Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁷
یکسال بعد *
مثل همیشه صبح زود بیدار شدم و حاضر شدم برم سرکار . الان یک وکیل جوون و موفق و همچنین پولدارم .
رفتم شرکت و پرونده هارو انجام دادم .
امروز آریا با شرکت قرار داد بست .
مثل اینکه آریا امروز سرش خیلی شلوغه .
رفتم کافه تریا کنار لیسا و اِما نشستم .
اِما : راستی کاترین شنیدی یکی از دوستای قدیمی که مدیرعامل یک شرکت کله گندست اومده اینجا .
من : واقعا ؟!
لیسا : اوهوم . تازه به یک مشکل جدی خورده که باید آریا حلش کنه وگرنه اون میره زندون و شرکت امپراطوری شش برج ماهم برشکسته میشه .
اِما : من پرونده رو پی دی افشو دارم . واقعا خیلی سخته . فعک نکنمممم از پسش بربیاد .
لیسا : مثل اینکه هر سه تامون باید دنبال یک شغل جدید بگردیم . نظر تو چیه کاترین ؟!
من : هااا ... امممم ... خوببب ... اِما .. میتونی فایل پرونده رو واسم بفرستی ببینم ؟
اِما : چرا که نه . بیا فرستادم .
من فایل رو باز کردم و واقعا پرونده ی پیچیده ای بود .
بعد از غذا رفتم توی دفترم و سعی کردم روی کارم تمرکز کنم .
ساعت ۱۰ شب *
دیر وقته . بهتره برگردم خونه .
داشتم میرفتم که چشمم به آریا افتاد . یعنی از همون موقع داشته اونو حل میکرده ؟!
فردا *
اولین نفر رفتم شرکت و با کلی پرونده مواجه شدم و ...
یعنی از وقتی که با اون شرکت قرداد بستیم ، کارها ۲۰ برابر شده .
داشتم میرفتم سمت دفترم که دیدم ... آریا هنوز اونجاست !!؟؟
ساعت ۳ ظهر *
وایییی دارم پاره میشمممممم . تازه ۲ تا دادگاه هم دارم .....
ساعت ۸ شب *
نه نه ... جدی جدی دارم میمیرم .
رفتم خونه و خوابیدم . بدون هیچ غذایی .
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁷
یکسال بعد *
مثل همیشه صبح زود بیدار شدم و حاضر شدم برم سرکار . الان یک وکیل جوون و موفق و همچنین پولدارم .
رفتم شرکت و پرونده هارو انجام دادم .
امروز آریا با شرکت قرار داد بست .
مثل اینکه آریا امروز سرش خیلی شلوغه .
رفتم کافه تریا کنار لیسا و اِما نشستم .
اِما : راستی کاترین شنیدی یکی از دوستای قدیمی که مدیرعامل یک شرکت کله گندست اومده اینجا .
من : واقعا ؟!
لیسا : اوهوم . تازه به یک مشکل جدی خورده که باید آریا حلش کنه وگرنه اون میره زندون و شرکت امپراطوری شش برج ماهم برشکسته میشه .
اِما : من پرونده رو پی دی افشو دارم . واقعا خیلی سخته . فعک نکنمممم از پسش بربیاد .
لیسا : مثل اینکه هر سه تامون باید دنبال یک شغل جدید بگردیم . نظر تو چیه کاترین ؟!
من : هااا ... امممم ... خوببب ... اِما .. میتونی فایل پرونده رو واسم بفرستی ببینم ؟
اِما : چرا که نه . بیا فرستادم .
من فایل رو باز کردم و واقعا پرونده ی پیچیده ای بود .
بعد از غذا رفتم توی دفترم و سعی کردم روی کارم تمرکز کنم .
ساعت ۱۰ شب *
دیر وقته . بهتره برگردم خونه .
داشتم میرفتم که چشمم به آریا افتاد . یعنی از همون موقع داشته اونو حل میکرده ؟!
فردا *
اولین نفر رفتم شرکت و با کلی پرونده مواجه شدم و ...
یعنی از وقتی که با اون شرکت قرداد بستیم ، کارها ۲۰ برابر شده .
داشتم میرفتم سمت دفترم که دیدم ... آریا هنوز اونجاست !!؟؟
ساعت ۳ ظهر *
وایییی دارم پاره میشمممممم . تازه ۲ تا دادگاه هم دارم .....
ساعت ۸ شب *
نه نه ... جدی جدی دارم میمیرم .
رفتم خونه و خوابیدم . بدون هیچ غذایی .
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۲.۹k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط