فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۴۰
میجی در چهار چوب در ایستاده بود و عصبی گفت ...
میجی : ای بابا بس دیگه چند بار بگم اون میخواد من امادش کنم
میکاپ آرتیست آنچنان عصبی میگفت ... : نمیشه خوده شرکت گفته بود که باید ما خانم کیم ات رو آماده کنیم چون این جشن خیلی مهمه خانم ات مدلینگ ماست
میجی: حالا هرچی باشه اون خودش گفت که میخواد من آمدش کنم حالا هم برو نیم ساعت بعد میاریم پایین جای مخصوص
بدونه دریافت حرف آن مرد در را بست عصبی پشت در و زیر لبی گفت ( ایش چرا حرف گوش نمیکنید )
سمته صندلی قدم برداشت و پشت آن دخترک بی جون ایستاد
میجی : حلش کردم
با آن لباس باز و کوتاه پوشاندن کبودی ها سخت بود ولی موفق شده بودن ...
میجی : ات سعی کن کمی غذا بخوری باشه منم برم دوش بگیرم لباسام رو عوض کنم میام
دختره سری تکون داد و میجی بعد از برداشتن پاکت سمته حمام رفت
بغض سنگینی گلوش را گرفته بود ولی سعی میکرد گریه نکنه آرایش اش خراب نشه به غذا جلوش نگاه کرد ولی اشتهایی نداشت برای غذا ها
از رو صندلی بلند شد و جلو پنچره ایستاد ( عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم … من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم ره به جایی نبرد فکر فرار از باران نیست چتری که به اندازه ی باران باشد هست ...نه نیست آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف نه این اشتباه است تنها چیزی که بیرحم ترینشان خوده آدم ها هست … )
تقی به در زده شد میجی از رو صندلی بلند شد و دامن کوتاهش رو پایین کشید سمته در رفت در را باز کرد برخلاف میلش کسی را دید که شوکه ایستاد
تهیونگ : شما ؟
سوجین : شما کی هستی تو اتاق دخترم ؟
میجی : امم سلام من چوی میجی هستم
دستش را سمته تهیونگ دراز کرد تهیونگ متقابلا بهش دست داد ....
تهیونگ: کیم تهیونگ ... امممم شما کی هستی
میجی بعد از دست دادن به تهیونگ سمته سوجین دستش را دراز کرد ولی سوجین عصبی بهش نگاه میکرد میجی با شرمنده گی دستش را پایین کرده تهیونگ نگاه مردد به سوجین انداخت
سوجین: برو کنار
میجی را پس زد و وارد اتاق شد
تهیونگ : راستش همسرم کمی نگران ات شده بود
میجی: اشکالی نداره
تهیونگ وارد اتاق شد و سمته دختر و همسرش رفت ....
ات با همان لبخند همیشه گی و مهربانی چشم های براق به مادرو پدرش نگاه کرد ...
سوجین: دختر مامانی این خانم کیه
تهیونگ : سوجین بس کن بزار خودشون بگن
_ میجی استاد جدیدم بود اونم برای این جشن دعوت شده من بهش گفته بودم که بیاد
پارت ۲۴۰
میجی در چهار چوب در ایستاده بود و عصبی گفت ...
میجی : ای بابا بس دیگه چند بار بگم اون میخواد من امادش کنم
میکاپ آرتیست آنچنان عصبی میگفت ... : نمیشه خوده شرکت گفته بود که باید ما خانم کیم ات رو آماده کنیم چون این جشن خیلی مهمه خانم ات مدلینگ ماست
میجی: حالا هرچی باشه اون خودش گفت که میخواد من آمدش کنم حالا هم برو نیم ساعت بعد میاریم پایین جای مخصوص
بدونه دریافت حرف آن مرد در را بست عصبی پشت در و زیر لبی گفت ( ایش چرا حرف گوش نمیکنید )
سمته صندلی قدم برداشت و پشت آن دخترک بی جون ایستاد
میجی : حلش کردم
با آن لباس باز و کوتاه پوشاندن کبودی ها سخت بود ولی موفق شده بودن ...
میجی : ات سعی کن کمی غذا بخوری باشه منم برم دوش بگیرم لباسام رو عوض کنم میام
دختره سری تکون داد و میجی بعد از برداشتن پاکت سمته حمام رفت
بغض سنگینی گلوش را گرفته بود ولی سعی میکرد گریه نکنه آرایش اش خراب نشه به غذا جلوش نگاه کرد ولی اشتهایی نداشت برای غذا ها
از رو صندلی بلند شد و جلو پنچره ایستاد ( عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم … من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم ره به جایی نبرد فکر فرار از باران نیست چتری که به اندازه ی باران باشد هست ...نه نیست آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف نه این اشتباه است تنها چیزی که بیرحم ترینشان خوده آدم ها هست … )
تقی به در زده شد میجی از رو صندلی بلند شد و دامن کوتاهش رو پایین کشید سمته در رفت در را باز کرد برخلاف میلش کسی را دید که شوکه ایستاد
تهیونگ : شما ؟
سوجین : شما کی هستی تو اتاق دخترم ؟
میجی : امم سلام من چوی میجی هستم
دستش را سمته تهیونگ دراز کرد تهیونگ متقابلا بهش دست داد ....
تهیونگ: کیم تهیونگ ... امممم شما کی هستی
میجی بعد از دست دادن به تهیونگ سمته سوجین دستش را دراز کرد ولی سوجین عصبی بهش نگاه میکرد میجی با شرمنده گی دستش را پایین کرده تهیونگ نگاه مردد به سوجین انداخت
سوجین: برو کنار
میجی را پس زد و وارد اتاق شد
تهیونگ : راستش همسرم کمی نگران ات شده بود
میجی: اشکالی نداره
تهیونگ وارد اتاق شد و سمته دختر و همسرش رفت ....
ات با همان لبخند همیشه گی و مهربانی چشم های براق به مادرو پدرش نگاه کرد ...
سوجین: دختر مامانی این خانم کیه
تهیونگ : سوجین بس کن بزار خودشون بگن
_ میجی استاد جدیدم بود اونم برای این جشن دعوت شده من بهش گفته بودم که بیاد
- ۱۶.۳k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط