رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۷
از طرفی فکر میکنم با این ازدواج تلافیشو سرش
درمیارم و از طرفی نمیتونم ازش دل بکنم.
اما شاید ایمان درست میگه... بعضی وقتها گوش
دادن به عقل بهترین کاره، درسته درد داره اما کار
درسته.
با لرزش گوشیم دستمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
بازم مهرداد!
این دفعه جواب دادم و به سردي گفتم: بله؟
با کمی مکث گفت: سه بار بهت زدم چرا جواب
ندادي؟ کجایی؟
-خونهی آقاجون.
-دلم واسه صدات تنگ شده بود.
بغضم گرفت.
-میخوام ببینمت.
سعی کردم صدام نلرزه.
-نمیتونم.
-چرا؟
خواستم بگم اما نتونستم بیرحم باشم.
-آقاجونم به کمک نیاز داره.
نفس عمیقی کشید.
-باشه... حالا حال بداخلاق من چطوره؟
اشکی روي گونم چکید.
خودت کاري کردي که از چشمم بیوفتی.
-خوبم.
-تو خونه نیستی دارم دیوونه میشم، حوصلمم داره
سر میره.
فقط سکوت کردم.
خندید.
-چیه؟ زورت میاد حرف بزنی؟ زنگ نزدم فقط
سکوت بشنوما.
چشمهامو بستم.
-حرفی داري بگو وگرنه قطع کن.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-تا مامان و بابات اینجان میام خواستگاریت.
-گفتم بهم مهلت بده.
-خب دارم میدم دیگه.
یه دفعه صداي مامان بلند شد.
-مطهره؟ مامان؟ بیا پایین.
-من باید برم، خداحافظ.
حتی نذاشتم خداحافظی کنه و قطع کردم.
با استرس بلند شدم و توي اتاق اومدم.
بعد از اینکه از مرتب بودنم اطمینان پیدا کردم از
اتاق بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم.
با دیدن خانوادهی ایمان ضربان قلبم شدت پیدا
کرد.
تیپ رسمی هم حسابی به ایمان میاد.
با لبخند نگاهم کرد.
نفس پر استرسی کشیدم و درمقابل نگاه همه سینی چایی رو از یکی از خدمتکارها گرفتم و به سمتشون
رفتم.
با مامان و باباش و مامان بزرگش سلام کردم و چاي
رو بهشون تعارف کردم.
سعی میکردم لرزش خفیف دستمو پنهون کنم.
به ایمان تعارف کردم.
همونطور که بهم نگاه میکرد چاي رو برداشت و
گفت: مانتوي صورتی بهت میاد.
در جوابش فقط لبخند کم رنگی زدم.
کلا که تعارف کردم روي یکی از مبلهاي سلطنتی
تک نفره نشستم.
تو جمع بودم اما فکرم پیش مهرداد بود.
مهرداد لعنتی... مهرداد دیوونه.
همش به فکرم خطور میکنه ازدواج کنم یه کم ادب
بشه بعد بازم بهش روي خوب نشون بدم اما باز فکر
میکنم اگه اینکار رو بکنم ایمان بدبخت چه گناهی
داره که قربانی بشه.
زمان توي استرس گذشت تا اینکه نوبت به حرف
زدن من و ایمان رسید.
در اتاقو باز کردم و وارد شدیم.
در رو بست.
-فکراتو کردي؟
روي تخت نشستم و به زمین چشم دوختم.
-سردرگمم.
پایین تخت رو به روم زانو زد.
-مطمئن باش پشیمون نمیشی، بهت قول میدم
خوشبخت میشی، ببین، چند مدت باهام زندگی کن،
دیدي خوب نیستم و پشیمونت کردم حرفی ندارم،
میتونی طلاق بگیري.
لبخند کم رنگی زدم.
-تو خیلی خوبی ایمان.
لبخندي زد.
-کاش مهردادم مثل تو بود.
لبخندش کم رنگتر شد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۸لبخندش کم رنگتر شد.-همه اون پایین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۹اگه بگم دلتنگ اون لباي داغش نبودم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۶آب دهنمو با استرس قورت دادم و سرم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۵چشمهامو بستم تا نسیمو بهتر حس کنم...

وقتی جلوی پدر مادرت میبوست....به فامیلا نگاه کردم. کوک فشاری...

روحت شاد مامانم😔💔مامان همیشه برای من دعا می‌کنه!یک روز که خ...

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط