک نگاهش کرد.
کوک: عزیزم...
اگه ناراحت بودم، همون موقع میگفتم.
ات برای چند لحظه ساکت شد.
این بار...
گونههایش کاملاً قرمز شده بود.
برای اینکه خجالتش را پنهان کند، دوباره مشغول خوردن پاپکورن شد.
کوک گوشهی لبش بالا رفت.
...
فیلم که تمام شد...
ات خمیازه کشید.
ات: فکر کنم امشب زودتر بخوابم.
کوک از روی مبل بلند شد.
کوک: بیا.
ات: کجا؟
کوک: یه چیزی مونده.
ات کنجکاو دنبالش رفت.
کوک او را به حیاط پشتی عمارت برد.
هوا خنک بود.
آسمان پر از ستاره.
ات با لبخند به بالا نگاه کرد.
ات: وای...
چه آسمونی...
کوک کنار او ایستاد.
هر دو چند دقیقه فقط ستارهها را نگاه کردند.
بعد ات خیلی آرام گفت:
ات: ممنون...
کوک: بابت چی؟
ات: بابت اینکه...
از وقتی پیشتم...
دیگه کمتر احساس تنهایی میکنم.
کوک سکوت کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش را از آسمان بردارد، آرام گفت:
کوک: منم...
دیگه به سکوت عادت ندارم.
ات لبخند زد.
این جمله...
برایش از هر هدیهای باارزشتر بود.
نسیم آرامی میان درختها پیچید.
هیچکدام حرفی نزدند.
اما هر دو میدانستند...
چیزی بینشان در حال شکل گرفتن است.
چیزی که تا چند روز پیش...
هیچکدام حتی فکرش را هم نمیکردند.
...
شب...
عمارت آرام و ساکت بود.
ات روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون روشن بود، اما اصلاً حواسش به فیلم نبود.
نگاهش هر چند ثانیه یکبار به سمت پلهها میرفت.
چند دقیقه بعد...
صدای قدمهای کوک آمد.
کوک با لباس راحتی از پلهها پایین آمد.
ات تا او را دید، لبخند زد.
ات: بالاخره اومدی.
کوک روی مبل روبهرویش ننشست.
این بار...
کنار خود ات نشست.
کوک: منتظر من بودی؟
ات شانهای بالا انداخت.
ات: شاید...
کوک لبخند خیلی آرومی زد.
کوک: معلوم بود.
ات با خنده گفت:
ات: از کجا؟
کوک: فیلم پنج دقیقهست شروع شده.
هنوز هیچی ازش نفهمیدی.
ات خندید.
ات: لو رفتم؟
کوک: کامل.
...
چند دقیقه هر دو فیلم را نگاه کردند.
ات ناگهان ظرف پاپکورن را برداشت.
یک مشت برداشت و خورد.
بعد ظرف را جلوی کوک گرفت.
ات: بگیر.
کوک یک دانه برداشت.
ات: فقط یکی؟!
کوک گفت:
کوک: همین بسمه.
ات سرش را تکان داد.
ات: عجب آدمی...
...
وسط فیلم...
ات بدون اینکه حواسش باشد، کمکم به پشتی مبل تکیه داد.
چند دقیقه بعد...
سرش آرام روی شانهی کوک افتاد.
خودش اصلاً متوجه نشد.
کوک به آرامی نگاهش کرد.
ات کاملاً غرق فیلم شده بود.
کوک چیزی نگفت.
فقط همانطور نشست.
حتی تکان هم نخورد...
که مبادا ات ناراحت شود.
چند دقیقه بعد...
ات تازه فهمید.
سریع سرش را عقب کشید.
ات: وای!
ببخشید...
اصلاً حواسم نبود.
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: اشکالی نداشت.
ات خجالتزده لبخند زد.
ات: سنگین نبودم؟
کوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
کوک: نه.
ات: مطمئنی؟
کوک نگاهش کرد.
کوک: عزیزم...
اگه ناراحت بودم، همون موقع میگفتم.
ات برای چند لحظه ساکت شد.
این بار...
گونههایش کاملاً قرمز شده بود.
برای اینکه خجالتش را پنهان کند، دوباره مشغول خوردن پاپکورن شد.
کوک گوشهی لبش بالا رفت.
...
فیلم که تمام شد...
ات خمیازه کشید.
ات: فکر کنم امشب زودتر بخوابم.
کوک از روی مبل بلند شد.
کوک: بیا.
ات: کجا؟
کوک: یه چیزی مونده.
ات کنجکاو دنبالش رفت.
کوک او را به حیاط پشتی عمارت برد.
هوا خنک بود.
آسمان پر از ستاره.
ات با لبخند به بالا نگاه کرد.
ات: وای...
چه آسمونی...
کوک کنار او ایستاد.
هر دو چند دقیقه فقط ستارهها را نگاه کردند.
بعد ات خیلی آرام گفت:
ات: ممنون...
کوک: بابت چی؟
ات: بابت اینکه...
از وقتی پیشتم...
دیگه کمتر احساس تنهایی میکنم.
کوک سکوت کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش را از آسمان بردارد، آرام گفت:
کوک: منم...
دیگه به سکوت عادت ندارم.
ات لبخند زد.
این جمله...
برایش از هر هدیهای باارزشتر بود.
نسیم آرامی میان درختها پیچید.
هیچکدام حرفی نزدند.
اما هر دو میدانستند...
چیزی بینشان در حال شکل گرفتن است.
چیزی که تا چند روز پیش...
هیچکدام حتی فکرش را هم نمیکردند.
...
- ۱۱۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط