چراما
#چرا_ما
28
-(صبح)
لارا:صبح بخیر مامانی
کلارا:بخیر عشقم...
اریکا:میا(داد)
از تو آشپز ونه بیا بیروننننن(داد)
لارا:خاله...
اریکا:جونم؟
لارا:جینو کجاست؟
اریکا:با باباش رفته خرید تنقلات...
الان میاد...
لارا:اها
مامان؟بابا کجاست؟
کلارا:جونم؟
بابات؟امممم....نمیدونم
لارا:خوب زنگ بزن بگو بیاد...
کلارا:باشه...
(کلارا گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه به تهیونگ)
تهیونگ:بله؟
کلارا:بیا خونه
تهیونگ:چرا؟
کلارا:لارا
تهیونگ:اوک الان میام
(قطع کرد)
لارا:مامان؟
کلارا:الان میاد
لارا:باشه(ناراحت)
میا:بیا بریم کنار استخر...
لارا:باشه..
شوگا:میا(جدی)
میا:بله؟
شوگا:سوشرت(جدی)
میا:اوووو یادم رفت...
لارا:من رفتم
شوگا:لارا(جدی)
لارا:نمیخوام...
راحتم...
شوگا:تنها کسی که ازم حساب نمیبره فقدر تویی...
لارا:حساب نمیبرم چون حساب شدنی نیستی...
شوگا:(😐)
لارا:(چشم غره)
-(کنار استخر)
لارا:چقدر هوا خوبه...
میا:ارع..
راستی چیزی شده؟
لارا:نه...
میا:یه چیزی شده...اخه آدم سابق نیستی...
بگو چی شده؟
لارا:سابق؟بگو به کل عوض شدم...
میا:هعی چی بگم...
لارا:هیچی فقدر مامان و بابام میخوان اط هم طلاق بگیرن...
میا:چی؟تو از کجا میدونی؟
لارا:تو از کجا میدونی؟
میا:نه نه نه تو نباید بدونی اینو...
لارا:میشه بگی کی بهت گفته؟
میا:خاله کلارا به همه گفته...که به تو نگیرم...
لارا:مگه طلاق گرفتن...الان فقدر سه روز از اون موضوع میگذره...چطوری آنقدر زود...
لارا:از کی طلاق گرفتن...؟
میا:خوب..الان دو روزه...
لارا:هوم باشه...
میا:اوفففف ببخشید
لارا:میدونستم کاری نکردی که معذرت بخوای...
من رفتم تو...
-(داخل)
تهیونگ:درود...
کلارا:(سرد)
کوک:ما هم اومدیم...
اریکا:سلام جیگرا...
کلارا:خوش اومدید...
تهیونگ:(ناراحت)
لارا کجاست؟
کلارا:چشمات و باز کن...
تهیونگ:هوم لازم نبود بگی...
لارا؟
لارا:هوم بله؟ (سرد)
تهیونگ:چیزی شده؟
لارا:نه فقدر برات متاسفم...
تهیونگ:چی؟
لارا:طلاق گرفت از مامان تبریک میگم
غم آخرت و شادی آخرت باشه بابا...(سرد)
تهیونگ:تو؟.....از کج...
لارا:میدونم...
من رفتم بالا...
تهیونگ:(🙁)
کلارا:لارا؟کجا میری؟
لارا:نهار نمیخورم ممنونم...
جینو:من میرم پیشش...
اریکا:فکر کنم فهمیده...
میا چیزی بهش گفتی؟
میا:نه مامان از اول میدونست...
کلارا:لعنت بهت...
تهیونگ:(ناراحت)
کوک:داداش اشتباه کردی...
تهیونگ:(نفس عمیق)
نامجون میدونه؟
نیکول:نه داداش...
تهیونگ:اوف اگه بفهمه....
هایلی:کلارا؟
کلارا:چیه؟
هایلی:میدونم الان تو وضعیت بدی هستی...ولی...ولی...اون وو...پس....
کلارا:ایییییی(درد)(😩)
راوی:کلارا داشت سیب زمینی سرخ میکرد...که با حرف هایلی...هواسش پرت شد و روغن پاچید رو دستش....
هایلی:وای کلارا...دستت...
اریکا:چیشده؟(😧)
کلارا:ایییییییی...(😫)
هایلی:وای نه تقصیر منه...(😰)
تهیونگ:چی شده؟
اریکا:روغن ریخته رو دستش(نگران)
تهیونگ:بیا بریم بیمارستان...
کلارا:ایییی من با تو نمیام...اییییی
تهیونگ:الان وقت لجبازی نیست کلارا...
بیا بریم...
کلارا:اخخخخخ ایییی میسوزهههههه
ادامه دارد:-)🗿
28
-(صبح)
لارا:صبح بخیر مامانی
کلارا:بخیر عشقم...
اریکا:میا(داد)
از تو آشپز ونه بیا بیروننننن(داد)
لارا:خاله...
اریکا:جونم؟
لارا:جینو کجاست؟
اریکا:با باباش رفته خرید تنقلات...
الان میاد...
لارا:اها
مامان؟بابا کجاست؟
کلارا:جونم؟
بابات؟امممم....نمیدونم
لارا:خوب زنگ بزن بگو بیاد...
کلارا:باشه...
(کلارا گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه به تهیونگ)
تهیونگ:بله؟
کلارا:بیا خونه
تهیونگ:چرا؟
کلارا:لارا
تهیونگ:اوک الان میام
(قطع کرد)
لارا:مامان؟
کلارا:الان میاد
لارا:باشه(ناراحت)
میا:بیا بریم کنار استخر...
لارا:باشه..
شوگا:میا(جدی)
میا:بله؟
شوگا:سوشرت(جدی)
میا:اوووو یادم رفت...
لارا:من رفتم
شوگا:لارا(جدی)
لارا:نمیخوام...
راحتم...
شوگا:تنها کسی که ازم حساب نمیبره فقدر تویی...
لارا:حساب نمیبرم چون حساب شدنی نیستی...
شوگا:(😐)
لارا:(چشم غره)
-(کنار استخر)
لارا:چقدر هوا خوبه...
میا:ارع..
راستی چیزی شده؟
لارا:نه...
میا:یه چیزی شده...اخه آدم سابق نیستی...
بگو چی شده؟
لارا:سابق؟بگو به کل عوض شدم...
میا:هعی چی بگم...
لارا:هیچی فقدر مامان و بابام میخوان اط هم طلاق بگیرن...
میا:چی؟تو از کجا میدونی؟
لارا:تو از کجا میدونی؟
میا:نه نه نه تو نباید بدونی اینو...
لارا:میشه بگی کی بهت گفته؟
میا:خاله کلارا به همه گفته...که به تو نگیرم...
لارا:مگه طلاق گرفتن...الان فقدر سه روز از اون موضوع میگذره...چطوری آنقدر زود...
لارا:از کی طلاق گرفتن...؟
میا:خوب..الان دو روزه...
لارا:هوم باشه...
میا:اوفففف ببخشید
لارا:میدونستم کاری نکردی که معذرت بخوای...
من رفتم تو...
-(داخل)
تهیونگ:درود...
کلارا:(سرد)
کوک:ما هم اومدیم...
اریکا:سلام جیگرا...
کلارا:خوش اومدید...
تهیونگ:(ناراحت)
لارا کجاست؟
کلارا:چشمات و باز کن...
تهیونگ:هوم لازم نبود بگی...
لارا؟
لارا:هوم بله؟ (سرد)
تهیونگ:چیزی شده؟
لارا:نه فقدر برات متاسفم...
تهیونگ:چی؟
لارا:طلاق گرفت از مامان تبریک میگم
غم آخرت و شادی آخرت باشه بابا...(سرد)
تهیونگ:تو؟.....از کج...
لارا:میدونم...
من رفتم بالا...
تهیونگ:(🙁)
کلارا:لارا؟کجا میری؟
لارا:نهار نمیخورم ممنونم...
جینو:من میرم پیشش...
اریکا:فکر کنم فهمیده...
میا چیزی بهش گفتی؟
میا:نه مامان از اول میدونست...
کلارا:لعنت بهت...
تهیونگ:(ناراحت)
کوک:داداش اشتباه کردی...
تهیونگ:(نفس عمیق)
نامجون میدونه؟
نیکول:نه داداش...
تهیونگ:اوف اگه بفهمه....
هایلی:کلارا؟
کلارا:چیه؟
هایلی:میدونم الان تو وضعیت بدی هستی...ولی...ولی...اون وو...پس....
کلارا:ایییییی(درد)(😩)
راوی:کلارا داشت سیب زمینی سرخ میکرد...که با حرف هایلی...هواسش پرت شد و روغن پاچید رو دستش....
هایلی:وای کلارا...دستت...
اریکا:چیشده؟(😧)
کلارا:ایییییییی...(😫)
هایلی:وای نه تقصیر منه...(😰)
تهیونگ:چی شده؟
اریکا:روغن ریخته رو دستش(نگران)
تهیونگ:بیا بریم بیمارستان...
کلارا:ایییی من با تو نمیام...اییییی
تهیونگ:الان وقت لجبازی نیست کلارا...
بیا بریم...
کلارا:اخخخخخ ایییی میسوزهههههه
ادامه دارد:-)🗿
- ۳.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط