چهار پارتی از هان وقتی که تو و اون
چهار پارتی از هان: (وقتی که تو و اون....)
ات: شما نمیشناسید ولی یه سالی هست که باهاش دوستم
بابا ات: خب اسمش چیه؟خانوادش خبر دارن؟
ات: خ..خب آره اونا میدونن منو با خانوادش آشنا کرده و اونا موافقت کردن اسمش هم هان جیسونگه
مامان ات: چه اسم قشنگی
بابا ات: پس اونا مشکلی ندارن
ات: اوهوم
بابا ات: از همه چی مطمئنی؟
ات: البته
بابا ات: پس یروز هماهنگ میکنیم که با خانوادشون آشنا شویم کامل بشناسیمشون بعد ببینیم چیزی میشه
ات: واقعا؟
مامان ات: اره عزیزم ما بهت اعتماد داریم وقتی تو داری میگی آدم درستیه پس چرا که نه
ات: واقعا ازتون ممنونم
(بعد شام)
بعد جمع و جور کردن ظرف و ظروف رفتی اتاقت و با ذوق زنگ زدی به هان
هان: الو سلام چی شد
ات: هانیییییییییی
هان: چی شده؟؟؟قبول نکردن؟؟؟
ات: برعکس، اتفاقا میخوان با خانوادت و خودت آشنا شد
هان: واقعا؟؟؟اخجونننننن -ذوق
ات: خیلی ذوق دارم
هان: منم
ات: کاش زود برنامه هاشونو بچینن
هان: اره، راستی فردا بیا باهم بریم بیرون
ات: امروز بیرون بودیم که
هان: تو دیگه قراره زنم شی پس همیشه باهمیم
ات: خنده- چشم همسر عزیزم
هان: خنده- پس خوب بخواب مراقب خودت هم باش
ات: تو هم همینطور خدافظ
هان: خدافظ
(فردا صبح)(دوستان گشادی را از من بیاموزید)
تو آماده شدی و رفتی بیرون و رفتی سوار ماشین هان شدی
ات: خب برنامه امروز چیه؟
هان: یه کافه جدید زدن بریم اونجا
ات: عالیه بزن بریم فقط اینبار پاستا بخوریما
هان: حله
ماشین رو روشن کرد و رفتین
بعد کلی خوش گذرونی برگشتید خونه
ات: بابت امروز واقعا مرسی ازت
هان: لینو سطحی بوسید- مراقب خودت باش عروسک
ات: تو هم همینطور -پیاده شدی
ات: خدافظ
هان: اوهوم بابایییی -رفت
رفتی خونه بعد احوال پرسی با مامانت رفتی اتاقت یکم دوش گرفتی بعد لباساتو که رو تخت گذاشته بودی پوشیدی
(بعد نهار)
با تمام بعضی که داشتی رفتی تو اتاقت
ات: اوک اوک من الان باید چیکار کنم؟ -بغض
(فلش بک)
موضوع اینه وسط نهار خوردنتون بابات گفت دوست همکارش یه پسر داره که خیلی بهت میخوره و میخواست اونو برات جور کنه حتی برای شرکت هم خوب بود ولی این داشت بهت فهمونده میشد که باید هانی رو ول کنی و دوست نداشتی باور کنی میخواستی داد بزنی اما خودتو ریلکس نشون دادی و گفتی که اوکیه و بعد نهار اومدی اتاقت
(پایان فلش بک)
ات: شما نمیشناسید ولی یه سالی هست که باهاش دوستم
بابا ات: خب اسمش چیه؟خانوادش خبر دارن؟
ات: خ..خب آره اونا میدونن منو با خانوادش آشنا کرده و اونا موافقت کردن اسمش هم هان جیسونگه
مامان ات: چه اسم قشنگی
بابا ات: پس اونا مشکلی ندارن
ات: اوهوم
بابا ات: از همه چی مطمئنی؟
ات: البته
بابا ات: پس یروز هماهنگ میکنیم که با خانوادشون آشنا شویم کامل بشناسیمشون بعد ببینیم چیزی میشه
ات: واقعا؟
مامان ات: اره عزیزم ما بهت اعتماد داریم وقتی تو داری میگی آدم درستیه پس چرا که نه
ات: واقعا ازتون ممنونم
(بعد شام)
بعد جمع و جور کردن ظرف و ظروف رفتی اتاقت و با ذوق زنگ زدی به هان
هان: الو سلام چی شد
ات: هانیییییییییی
هان: چی شده؟؟؟قبول نکردن؟؟؟
ات: برعکس، اتفاقا میخوان با خانوادت و خودت آشنا شد
هان: واقعا؟؟؟اخجونننننن -ذوق
ات: خیلی ذوق دارم
هان: منم
ات: کاش زود برنامه هاشونو بچینن
هان: اره، راستی فردا بیا باهم بریم بیرون
ات: امروز بیرون بودیم که
هان: تو دیگه قراره زنم شی پس همیشه باهمیم
ات: خنده- چشم همسر عزیزم
هان: خنده- پس خوب بخواب مراقب خودت هم باش
ات: تو هم همینطور خدافظ
هان: خدافظ
(فردا صبح)(دوستان گشادی را از من بیاموزید)
تو آماده شدی و رفتی بیرون و رفتی سوار ماشین هان شدی
ات: خب برنامه امروز چیه؟
هان: یه کافه جدید زدن بریم اونجا
ات: عالیه بزن بریم فقط اینبار پاستا بخوریما
هان: حله
ماشین رو روشن کرد و رفتین
بعد کلی خوش گذرونی برگشتید خونه
ات: بابت امروز واقعا مرسی ازت
هان: لینو سطحی بوسید- مراقب خودت باش عروسک
ات: تو هم همینطور -پیاده شدی
ات: خدافظ
هان: اوهوم بابایییی -رفت
رفتی خونه بعد احوال پرسی با مامانت رفتی اتاقت یکم دوش گرفتی بعد لباساتو که رو تخت گذاشته بودی پوشیدی
(بعد نهار)
با تمام بعضی که داشتی رفتی تو اتاقت
ات: اوک اوک من الان باید چیکار کنم؟ -بغض
(فلش بک)
موضوع اینه وسط نهار خوردنتون بابات گفت دوست همکارش یه پسر داره که خیلی بهت میخوره و میخواست اونو برات جور کنه حتی برای شرکت هم خوب بود ولی این داشت بهت فهمونده میشد که باید هانی رو ول کنی و دوست نداشتی باور کنی میخواستی داد بزنی اما خودتو ریلکس نشون دادی و گفتی که اوکیه و بعد نهار اومدی اتاقت
(پایان فلش بک)
- ۱۴.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط